دیگه کم کم تابستونم داره نفسای اخرش رو میکشه. همون تابستونی که ۹ ماه براش صبر کردیم و درس خوندیم حالا مثل برق و باد گذشت ... یکم بیرحمیه نه:)؟ اینکه ۹ ماه ازگار مثل چی جون کندم تا بهترین نمره رو بگیرم و با خیال راحت یه تابستون عالی داشته باشم در حالی که الان که به اینجا رسیدم با خودم برمیگردم میگم :
~ واقعا چه تغییری کرد تابستون و زمستونم؟~
چیزی جز آزاد بودن تو هرچقدر خوابیدن و هرکاری کردن ... اره این خودش خیلی فرق بزرگیه ولی پوچه. عملا خاطره ای برات به جا نمیزاره. قبلا خیلی تابستون فرق میکرد. به تهش که میرسیدی اینقدر خاطره داشتی که با به یاد آوردنشون گریت میگرفت که چرا تموم شدن.
همون روز اول همه بار و بندیل رو جمع میکردیم بریم سمت شمال. ۱۲ نفر آدم خودمون رو توی دوتا ماشین به زور جا میکردیم و راه میافتادیم ... هنوز یکم از راه رو نرفته بودیم کناز جاده وایمیستادیم یه خوراکی خریدن. ما هم سریع میدیدیم کدوم ماشین خوراکی هاش خوشمزه تره سریع میپریدیم توی همون.
کل مسیر رو فقط حرف میزدیم و میخندیدیم به جنگلا که میرسیدیم مشتاق با چشم هامون لای دار و درخت ها رو میگشتیم بلکه یه خرس یا گراز پیدا کنیم.
با اینکه نصف شب میرسیدیم اما بازم اولین کاری که میکردیم میرفتیم کنار ساحل و بدون اون سر و صدا و شور و هیجان قبل آروم پتو هایی که آورده بودیم رو دورمون میپیچیدیم و به صدای دریا گوش میکردیم.
اونهمه آدم یدونه ویلا اجاره میکردیم و شب رو توش سر میکردیم. و بعد دوباره همین طور روز بعدش سوار ماشین میشدیم و کل شمال رو میگشتیم.
اما الان. به تابستونم که نگاه میکنم ، عملا هیچ خاطره ای نیست که بخوام بهش برگردم و دوباره تجربش کنم. همش یه زندگی عادی و تکراریه. ظهر از خواب پا میشم ، گوشیم رو برمیدارم و ۳ صبح گوشی رو میزارم و دوباره میخوابم... هیچ خبری از اون شور هیجان به خصوصش نیست. همون زمستونیه که گرم شده و مدرسه ها تعطیل شده.
دارم به این نتیجه میرسم که چند سالی میشه فصل ها فقط رنگ عوض میکنن و هیچ خبری از اون عوض شدن حال و هوا نیست. روزها ، فصل ها ، سالها ... همشون دارن تکراری میگذرن و ما منتظریم یکی یک کاری بکنه که باز همچی همون رنگ و بوی قبل رو بگیره ... غافل از اینکه خودمون باید یک کاری بکنیم.
~ ولی بازم به اینجا که میرسیم میفهمیم اونقدر توی روزمرگی
هامون اسیر شدیم که نمیتونین هیچ کاری بکنیم~
کارما یکم زیادی بی رحم نیست ؟


من جزو دسته تباه سانانم
با اینکه خونمون تهرانه فقط یکبار رفتیم شمال 😐😐😐
پس حالا برو خدا رو شکر کن که مثل من نبودی :/