شاید هیچ وقت نمی فهمید. نمفهمید که وقتی به چشم هایم زل میزند دنیا برایم متوقف میشود. نمیفهمید وقتی که آن موهای کوتاه و سیاه رنگش را باز میکند قلبم میخواهد از سینه ام دربیاید. هیچ وقت نمی فهمید وقت هایی که کنارم می نشست و میخندید دیگر از زندگی هیچ چیزی نمیخواستم. او قرار بود فقط ناجی من باشد چه شد که قلبم اینچنین اسیرش شد؟

اما چه اهمیتی داشت. او که هیچ وقت نمیفهمید حاضرم برایش بمیرم. 

بالاخره ما که رومئو و ژولیتی بیش نبودیم