هوراشیو! در زمین و آسمان بسا چیزها هست که فلسفه تان به خواب ندیده 

پی نوشت: از کتاب تیکه پاره شده ی روی طاقچه ماشین کاروان مدل وینه باگویمان

وقتی که نگاه مهربان و مظلوم سَم را میدید لحظه ای به این فکر میکرد که اگر واقعا آن دنیا وجود داشته باشد سَم نجات پیدا می‌کند؟ زندگیشان دستخوش تغییرات میشود؟ اصلا ان دنیا وجود دارد؟ دروازه ای در انهای جهان که به جهانی دیگر متصل می‌شود ... جهانی بدون هیچ اژدهایی در آسمان هایش ، بدون هیچ پاگنده ای در جنگل هایش یا حتی هیچ جادوگری در اطرافش؟ 

همچین چیزی ممکن است یا فقط خرافاتی است که پدرش از خود در آورده؟ هرچه که بود الان توی کاروان قدیمی خود نشسته بودند و از شر ابر سیاه به انتهای دنیا پناه می‌بردند... سفری به انتهای دنیا ♡

تقریبا یک سالی میشه که این کتابو هدیه گرفتم. از همون اول که کتاب رو باز کردم یه حس عجیب غریبی بهم منتقل میکرد. انگار یه بلیط بود ، یه بلیط یک طرفه به دنیایی که توی اون هر موجود جادویی فکرش رو بکنی مثل کلاغ و کبوتر توی آسمون پرواز می‌کنند ... دیدن یک غول وحشی وسط جنگل مثل دیدن یک گرگ عادیه ، مرگ اونجا خبر میده.

فکر کن ابر سیاهی که حتی فکر کردن بهش هم قلبت رو آزرده میکنه، ناگهان وسط یه شام خوشمزه و خانوادگی جلوی در خونت ظاهر میشه . تبریک میگم شما فرد برگزیده از طرف ازراعیل هستید،  تنها نیم ساعت فرصت دارید تا بار و بندیل خود را ببندید و به دیار باقی بشتابید ( ناگفته نماند بعد خوندن این کتاب هر وقت ابر سیاه میدیدم فکر میکردم منم قراره ریق رحمتو سر بکشم)

داستان از اونجا شروع میشه که پسر کوچولوی یه خانواده عجیب غریب ۵ نفره ابر سیاهش سر میرسه. از اونجا که این خانواده یکم عجیب غریب میزنن کل زندگیشونو جمع میکنن و توی یه ون زوار در رفته از ابر سیاهشون فرار میکنن

به سمت مقصدی که توی افسانه ها گفته شده :

دروازه ای که انتهای دنیا قرار دارد ، به سمت دنیایی میرود که در اون هیچ جادوگر یا روحی وجود ندارد ... هیچکس بخاطر حمله پاگنده ها نمی‌میرد و از ترس آتیش اژدها ها پناه نمیگیرد. 

 

تقریبا هیچ کتاب اینجوری نخونده بودم. درکنار ریتم آرومش یه هیجان عجیبی به همراه خودش داشت :) 

لطفا این را هم به لیست کتاب های خوردنی خود اضافه کنید

 

با تشکر 

بلا♡