•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

بعد ۵،۴ ماه؟

خب

سلااااااااااام ن۶۵ق۶حق۵ه۵حق۵هقح۵هقح۴ه

وای باورم نمیشه تونستم این همه وقت بدون اینجا دووم بیارم ... اصن کسی منو یادش هست؟

انی وی ... من پر رو تر از این حرفام پس شما باید منو یادتون بیاد✅

هق آخرین پستی که گذاشتم مال ۲۵ آبان بودهههه ... اون موقع هنوز داشتم دزیره میخوندمممممم ... وای چقدر اتفاق افتاده که دلم میخواد اینجا خالیش کنم ولی به طرز وحشتناکی حس غریبی دارم. انگار نه هیچکس منو میشناسه نه کسی رو میشناسم

حقیقتا نمیدونم چیشد که دیگه نیومدم اینجا ... اصن چیشد منی که تو بیان چادر زده بودم با کاردک باید می‌کندنم مینداختنم بیرون دیگه حتی طرح قالبمم یادم نمیومد.

فقط میدونم وقتی به خودم اومدم که دیدم امروز نشستم پستای قبلیم رو میخونم و ذکر : چقدرررررررر تباه بودم از زبونم نمیوفته.

ناموسا پستای قبلیمو باید آتیش بزنم ... خیلی سرطانن 

ایگاعگععاتعانساسگاسععاستعسعاتسعاستعاستفاستفاسلفستابست کلی حرف دارم بگممممم ولی عملا لال شدممم

چقدر دلم برا انیماااا،  سلیننننن ، کل اعضای منگاتاااااااا ، رولای سمی و جنایییی،  الااااااااا * آخرین باری که اومدم رفته بودی :" بگو که هنوز هستی * کاواییییییییی، ثناااااااااااااا و .... همهههههههه

دلم برای بیان یذره شده بوددددد :")

 

+ هق از صبحه داره بارون میاد ولی به طرز مسخره ای آفتاب شده...چی میشد هوا همش ابری بود...

+ عذاب وجدان دارم اینبار به خاطر درسای مسخره نتونستم برم زیر بارون تا میتونم جیغ بکشم ..

۰۲ اسفند ۰۰ ، ۱۱:۱۸ ۲۵ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

۳۶۵ روز گذشت

هوم امروز اتفاقی داشتم وبلاگامو نگاه میکردم که چشمم به اون وبلاگ قدیمی افتاد ... همون بلا قدیمیه. چند وقتی میشد بهش سر نزدم ناخودآگاه دلم خواست برم یه نگاهی به پستای خاک گرفتش بکنم. 

واقعا چه پستای عجیب غریبی میذاشتم ... چقدر تباه بودممم ، کاش میشد کلشونو آتیش میزدم ولی خب من کی باشم که بتونم گذشته و خاطرات رو از بین ببرم

۰۸ آذر ۰۰ ، ۱۱:۴۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

چالش ۳۰ روز با خودم

درباره ده سال بعدت بنویس. چه کسایی توی زندگیتن؟ چه شغلی داری؟ چه عاداتی خواهی داشت؟ توی اوقات فراغتت چیکار میکنی؟ کجا زندگی میکنی؟

هوم آینده چیزیه که نمیشه پیش بینیش کرد ... سو فقط چیزهایی که دوست دارم برام اتفاق بیوفته رو مینویسم.

شاید یه دختر ۲۴ ساله تنها که هر روز توی خیابونای پاریس/لندن پرسه میزنه ، کتاب میخونه ، اهنگ گوش میده ، میرقصه و تا میتونه از تک تک ثانیه هاش لذت میبره.

تنها افراد توی زندگیش خودش ، گربش ، خانواده و دوستاشن. یه خونه کوچولو قهوه ای پر کاغذای کاهی ، شکلات و بستنی های شکلاتی ... گاهی یک هو به سرش میزنه و کل وسایلش بستنیاش، کاغذ قلماش، لپ تاپش و گربه قهوه ایش رو میزنه زیر بغلش و سوار ماشین سیاهش به هدف توی جاده ها میرونه ... اونقدر میره که فقط خودش بمونه و آسمون و دشت پبش روش ...

اونقدر اونجا میمونه تا آسمون تاریک بشه و ستاره ها بالاخره خودشونو نشون بدن، تا قبل از اینکه سر و کله سوسکا و حشرات پیداشون بشه دوباره سوار ماشینش میشه و نصف شب بر میگرده خونش

شاید بشینه دوباره کتاب بخونه ، شاید مثل همیشه ادیت بزنه ، شایدم بالاخره قصد کنه یکم بخوابه ... گرچه خواب توی شب تو زندگیش یه چیز بی معنیه

دوباره همون روتین قبلی ، با این تفاوت که بجای رفتن به دشت و کوه و کمن ... میره به مکانیکی ای که خیلی وقته توش کار میکنه ، شایدم یه نویسنده شده و باید در به در توی این انتشارات و اون انتشارات بگرده ، ممکنم هست توی یه شرکتی استخدام شده باشه و ویدیو ها رو تدوین میکنه و ادیت میزنه ... یه مهندس چطوره؟ از اونا که همش توی دل و روده کیس و گوشی ان؟ .... ولی هیچ کدوم جذاب تر از کار توی ناسا نیستتت ... هر روز با چیزای فضایی ، زندگی ایده آل تر از این؟

کمترین احتمال ممکنم اینه که یه دکتر خسته کننده شده باشه که هر روز میره مطبش و برمیگرده ... نه نه این غیر ممکنه

خلاصه که یه زندگی پر بعد های مختلف ... یه بعد قهوه ای ، یه بعد موتور سیکلت و کلابی، یه بعد خسته و خواب الود ، یه بعد شاد و دیوونه ... عام شاید یه زندگی رنگین کمونی :)

۰۱ آذر ۰۰ ، ۱۴:۰۰ ۳ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

اولین دونه های برف

 

 

عام تقریبا ساعتای ۷ و اینا بود که برگشتیم خونه ... رفته بودیم فرم مدرسه بگیریم ، به هر حال از دوشنبه هفته دیگه باید بعد دوسال بریم مدرسه.

مثل همیشه رو تختم دراز کشیده بودم که صدای شر شر آب اومد * گوش های وی به صدای بارون حساسه* همون لحظه مثل تارزان پریدم توی تراس و دیدم بله ... هوای گرفته و آسمون نارنجی اخرم کار خودش رو کرده و بارون زده. بگم ذوق مرگ شدم کم گفتم؟

طبق معمول شال و کلاه کردم پاشدم برم بالای پشت بوم.

 یونو بارونی که خیست نکنه بارون نیستتت فقط چندتا قطره آبه که از آسمون میباره.

و همچنین دنباله همیشگی بنده هم دنبالم راه افتاد تا بیاد باهام بالا ... از دیگر معایب خواهر بزرگ بودن همینه،  بخوای بمیری هم باید خواهرتو با خودت ببری :"

خلاصه که هندزفری و کاپشنمو برداشتم و رفتم بالا پشت بوم ... گفته بودم از اون زمین خالیه کنار خونمون که مال جمعه بازاره؟ دوباره خیسه خیس شده بود ... اینبار به جای عکس درختا ، نورای زرد و سفید چراغای بلوار توی خیسی کفش افتاده بود.

هوا به طرز وحشتناکی سرد شده بود ... جوری که حتی وقتی حرف میزدم هم کلی بخار از دهنم بیرون میومد ... دوباره به همون زمین خالی زل زده بودم که احساس کردم بارون انگار داره سفید تر میشه. فکر کردم اینقدر به قطره های بارون زل زدم چشام آلبالو گیلاس میچینه  ولی خب بعد که یه نگاه به کاپشن خواهر کوچیکه انداختم دیدم بله ... اولین برف ۱۴۰۰ داره میاد:)

از ذوق مرگیم بگم یا میدونید خودتون. جوری دور تا دور پشت بوم میدویدم که انگار کل دنیا رو بهم دادن ... البته تا قبل اینکه مامان بیاد و بگه : سرما میخورین بیاید پایین

بدجور دپرس شدم ... ولی مگه میشه بارون یا برف بیاد و من توی خونه بشینم؟ همین که اومدیم خونه دوباره پریدم یه لیوان چایی برای خودم ریختم دوباره رفتم تو تراس :)

بزارید برای توصیف سرما اینجوری بگم که چایی که تازه از روی گاز برداشته بودم  رو روی لبه تراس گذاشتم تا روی نیمکت چوبی گوشه تراس رو مرتب کنم و بتونم بشینم ... وقتی لیوان رو برداشتم چایی دیگه حتی بخارم نداشت ... فکر کنم برای اولین بار توی عمرم یک چیز تلخ رو بدون یک چیز شیرین خوردم ... میدونید اونقدر توی اون سرما و باد نیاز به چایی داشتم که یادم رفت از ذخیره ارزی شکلاتای توی جیبم استفاده کنم ... *حالا کاری نداریم بعدش تا تونستم شکلات خوردم*

ولی خب تراس کجا و قدم زدن توی خیابون کجا ... شاید بشه از قدم زدن زیر بارون گذشت ولی قدم زدن زیر برففففف رککیتیتگینسننثن امکان ندارههههه. دوباره اومدم خونه و اونقدر التماس و گریه کردم تا بالاخره راضی شدن پاشن منو ببرن تا سر کوچه که نوشابه بخرن منم ناکام از دنیا نرم :"

بازم یار شفیق بنده هندزفری رو برداشتم و مثل این آدمای سرخوش کل کوچه رو بالا پایین دویدم ... دیگه برفا واقعا برف شده بودن ... شاید میشه گفت از قشنگ ترین تصویرهایی که توی زندگیم دیدم ... اون دونه برفای گنده ای بود که زیر نور تابلو ها و تیر برفا میومدن زمین ، بخاطر باد اونقدر قشنگ پرواز میکردن که به آدم حس آزاد بودن میدادن.

خب بگم همون ۳ دقیقه ای که جلوی در سوپر زیر برف وایستاده بودم تا بیان برام اندازه ۱۰۰۰۰ سال زندگی ارزش داشت.

این داستان ادامه دارد و من موقع برف و بارون نمیتونم ... به هیچ وجه یکجا بشینم ... سو اره بازم فرار کردم و رفتم بالای پشت بوم ... واقعا ظلمه توی همچین هوایی یکجا نشستن.

بعد از اینکه به میله های پشت بوم چسبیده بودم و مامانم با زور تهدید بالاخره منو آورد پایین 

یاد اون روز صبح افتادم که بارون میومد ... اینکه چقدر حس خوبی بهم داد وقتی اومدم و اینجا دربارش نوشتم ... سو اره حیفم اومد از این هوا هم نگم

 

+ کی میگه من هنوز توی تراس نشستم و قصد ندارم از نگاه کردن به برف دست بکشم؟

++ امیدوارم فردا صبح که بلند میشم زمین سفید باشه و آسمون خاکستری ... 

+++ هوم کم کم داره از آب و هوای اینجا خوشم میاد ... با روحیاتم سازگاره :"

++++ اوکی ولی اهنگ yours جین و اسپرینگ دی به این هوا خیلی میاددد

۲۵ آبان ۰۰ ، ۲۳:۴۶ ۱۴ نظر موافقین ۲۱ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

توی یه زندگی دیگه؟

عام دیگه همه این چالش رو دیدید

 

●توی زندگی بعدی دوست دارید چه نسبتی باهام داشته باشید؟●

Click

 

پ.ن : منکه میدونم قراره ضایع بشم و هیچکس توی ناشناسا چیزی نمیگه

از اونجا که بنده یکم ... فقط یکم عجولم ، میخوام جوابا رو بزارم :")

ولی شما بازم برید توی لینک بگیددددد

حالا اگرم دوست داشتید بگیید کی اید 

ادامه مطلب...
۲۵ آبان ۰۰ ، ۰۸:۳۰ ۷ نظر موافقین ۱۷ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝐞𝐝𝐢𝐭

از اونجایی که احساس کردم پست قبلی ادیتا داره شلوغ میشه

وظیفه انسان دوستانم دونستم که یه پست جدید بدرستم براش :" 

ادامه مطلب...
۲۳ آبان ۰۰ ، ۱۱:۱۹ ۲۳ نظر موافقین ۲۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

چالش ۳۰ روز اهنگ

سلاااامممممم 

خب با نام و یاد خدا ... شروع میکنیم یک چالش سی روزه دیگر را... به امید روزی که این چالش اولین چالشی بشه که کامل برم :")

+ از اونجا که صد در صد احتمالا حوصلم نمیکشه ۳۰ روز طولش بدم ... هر بار چند روز رو باهم میزارم تا به حق الله بتونم این چالشو بتمومم 

ادامه مطلب...
۱۷ آبان ۰۰ ، ۱۲:۰۸ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

پلی لیست آرامش

دیروز رفتم تو واتساپ دیدم دوستم پیام داده " هلیا میخوام یه لطفی بهت بکنم "

از اونجا که خیلی کرم می‌ریخت گفتم الان میخواد اذیتم کنه منم برداشتم گفتم " تو لطف نکنی بزرگ ترین لطف رو در حق من کردی "

همون لحظه ویس داد و من قبل گوش کردن ویس این پیامو فرستادم * درس زندگی : اگه دیدین طرف ایز تایپینگ یا ایز ریکوردینگه اول ببینید چی میگه بعد پیامتونو سند کنید *

بعد که ویسشو باز کردم فهمیدم این دفعه واقعا میخواسته لطف کنه و من با جفت دستای خودم ردش کردم ... بعد هزار تا خواهش که وقتی جواب نداد به تهدید متوصل شدم بالاخره از ما گذشت و قبول کرد لطفشو بکنه. 

و بعد ۱۷ تا اهنگ فرستاد با این اسم : پلی لیست دزیره

ادامه مطلب...
۱۴ آبان ۰۰ ، ۱۸:۴۸ ۵۸ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

زیر این آسمون سیاه

عام ... احساس میکنم امروز همون روز رویایی بود که از اواسط تابستون هوس کرده بودم. یه روز با آسمون سیاه ، بوی خاک خیس خورده و صدای بارونی که خیال قطع شدن نداشت.

یادم نمیاد دیشب چجوری خوابم برد. فکر کنم اونقدر خسته بودم که وسط دزیره خوندن بیهوش شدم ... با اینکه دیشب خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح در کمال تعجب ساعت ۶ صبح پاشدم. همیشه عادت دارم وقتی بیدار میشم از تختم بیرون نیام و تا نیم ساعت بعدش رو باز هم توی رخت خواب گرم و نرمم بگذرونم ولی خب این دفعه فرق داشت ... اون منظره ای که جلوم میدیدم اجازه نمی‌داد بخوام بیشتر از این توی رخت خوابم بمونم ... از صمیم قلبم خوشحال بودم که شب قبلش پرده های اتاق رو نکشیده بودم و حالا میتونستم اولین تصویری که چشای پف کرده و خواب الودم میبینه، آسمونی باشه که از سیاهی به شب میزنه.

شابد همین منظره با صدای تق تق خوردن قطره های بارون به کولر که صداشو تا وسط خونه می‌آورد کافی بود تا با سرعت از جام پاشم و کاپشن قهوه ایم رو بردارم و از خونه بیرون بزنم.

هنوز به اون سنی نرسیدم که بتونم آزادانه هرجا که بخوام برم ، اما احساس میکردم اگر با وجود این هوا توی خونه بمونم بزرگترین ظلم رو در حق خودم کردم.

سو تنها جایی که به ذهنم رسید پشت بوم بود. تبلتم رو به زور زیر کاپشنم جا دادم و در پشت بومو باز کردم.

اونقدر بارون با شدت میومد که کل زمین پر از آب شده بود و باعث میشد هر قدمی که برمی‌داشتم آبا روی کفشام بپاشه. واقعا دیدن منظره رو به روم کاری کرد جوری بخندم که دوباره یه ترک دیگه به کلکسیون ترک ها و زخمای روی لبم اضافه بشه. ولی خب مطمئنم قطعا اون خنده ارزشش رو داشت.

بلوار اصلی دقیقا بقل خونه ماست و جمعه بازار دقیقا اون طرف بلوار ... یه زمین خیلی بزرگ که یکشنبه ها ، جمعه ها و چهارشنبه ها مهمون کلی غرفه بود که از صبح باز میشدن و بازار محلی خودشون رو راه مینداختن ... و حالا اون زمین از هر موقع دیگه ای خالی تر بود و تنها خیلی که توش دیده میشه درخشش آبی بود که سر تاسرش رو فرا گرفته بود.

کل اون فضا یکطرف ، دود سفید رنگی که از دودکش پشت بومای خونه های دیگه بیرون میومد یکطرف دیگه ... انگار بارون اونقدر پاک بود که سفیدی اون دودا و بخارا رو بیشتراز هر موقع دیگه ای به نمایش بزاره... و واقعا تنها چیزی که اون لحظه نیاز داشتم اهنگ بود ، کلی با خودم کلنجار رفتم تا سراغ همون پلی لیست قدیمی و تکراریم نرم ولی واقعا غیر ممکن بود. 

دوباره همون اهنگای تکراری ای که پشت سر هم پلی میشدن اما برای من هربار تازگی خودشون رو داشتن.

نمیدونم چقدر زیر اون آسمون سیاه موندم ولی وقتی به خودم اومدم که پلی لیستم به آخرش رسیده بود و موها و کاپشنم اونقدری خیس شده بودند که به سرما خوردن نزدیکم کنن

بی میل دل از دید زدن درختای زردی که کل بلوار رو گرفته بودن کندم و با سر و صورت خیس و لبی که بخاطر اون خنده از ته دل یکم خونی شده بود برگشتم خونه. 

توقع داشتم مامان بزرگم سرزنشم کنه که چرا اینقدر اون بالا موندم و اینقدر خیس شدم ... اما در کمال تعجب فقط بهم یه لبخند دل گرم کننده زد و کاپشنم رو انداخت روی شوفاژ تا خشک بشه.

نمیدونم تاحالا گفتم یا نه ... ولی من معتاد هوای ابری ام ، معتاد بوی نم خاک و سوز توی هوام. سو واقعا وقتی اینا باشه نمیتونم خودم رو کنترل کنم. اینبار به تراس پناه بردم. درسته دیگه نمیتونستم خوردن قطره های بارون روی سرم رو حس کنم ولی هنوز که میتونستم تا میتونم از بو و صداش لذت ببرم؟

دروغ چرا سردم شده بود ، خیلیم سردم شده بود. یه تیشرت نازک واقعا لباس کمی بود ولی خب گفتم که ، من معتاد سوزی ام که وقتی بارون میاد شروع میشه.

صرفا جهت اینکه بعدا مجبور نشم برم دکتر و تا دو روز بخوام آب بینیم رو بالا بکشم یه پتو دور خودم پیچیدم و چایی و خرمام رو برداشتم و اساس کشی کردم توی تراس. 

جالب بود ... هنوز تازه ساعت ۷ صبح بود و من این همه کار کرده بودم. از حق نگذریم سحر خیزیم چیز بدی نبود. 

روی نیمکت چوبی توی تراس نشستم و تمام تلاشم رو میکردم سینه ام رو پر از هوای خنک و لطیفی که بارون با خودش آورده بود بکنم. هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم و دوباره همون پلی لیست تکراری رو پلی کردم. لعنتی یهو یاد دزیره ای افتادم که دیشب وسط خوندنش بیهوش شده بودم. واقعا چی بهتر از خوندن دزیره اونم توی یه صبح خاکستری میتونست حالم رو خوب کنه؟

بازم نفهمیدم زمان چقدر گذاشت ... اره خیلی چیز مزخرفیه اینکه هر وقت غرق کاری میشم انگار عقربه های ساعت برام بی معنی میشه و این گاهی اوقات می تونه به ضررم تموم بشه ... مثل همین امروزی که باعث شد یک ساعت از کلاسم رو از دست بدم و غیبت بخورم

ولی با تمام وجود این غیبت رو دوست دارم ، واقعا گوش دادن به صدای بارون خیلی لذت بخش تر از پیدا کردن فرمولای مسخره بود.

فکر کنم کل روز تا وقتی که کلاسام تموم شد رو کنار پنجره نشستم و اینبار از قاب پنجره به قطره هایی نگاه کردم که قصد نداشتن دست از کوبیدن خودشون به زمین و پنجره ها دست بکشند. چیزی که بیشتر خوشحالم میکرد عادتی بود که هر روز مامان بزرگ ، بابا بزرگ و خواهرم رو به بیرون از خونه میکشوند و تا ظهر پیداشون نمیشد.

اره فکر کنم این یه نعمت بود ... اینکه در حالی که هیچکس نیست تا حواسم رو پرت کنه بتونم تا لحظه ای که بارون قطع بشه بهش زل بزنم ...

 

+ ولی امروز واقعا میخواستم توی اون خیابون خالی تا وقتی که بارون قطع نشده بدوعم :)

++ میشه فردا هم خورشید خیال پیدا شدن نکنه؟

+++ اولین متنی بود که اینقدر طولانی شد :"

۱۳ آبان ۰۰ ، ۲۳:۱۵ ۱۶ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

زیبا ترین گناه من:)

 

ما هیچوقت قبل از این گناهکار نبودیم...اما اگر این عشق گناه

بود...اگر اشتباه بود...شاید وقتش رسیده تا گناه همدیگه

باشیم... تو گفتی عشق شبیه منه...چون گناهه...حاال تو هم

زیباترین گناه منی ژنرال 

 

* این دیالوگ یکم زیادی برام خاص بود دلم نیومد توی یه پست جدا نزارمش :"

** منی که به خودم قول داده بودم با این آهنگ ادیت نزنم .. ولی بیاید قبول کنیم خیلی وسوسه انگیز بود:"

۱۱ آبان ۰۰ ، ۰۹:۳۳ ۱۸ نظر موافقین ۲۸ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ