درباره ده سال بعدت بنویس. چه کسایی توی زندگیتن؟ چه شغلی داری؟ چه عاداتی خواهی داشت؟ توی اوقات فراغتت چیکار میکنی؟ کجا زندگی میکنی؟
هوم آینده چیزیه که نمیشه پیش بینیش کرد ... سو فقط چیزهایی که دوست دارم برام اتفاق بیوفته رو مینویسم.
شاید یه دختر ۲۴ ساله تنها که هر روز توی خیابونای پاریس/لندن پرسه میزنه ، کتاب میخونه ، اهنگ گوش میده ، میرقصه و تا میتونه از تک تک ثانیه هاش لذت میبره.
تنها افراد توی زندگیش خودش ، گربش ، خانواده و دوستاشن. یه خونه کوچولو قهوه ای پر کاغذای کاهی ، شکلات و بستنی های شکلاتی ... گاهی یک هو به سرش میزنه و کل وسایلش بستنیاش، کاغذ قلماش، لپ تاپش و گربه قهوه ایش رو میزنه زیر بغلش و سوار ماشین سیاهش به هدف توی جاده ها میرونه ... اونقدر میره که فقط خودش بمونه و آسمون و دشت پبش روش ...
اونقدر اونجا میمونه تا آسمون تاریک بشه و ستاره ها بالاخره خودشونو نشون بدن، تا قبل از اینکه سر و کله سوسکا و حشرات پیداشون بشه دوباره سوار ماشینش میشه و نصف شب بر میگرده خونش
شاید بشینه دوباره کتاب بخونه ، شاید مثل همیشه ادیت بزنه ، شایدم بالاخره قصد کنه یکم بخوابه ... گرچه خواب توی شب تو زندگیش یه چیز بی معنیه
دوباره همون روتین قبلی ، با این تفاوت که بجای رفتن به دشت و کوه و کمن ... میره به مکانیکی ای که خیلی وقته توش کار میکنه ، شایدم یه نویسنده شده و باید در به در توی این انتشارات و اون انتشارات بگرده ، ممکنم هست توی یه شرکتی استخدام شده باشه و ویدیو ها رو تدوین میکنه و ادیت میزنه ... یه مهندس چطوره؟ از اونا که همش توی دل و روده کیس و گوشی ان؟ .... ولی هیچ کدوم جذاب تر از کار توی ناسا نیستتت ... هر روز با چیزای فضایی ، زندگی ایده آل تر از این؟
کمترین احتمال ممکنم اینه که یه دکتر خسته کننده شده باشه که هر روز میره مطبش و برمیگرده ... نه نه این غیر ممکنه
خلاصه که یه زندگی پر بعد های مختلف ... یه بعد قهوه ای ، یه بعد موتور سیکلت و کلابی، یه بعد خسته و خواب الود ، یه بعد شاد و دیوونه ... عام شاید یه زندگی رنگین کمونی :)

اخرشم خودمو میکشم....لعنتیا منبع بزنییییییییییینT-T