عام تقریبا ساعتای ۷ و اینا بود که برگشتیم خونه ... رفته بودیم فرم مدرسه بگیریم ، به هر حال از دوشنبه هفته دیگه باید بعد دوسال بریم مدرسه.
مثل همیشه رو تختم دراز کشیده بودم که صدای شر شر آب اومد * گوش های وی به صدای بارون حساسه* همون لحظه مثل تارزان پریدم توی تراس و دیدم بله ... هوای گرفته و آسمون نارنجی اخرم کار خودش رو کرده و بارون زده. بگم ذوق مرگ شدم کم گفتم؟
طبق معمول شال و کلاه کردم پاشدم برم بالای پشت بوم.
یونو بارونی که خیست نکنه بارون نیستتت فقط چندتا قطره آبه که از آسمون میباره.
و همچنین دنباله همیشگی بنده هم دنبالم راه افتاد تا بیاد باهام بالا ... از دیگر معایب خواهر بزرگ بودن همینه، بخوای بمیری هم باید خواهرتو با خودت ببری :"
خلاصه که هندزفری و کاپشنمو برداشتم و رفتم بالا پشت بوم ... گفته بودم از اون زمین خالیه کنار خونمون که مال جمعه بازاره؟ دوباره خیسه خیس شده بود ... اینبار به جای عکس درختا ، نورای زرد و سفید چراغای بلوار توی خیسی کفش افتاده بود.
هوا به طرز وحشتناکی سرد شده بود ... جوری که حتی وقتی حرف میزدم هم کلی بخار از دهنم بیرون میومد ... دوباره به همون زمین خالی زل زده بودم که احساس کردم بارون انگار داره سفید تر میشه. فکر کردم اینقدر به قطره های بارون زل زدم چشام آلبالو گیلاس میچینه ولی خب بعد که یه نگاه به کاپشن خواهر کوچیکه انداختم دیدم بله ... اولین برف ۱۴۰۰ داره میاد:)
از ذوق مرگیم بگم یا میدونید خودتون. جوری دور تا دور پشت بوم میدویدم که انگار کل دنیا رو بهم دادن ... البته تا قبل اینکه مامان بیاد و بگه : سرما میخورین بیاید پایین
بدجور دپرس شدم ... ولی مگه میشه بارون یا برف بیاد و من توی خونه بشینم؟ همین که اومدیم خونه دوباره پریدم یه لیوان چایی برای خودم ریختم دوباره رفتم تو تراس :)
بزارید برای توصیف سرما اینجوری بگم که چایی که تازه از روی گاز برداشته بودم رو روی لبه تراس گذاشتم تا روی نیمکت چوبی گوشه تراس رو مرتب کنم و بتونم بشینم ... وقتی لیوان رو برداشتم چایی دیگه حتی بخارم نداشت ... فکر کنم برای اولین بار توی عمرم یک چیز تلخ رو بدون یک چیز شیرین خوردم ... میدونید اونقدر توی اون سرما و باد نیاز به چایی داشتم که یادم رفت از ذخیره ارزی شکلاتای توی جیبم استفاده کنم ... *حالا کاری نداریم بعدش تا تونستم شکلات خوردم*
ولی خب تراس کجا و قدم زدن توی خیابون کجا ... شاید بشه از قدم زدن زیر بارون گذشت ولی قدم زدن زیر برففففف رککیتیتگینسننثن امکان ندارههههه. دوباره اومدم خونه و اونقدر التماس و گریه کردم تا بالاخره راضی شدن پاشن منو ببرن تا سر کوچه که نوشابه بخرن منم ناکام از دنیا نرم :"
بازم یار شفیق بنده هندزفری رو برداشتم و مثل این آدمای سرخوش کل کوچه رو بالا پایین دویدم ... دیگه برفا واقعا برف شده بودن ... شاید میشه گفت از قشنگ ترین تصویرهایی که توی زندگیم دیدم ... اون دونه برفای گنده ای بود که زیر نور تابلو ها و تیر برفا میومدن زمین ، بخاطر باد اونقدر قشنگ پرواز میکردن که به آدم حس آزاد بودن میدادن.
خب بگم همون ۳ دقیقه ای که جلوی در سوپر زیر برف وایستاده بودم تا بیان برام اندازه ۱۰۰۰۰ سال زندگی ارزش داشت.
این داستان ادامه دارد و من موقع برف و بارون نمیتونم ... به هیچ وجه یکجا بشینم ... سو اره بازم فرار کردم و رفتم بالای پشت بوم ... واقعا ظلمه توی همچین هوایی یکجا نشستن.
بعد از اینکه به میله های پشت بوم چسبیده بودم و مامانم با زور تهدید بالاخره منو آورد پایین
یاد اون روز صبح افتادم که بارون میومد ... اینکه چقدر حس خوبی بهم داد وقتی اومدم و اینجا دربارش نوشتم ... سو اره حیفم اومد از این هوا هم نگم
+ کی میگه من هنوز توی تراس نشستم و قصد ندارم از نگاه کردن به برف دست بکشم؟
++ امیدوارم فردا صبح که بلند میشم زمین سفید باشه و آسمون خاکستری ...
+++ هوم کم کم داره از آب و هوای اینجا خوشم میاد ... با روحیاتم سازگاره :"
++++ اوکی ولی اهنگ yours جین و اسپرینگ دی به این هوا خیلی میاددد



