باز هم محو تماشای آن صورت اروپایی اش شده بود. چشم های تیله ای و سیاه رنگش دریای عمیقی برای خودش داشت. میتوانست ساعت ها را در دریای چشمهای او شنا کند یا حتی درونش غرق شود.
_ چیشد که نجاتم دادی؟
نیم رخ فرشته گونش را رو به او برگرداند. قلبش امان نمیداد و محکم به سینه اش میکوبید ، چه مرگش شده بود ... این همان پسرک قاتلی بود که از خودش به یاد داشت؟
+ نباید میدادم؟
صدایش. ان صدای ارامش بخشش که انگار نسیمی بود که دریای دل او را متلاطم میکرد.
_ اما تو شاهزاده ای و من گدا
+ شاید ... اما میدونی شاهزاده و گدا هم جای خودشون رو عوض کردن. شاهزاده به گدا کمک کرد ، گدا شاهزاده شد و شاهزاده گدا. شاهزاده به گدا اعتماد کرد اما گدا اخرش نتونست ذات خودش رو تغییر بده. حداقل شاهزاده چیزی برای از دست دادن داشت که گدا بخواد ازش بگیره. اما میدونی داستان من و تو فرق داره. هیچ کدوممون چیزی برای از دست دادن نداریم. فرق ما اینه که جفتمون گدا بودیم اما من گدایی بودم که بخاطر یک اشتباه مجبور بودم شاهزاده باشم:) من تنها چیزی که برای از دست دادن دارم تنهاییه :)
چشم های درخشانش زیر پرده ای از اشک هایش ناپدید شد. میخواست سر او را بر روی شانه هایش بگذارد و بگوید * اما تو گدایی داری که هیچ وقت قصد نداره ترکت کنه* اما فقط توانست به صدای هق هق خفه او میان هوهوی باد گوش کند. زیر لب گفت:
_ شاهزاده و گدا هیچ وقت نتونستن با هم دوست باشن چون شاهزاده همه چیز داشت و گدا هیچ چیز نداشت. شاید ما بتونیم دوست هم باشیم چون هم تو هیچی نداری هم من. میتونیم برای هم باشیم. اینجوری حداقل اگر گیر هم افتادیم ، دلیلی برای جنگیدن و زنده موندن داریم.
+ چیشد که تو گدای داستان من شدی؟
_ فقط یک شب این گدا راهش رو گم کرد و سر از قصر شاهزاده در اورد ...

آنی ویندزور - آپریل 1952

شاهدخت سایه ها