بالاخره تابستونم داره تموم میشه. به قول بابام برای تو چه فرقی میکنه مدرسه ها که حضوری نیست. اولا باهاش مخالفت میکردم، میگفتم همین که هر روز مجبوریم ساعت هفت صبح بلند بشیم و هر وقت سر گوشی میریم استرس اینو داشته باشیم که کلی درس دارم و حتما بقیه الان دارن درس میخونن و من نشستم به گوشی بازی کردن خودش کلی عذابه.
ولی خب الان که یکم بیشتر بهش فکر میکنم میبینم زیادم ناحق نمیگه. نشستم تابستون امسال رو با خودم مرور کردم.

__ دقیقا بیستم خرداد ساعت دوازده سال تحصیلی 99-1400 تموم شد و اون تابستونی که نه ماه انتظارش رو میکشیدیم رسید. عصر همون پنجشنبه تولدم بود. همه دوستایی که توی کل اون یک سال تحصیلی فقط دو بار دیده بودمشون رو دعوت کردم. قرار بود بریم باغ بانوان و هم برای خلاص شدن از امتحانات هم تولد من کلی خوش بگذرونیم. روز عجیب غریبی بود. با اینکه از ته دلم میخندیدم و خوشحال بودم اما انگار اون کنج قلبم یه تاریکی و سیاهی بود که نمیدونستم چیه ... فقط میدونستم یروز همچی به پایان میرسه حتی این خنده ها که باعث میشد از خوشحالی اشک بریزم. درست مثل همون روز. غروب خورشید که به دنبال خودش سیاهی شب رو میاورد خبر میداد وقت خداحافظیه. میدونستم که قراره یه روزی این شهر و ادماش رو ترک کنم ... اما فکر نمیکردم این اخرین باری باشه که میتونم آغوش گرم و مهربون تک تکشون رو داشته باشم. شاید اگه میدونستم اون روز هم یک پایان بود هیچ وقت شروعش نمیکردم.
 اون شب با کلی خنده و خاطره تموم شد. سر خوش از اینکه بالاخره اون ازادی که نه ماه بخاطرش تلاش کردم رو به دست اوردم خونه رفتم و دفترچه نقره پولک داری رو که بهترین دوستم بهم داده بود رو باز کردم. میخواستم هیچ وقت فراموش نکنم کی این رو بهم داده و چه جایگاهی توی زندگیم داره. پس صفحه اول رو اختصاص دادم به خودش و براش یه نامه نوشتم (سانا امیدوارم هیچ وقت نامه رو نخونی چون بعدش معلوم نیست قراره چجوری توی زمین آب بشم) به صفحه دوم که رسیدم شروع کردم به برنامه ریزی کل تابستونم. وای پسر من کلی کار داشتم که انجام بدم. سه ماه برای همه اینا کافی بود؟
به خودم که اومدم دیدم دو صفحه کار لیست کردم. چجوری میتونستم این همه رو انجام بدم؟ هفت ، هشت بار دیگه دوستامو ببینم ، کلی رقص یاد بگیرم ، کل مجموعه های خیابان جیغ و دشت پارسوا و کلی دیگه از رمانام رو تموم کنم ، همه اون دوازده تا سریالی که میخواستم ببینم رو شروع کنم و تمومش کنم ... این دیگه واقعا زیاده روی بود اما منکه قرار بود کل تابستون رو بیکار باشم مگه نه :)؟
با رویا پردازی هایی که از تابستونم داشتم اروم خوابیدم ، غافل از اینکه اون تاریکی داشت به نقطه شروع خودش نزدیک میشد ...
ده روز اخر خرداد رو فقط گذاشتم برای جبران بی خوابی هام و کتاب خوندن. لیستم داشت درست پیش میرفت و این باعث میشد به خودم افتخار کنم که بالاخره برای اولین بار دارم طبق برنامه ای که درست کردم پیش میرم ... سال قبلش بخاطر تیزهوشان عملا کل تابستونم رو از دست دادم و میخواستم تا میتونستم با امسال جبرانش کنم.
همه چیز خوب بود تا بعد اون مسافرت. میدونستم قراره بریم مشهد تا کارای خونمون رو بکنیم. بالاخره بعد سیزده سال میخواستیم بیایم پیش خانوادمون زندگی کنیم. از طرفی خوشحال بودم که بالاخره مثل بقیه میتونم هر وقت خواستم برم خونه مادربزرگم و باهاش وقت بگذرونم. از طرفی هم دلم نمیخواست از اونجا دل بکنم ... تقریبا کل عمرم رو اونجا بودم تمام خاطراتم ، دوستام و همبازی هام اونجا بودن. ولی با اینکه باز برمیگیردم و تا قبل از اساس کشی دوباره میبینمشون خودم رو اروم میکردم ... البته تا قبل اون تصمیم : تو و خواهرت بمونید ما برمیگردیم و تا یک ماه دیگه وسایل رو جمع و جور میکنیم و اسا کشی میکنیم
قبلا حرفش شده بود که من و خواهرم مشهد پیش مادربزرگم بمونیم و اونا برن وسایل خونه رو جمع کنند و با ماشین حمل بار برگردند ولی همیشه خدا خدا میکردم تا عملیش نکنن تا فقط یک بار ، یکبار دیگه بتونم دوستامو ببینم و با تمام وجودم بغلشون کنم.
اما اینبار خودمو توی بغل مامان و بابام انداختم. شاید اگه بازم میدونستم این اخرین باریه که میتونم اینجوری بغلشون کنم سفت تر به خودم میچسبوندمشون و نمیذاشتم برن.
از همون لحظه اون لیست لعنتی که تازه داشت خوب پیش میرفت خراب شد و کل رویا پردازی هام به یکباره نابود شد.
حالا من مونده بودم و یک ماه ازگاری که باید تنها با مامانبزرگم زندگی میکردم. اونقدر که فکر میکردم بد نگذشت ... البته تا حدودی. شب ها تا ضبح بیدار میموندم و توی اینترنت میگشتم بدون اینکه کسی بهم کار داشته باشه. صبحا تا ظهر میخوابیدم بدون استرس اینکه یکی بیاد بهم بگه باز دیشب تا صبح بیدار بودی که اینقدر میخوابی؟
عملا زندگیم شده بود یک ظهر تا هشت صبح و از هشت صبح دوباره میخوابیدم تا یک ظهر. خوش میگذشت ولی عملا پوچ گذشت. اون تابستونی نبود که میخواستم جبرانش کنم. یه تابستون عادی بود نه اون تابستون خاصی که میخواستم.
شاید نباید اونشب ارزو میکردم که یه اتفاق عجیب توی زندگیم بیوفته و منو از این یه روندی در بیاره.
خدای من خدا واقعا حرفم رو شنیده بود؟ واو بالاخره.
بعد کلی انتظار اون یک ماه هم سر شد و کم کم مرداد رسید. فقط یک روز مونده بود تا بالاخره بعد از یکماه انتظار بالاخره بتونم مامان بابام رو ببینن.