خودم به شخصه معتقد بودم زنها نیازی به مردها ندارن و مرد ها هم نیازی به زن ها ندارند. هر جنس به اون یکی وابسته نیست و به تنهایی میتونن زندگی کنند
اما وقتی خوب ها بد بد های خوب 2 رو خوندم. به کلی باورم عوض شد
این کتاب با دید خیلی منطقی تری به این قضیه نگاه کرده بود که زن ها و مرد ها به هم نیاز دارند
طبیعت به تنهایی قشنگ مگه اینکه درخت و گل داشته باشه. همه چیز توی طبیعت مکملی دارد ...
درست مثل انسان ها.
دنیایی بدون شاهزاده را تصور کنید. شاهدخت ها بدون هیچ خوشبخت تا همیشه ای به قلمرو شان حکمرانی میکنند. بدون هیچ عشق حقیقی ای
یا دنیایی بدون شاهدخت. شاهزاده ها بدون هیچ نقشه یا هدفی برای پیدا کردن شاهدخت رویاهایشان میگردند و روزی بدون هیچ عشقی میمیرند.
هیچ وقت قبل از اینکه این داستان رو بخونم نمیتونستم این حرف ها رو بزنم چون کاملا در نقطه تضاد باور هام بود. اما وقتی این کتاب رو خوندم جوره دیگه ای این حقیقت رو تونستم درک کنم. به زبون خودم نه به زبون نصحیت های مادر پدرا
خلاصه که این کتاب محشره مخصوصا جلد دومش و خیلی قشنگ نشون میده اگر روزی یکی از این دو جنس نباشه دنیا چه شکلی میشه
پی نوشت: این همه گفتم ولی هنوز تنهایی رو ترجیح میدم :)


ج.پ.ن. : می تووووو
حتما میخونمش:)