شکوفه های رنگ و رنگ گیلاس سرتاسر باغ را احاطه کرده بود. نسیم خنک تابستانی میان شاخه های کهنسال درختان میپیچید و هو هویی ایجاد میکرد.
کار هر روزش بود. اینکه بیاید و زیر سایه درختان گیلاس که حالا از قرمزی گیلاس هایشان ، انگار خودشان هم قرمز بودند ، بنشیند و ساعت ها نقش آن بانوی مهربانی را بازی کند که در چنگ دیو خشمگین کوهستان گیر افتاده و دیو او را در باغ گیلاس زندانی کرده تا هیچکس نتواند او را پیدا کند ... و در آخر شاهزاده ای دلیر سوار بر اسبی سپید سر دیو را
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.