عام ... احساس میکنم امروز همون روز رویایی بود که از اواسط تابستون هوس کرده بودم. یه روز با آسمون سیاه ، بوی خاک خیس خورده و صدای بارونی که خیال قطع شدن نداشت.
یادم نمیاد دیشب چجوری خوابم برد. فکر کنم اونقدر خسته بودم که وسط دزیره خوندن بیهوش شدم ... با اینکه دیشب خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح در کمال تعجب ساعت ۶ صبح پاشدم. همیشه عادت دارم وقتی بیدار میشم از تختم بیرون نیام و تا نیم ساعت بعدش رو باز هم توی رخت خواب گرم و نرمم بگذرونم ولی خب این دفعه فرق داشت ... اون منظره ای که جلوم میدیدم اجازه نمیداد بخوام بیشتر از این توی رخت خوابم بمونم ... از صمیم قلبم خوشحال بودم که شب قبلش پرده های اتاق رو نکشیده بودم و حالا میتونستم اولین تصویری که چشای پف کرده و خواب الودم میبینه، آسمونی باشه که از سیاهی به شب میزنه.
شابد همین منظره با صدای تق تق خوردن قطره های بارون به کولر که صداشو تا وسط خونه میآورد کافی بود تا با سرعت از جام پاشم و کاپشن قهوه ایم رو بردارم و از خونه بیرون بزنم.
هنوز به اون سنی نرسیدم که بتونم آزادانه هرجا که بخوام برم ، اما احساس میکردم اگر با وجود این هوا توی خونه بمونم بزرگترین ظلم رو در حق خودم کردم.
سو تنها جایی که به ذهنم رسید پشت بوم بود. تبلتم رو به زور زیر کاپشنم جا دادم و در پشت بومو باز کردم.
اونقدر بارون با شدت میومد که کل زمین پر از آب شده بود و باعث میشد هر قدمی که برمیداشتم آبا روی کفشام بپاشه. واقعا دیدن منظره رو به روم کاری کرد جوری بخندم که دوباره یه ترک دیگه به کلکسیون ترک ها و زخمای روی لبم اضافه بشه. ولی خب مطمئنم قطعا اون خنده ارزشش رو داشت.
بلوار اصلی دقیقا بقل خونه ماست و جمعه بازار دقیقا اون طرف بلوار ... یه زمین خیلی بزرگ که یکشنبه ها ، جمعه ها و چهارشنبه ها مهمون کلی غرفه بود که از صبح باز میشدن و بازار محلی خودشون رو راه مینداختن ... و حالا اون زمین از هر موقع دیگه ای خالی تر بود و تنها خیلی که توش دیده میشه درخشش آبی بود که سر تاسرش رو فرا گرفته بود.
کل اون فضا یکطرف ، دود سفید رنگی که از دودکش پشت بومای خونه های دیگه بیرون میومد یکطرف دیگه ... انگار بارون اونقدر پاک بود که سفیدی اون دودا و بخارا رو بیشتراز هر موقع دیگه ای به نمایش بزاره... و واقعا تنها چیزی که اون لحظه نیاز داشتم اهنگ بود ، کلی با خودم کلنجار رفتم تا سراغ همون پلی لیست قدیمی و تکراریم نرم ولی واقعا غیر ممکن بود.
دوباره همون اهنگای تکراری ای که پشت سر هم پلی میشدن اما برای من هربار تازگی خودشون رو داشتن.
نمیدونم چقدر زیر اون آسمون سیاه موندم ولی وقتی به خودم اومدم که پلی لیستم به آخرش رسیده بود و موها و کاپشنم اونقدری خیس شده بودند که به سرما خوردن نزدیکم کنن
بی میل دل از دید زدن درختای زردی که کل بلوار رو گرفته بودن کندم و با سر و صورت خیس و لبی که بخاطر اون خنده از ته دل یکم خونی شده بود برگشتم خونه.
توقع داشتم مامان بزرگم سرزنشم کنه که چرا اینقدر اون بالا موندم و اینقدر خیس شدم ... اما در کمال تعجب فقط بهم یه لبخند دل گرم کننده زد و کاپشنم رو انداخت روی شوفاژ تا خشک بشه.
نمیدونم تاحالا گفتم یا نه ... ولی من معتاد هوای ابری ام ، معتاد بوی نم خاک و سوز توی هوام. سو واقعا وقتی اینا باشه نمیتونم خودم رو کنترل کنم. اینبار به تراس پناه بردم. درسته دیگه نمیتونستم خوردن قطره های بارون روی سرم رو حس کنم ولی هنوز که میتونستم تا میتونم از بو و صداش لذت ببرم؟
دروغ چرا سردم شده بود ، خیلیم سردم شده بود. یه تیشرت نازک واقعا لباس کمی بود ولی خب گفتم که ، من معتاد سوزی ام که وقتی بارون میاد شروع میشه.
صرفا جهت اینکه بعدا مجبور نشم برم دکتر و تا دو روز بخوام آب بینیم رو بالا بکشم یه پتو دور خودم پیچیدم و چایی و خرمام رو برداشتم و اساس کشی کردم توی تراس.
جالب بود ... هنوز تازه ساعت ۷ صبح بود و من این همه کار کرده بودم. از حق نگذریم سحر خیزیم چیز بدی نبود.
روی نیمکت چوبی توی تراس نشستم و تمام تلاشم رو میکردم سینه ام رو پر از هوای خنک و لطیفی که بارون با خودش آورده بود بکنم. هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم و دوباره همون پلی لیست تکراری رو پلی کردم. لعنتی یهو یاد دزیره ای افتادم که دیشب وسط خوندنش بیهوش شده بودم. واقعا چی بهتر از خوندن دزیره اونم توی یه صبح خاکستری میتونست حالم رو خوب کنه؟
بازم نفهمیدم زمان چقدر گذاشت ... اره خیلی چیز مزخرفیه اینکه هر وقت غرق کاری میشم انگار عقربه های ساعت برام بی معنی میشه و این گاهی اوقات می تونه به ضررم تموم بشه ... مثل همین امروزی که باعث شد یک ساعت از کلاسم رو از دست بدم و غیبت بخورم
ولی با تمام وجود این غیبت رو دوست دارم ، واقعا گوش دادن به صدای بارون خیلی لذت بخش تر از پیدا کردن فرمولای مسخره بود.
فکر کنم کل روز تا وقتی که کلاسام تموم شد رو کنار پنجره نشستم و اینبار از قاب پنجره به قطره هایی نگاه کردم که قصد نداشتن دست از کوبیدن خودشون به زمین و پنجره ها دست بکشند. چیزی که بیشتر خوشحالم میکرد عادتی بود که هر روز مامان بزرگ ، بابا بزرگ و خواهرم رو به بیرون از خونه میکشوند و تا ظهر پیداشون نمیشد.
اره فکر کنم این یه نعمت بود ... اینکه در حالی که هیچکس نیست تا حواسم رو پرت کنه بتونم تا لحظه ای که بارون قطع بشه بهش زل بزنم ...
+ ولی امروز واقعا میخواستم توی اون خیابون خالی تا وقتی که بارون قطع نشده بدوعم :)
++ میشه فردا هم خورشید خیال پیدا شدن نکنه؟
+++ اولین متنی بود که اینقدر طولانی شد :"