پاورچین پاورچین از در پشتی بیرون خزید ، چکمه های گلی و کهنه اش را به پا کرد و آرام به سمت ساختمان کوچکی که شده بود دخمه آرامشش پناه برد ...

نمیدانست چه چیزی او را هر شب به آنجا میکشاند ، چی میشد که هر روز به ساعت می‌نگرید و لحظه ها را میشماررد تا ستاره ها خودشان را نمایان کنند و او دوباره بتواند به آن دخمه پر از کاغذ نگاهی بیندازد.

نگاهی به فانوس کوچکی که ارام ارام میسوخت و ذوب میشد ، انداخت.