بنده به طرز عجیبی از دندون پزشکی میترسم. جوری که وقتی از جلوی دندون پزشکی رد میشیم میزنم زیر گریه. با اینا حال بازم زیاد به سلامت دهان و دندانم اهمیت نمیدم ( تکلیفم با خودم معلوم نیست)

چند روز پیش یه افت وحشتناک روی لثه ام زد و باعث شد بعد چندین و چند سال پام به دندون پزشکی باز بشه. اول از همه که ایشالا من لال بشم درد ومرضام رو به کسی نگم بعدش اینجوری بدبخت نشم:"

رفتیم تو دندون پزشکی و اون بوی حال بهم زن اومد ، خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم بالا نیارم. حتی بوی دندون پزشکی هم باعث میشه حالم بد بشه. بنده یه عادت بدی که دارم وقتی که عصبی میشم شروع میکنم به خاروندن و خنج کشیدن پشت دستم. فک کنم یه ۱۰ دقیقه ای همینجوری داشتم ناخن میکشیدم دستمو که نوبتمون شد. 

چشام پر اشک شده بود و دست و پام میلرزید ( دیگه خودتون درک کنید چقدر از دندون پزشکی میترسم) داشتم از بغض خفه میشدم و با زحمت اشکامو بدون اینکه کسی ببینه دادم کنار و نشستم رو صندلی.

دکتره اون ماسماسک فلزی هاشو اورد و شروع کرد به معاینه کردن دهن صاحب مرده من. اون فلز سرد که به دهنم میخورد باعث میشد باز حالت تهوع بگیرم و بخوام بالا میارم. حالا تو همین وضعیت که سعی میکردم آب دهنم رو قورت ندم تا مزه فلز بیشتر تو حلقم نره که همون موقع گفت دخترم لطفا آب دهنتو قورت بده :///

یعنی در اون لحظه میخواستم داد بزنم زنیکه من دختر تو نیستم ، بمیرمم دختر یه دندون پزشک نمیشم ( کلا با دندون پزشکا پدر کشتگی دارم.)

به زور آب دهنم رو قورت دادم و اون مزه لعنتی فلز رفت تو گلوم. مطمئن بودم الان رو صورتش بالا میارم ، البته بیشتر امیدوار بودم ولی خب نمیتونستم.

لثه مو معاینه کرد و گفت هیچی نیست فقط یک چند بار باید دهنم رو با دهان شویه بشورم. خیالم داشت راحت میشد که یهو مادر گرامی گفت خانم دکتر اگه میشه دندوناشم یه نگاه بندازید.  و اونجا بود که قشنگ اشهدمو خوندم. میدونستم دوتا دندون خراب دارم ولی هی به همه میگفتم هیچی نیست که کارم به دندون پزشکی نرسه.  خانم دکتره ام نشست به دیدن دندونای من . و بله بالاخره دندون خراب من کشف شد. 

عملا وقتی داشتم از روی تخت بلند میشدم میخواستم پس بیوفتم. اخرم منشیه فهمید گریم گرفته اومد پیشم دلداریم بده که اره خانم دکتر خیلی خوبه ، اصلا دردو نمیفهمی. از حق نگذریم منشیه خیلی مهربون بود ، دکتره هم همین طور ولی من حتی از دیدن دندون پزشکی هم حالم بهم میخوره.

 و بله نگاهی به دست مبارکم انداختم که از بس خارونده بودم و خنج کشیده بودم به لقاع الله پیوسته و رنگ گوجه شده. هرکی دستمو میدید فک میکرد ادم کشتم از بس قرمز بود. 

خلاصه که تو ماشین فقط عر زدم و نذر کل امامزاده ها کردم که مامانم بیخیال قضیه بشه. تا امشب :) 

خیلی شیک و مجلسی گفت پس فردا وقت گرفتم برات بریم دندونتو درست کنیم. یجوری میگفت انگار توقع داشت بعدش بپرم هوا و بگم اخجون دندونم خوب میشه:/ تلپ زدم زیر گریه... قشنگ تو نگاه مامانم یه از قدت خجالت بکش خاصی بود. 

و حالا که من نیم ساعته افسردگی گرفتم و دارم به این فکر میکنم چه غلطی کنم. شیطونه میگه از فردا صبح بزنم زیر سرفه بگم کرونا گرفته ( وی به این فکر می افتد که یکماه است از خانه بیرون نرفته ، مگر اینکه از تختش کرونا گرفته باشد ) 

عملا دارم سکته میکنم و اگه دیدید بعد دوشنبه دیگه خبری ازم نشد بدونید همونجا جان به جان آفرین تسلیم کردم و به سوی پروردگار شتافتم

 

پ+ن: به شدت روی این اهنگ کراش زدم. صدای هالزی خداسسس یعنی ارامش مطلقههه

 

عا راستی مرسی که تا اینجا رو خوندی