چیزه اییی من الان امتحان انشا دارم و این متنو براش نوشتم لطفا بخونید اگه خوبه بگید برای معلم بفرستم خیلی استرس دارمممم

 

موضوع: اگر یک معلم بودم

مقدمه:

خورشید کم کم از پهنای آسمان خود را در پشت کوه های سنگی و استوار جا میداد تا آسمان را برای ماه و ستاره هایش اماده کند. ضیافتی در شب بود، ماه و ستاره ها هر شب وقتی خورشید از پرده آسمان کنار میرفت مهمانی خودشان را آغاز میکردند و آسمان را مثل یک پرتره زیبا میکردند.

بدنه:


سوفی سرش را از پنجره بیرون آورد و نگاهی به آسمان انداخت. دلش پیچ میرفت. نگران بود که دیگر اون به سراغش نیامده باشد و بدون خداحافظی ترکش کرده باشد. اما همان لحظه ستاره اش در آسمان برقی زد و سوفی با لبخندی مهربان به او سلام کرد.
قلم و کاغذش را از روی میز کهنه اش برداشت و در دهانش گذاشت تا با دستانش بتواند از دیوار بالا برود و در بالاترین نقطه خانه بشیند. دست های استخوانی و ظریفش را به اجر های قدیمی قلاب کرد و خودش را از پنجره بالا کشید تا به شیروانی قرمز رنگ خانه برسد.
کمی سخت بود که روی آن شیروانی شیب دار بنشیند ، اما آنقدر برای دوباره نامه نوشتن برای او ذوق داشت که به راحتی روی شیروانی نشست.
سوفی کاغذش را روی پاهایش قرار داد و نامه اش را مثل همیشه شروع کرد :


《سلام ستاره جانم. سوفی ام از سیاره زمین. همان که ۳۴۵ تا نامه قبلی را برایت نوشت. نمیدونی هر وقت که خورشید از آسمون کنار میره چقدر ذوق دارم تا برای تو بنویسم اما همش میترسم که تنهام بزاری. اه امروز معلم ادبیات انقدر مهربان بود و در کلاس به من کمک کرد که همان لحظه تصمیم گرفتم بعدا که بزرگ شدم معلم شوم. میدونم خیلی زود تصمیم گرفتم اما او واقعا بهترین معلم دنیاست و من هم میخوام روزی مثل او شوم. به شاگردانم یاد بدم نه اینکه باز خواستشان کنم که چرا چند تا تکلیف مسخره رو ننوشته اند. من اگر یک معلم بشم ، قول میدم همیشه با شاگردانم دوست باشم و کار کنم احساس کنند من هم جزوی از انها هستم نه کسی که آمده از روی کتاب بخوانه و بره. قول میدم هیچ وقت به کتاب های سطحی و مسخره اکتفا نکنم و انها رو با علاقه به مطالبی فرا تر از کتاب و مدرسه بکشانم. میخواهم یک معلمی شوم که لحظه به لحظه حال شاگردش برای او مهم است. وقت هایی که غمگین بودند باهاشون صحبت کنم ، اونها هم جوری با من درد و دل کنند که انگار بهترین دوستشانم. میخواهم بهشان جوری یاد بدهم که حتی اگر نمره ۱۰ رو هم گرفتند با افتخار بگن درسته من ده گرفتم اما امسال انقدر چیزی یاد گرفتم که برایم مهم نیست.

نتیجه گیری:

اه ستاره جانم ، امیدوارم روزی دوباره بر بالای این پشت بام بنشینم و خاطرات روزانه ای را که با شاگردانم میگذرانم برایت تعریف کنم و تو به من افتخار کنی که تونستم به کلی بچه آموزش بدم. فقط امیدوارم تا اون موقع ترکم نکرده باشی.*
*با عشق فراوان، سوفی*》