*این پست صرفا جهت درد و دل نوشته شده ، سو اگر حوصله ندارید نرید ادامه*

 

هیم قول داده بودم هیچ پست غمگین یا به اصطلاح چصناله توی وب نزارم ولی خب نیاز دارم حداقل شده یکنفر حرفام رو بشنوه و بزنه پشت کمرم بگه - اشکال نداره تو میتونی-

سعی کردم توی دنیای واقعی یه همچین کسی رو پیدا کنم اما متاسفانه پیش هر کسی که رفتم ته حرفامون این من بودم که پشت طرف میزدم و میگفتم -گریه نکن من کنارتم- :/

یا هم اونقدر نصیحت میشدم که اخرش یادم میرفت دردم چی بود و اینجوری فقط روی قلبم تلنبار میشدن ... واقعا جای دیگه ای رو جز اینجا پیدا نکردم تا بتونم راحت حرف بزنم ، بدون اینکه بخوام حرفام رو عوض کنم یا از حرف زدن بترسم مبادا که روزی دوباره با طرف رو به رو بشم و دوباره بخواد شروع کنه به نصیحت کردنم. از خوبی های دنیای مجازی همینه دیگه. با ذهن و روحت توی اون دنیا پرسه میزنی نه با ظاهر و صورتت :)

سو بازم معذرت میخوام اگه این پستم حاوی درد و دلام و غمای توی دلمه ...

 

 تنهایی بزرگ ترین نقطه ضعف منه. اره از وقتی که یادم میاد همین بوده. همیشه میترسیدم از روزی که فقط خودم بمونم و خودم. از روزی که هیچ کسی کنارم نباشه. هیچ دوستی نداشته باشم و کل ادمای زندگیم خلاصه بشن توی یک نفر : خودم!

احتملا دیگه همه این مثل رو شنیدید که از هرچی بترسی سرت میاد؟ هوم بهتون پیشنهاد میکنم به حرفش گوش بدید بیراه نمیگه. ترس باعث میشه تو به روزی فکر کنی که ممکنه اون اتفاق برات بیوفته و اونقدر فکر کنی که هیچ توجهی به داشته های حالت نداشته باشی. مثل تاریکی. اونقدر بهش فکر میکنی که نمیفهمی هنوز خورشید بالاسرته.

گفتم ... همیشه میترسیدم از تنهایی. یکم فکر کنید واقعا وحشتناکه ... درست یادمه وقتی 5 سالم بود ، اونقدر توی پیش دبستانی تنها بودم که التماس میکردم باهام بازی کنند * چقدر حقیر * میخواستم منم مثل بقیه دوست خودم رو داشته باشم. یکی که واقعا کنارم باشه و براش مهم باشه حالم چطوره ... ولی فقط تبدیل شدم به یه اضافه ای که هر وقت توی بازیشون گرگ یا بره کم داشتند سراغم میومدن. شاید یکنفر بود که فکر میکردم دوستمه ... اما خب اونم فقط خیلی تنها بود.

وقتی رفتم کلاس اول وضعیت شاید یکم بهتر شد. دو نفر رو پیدا کردم که حداقل یکم ... یک کوچولو براشون اهمیت داشتم اما این چیزی از اضافه بودنم کم نمیکرد.

میشه گفت اولین باری که حس کردم واقعا یه دوست دارم کلاس دوم بود. یکی که براش اضافی نبودم و کنارم بود. ولی خب چه فایده فقط یک سال بود.

به سال سوم تا اواسط پنجم به هیچ وجه نمیخوام فکر کنم. هروقت که فکر میکنم احساس حقارت بهم دست میده. الان که به اون زمان فکر میکنم میبینم چقدر ابله بودم که فکر میکردم دوست دارم. چقدر احمق بودم که نفهمیدم مثل یک سگ پادو دارن ازم کار میکشن و بعد اسم خودشونو میزارن دوست. برده بودم. برده ای که بدون اجازه صاحبش حق نداشت کاری بکنه. حق نداشت با کس دیگه ای صحبت کنه ، باید عاشق هرکسی که صاحبش عاشقش بود میبود و از هرکسی هم که صاحبش متنفر بود ، تنفر میداشت.

حتی نوشتنش هم باعث میشه دوباره خودم رو لعنت کنم و بفهمم چقدر احمق بودم. چجوری ساکت بودم و هیچ حرفی نمیزدم ... اجازه میدادم هرجور میخوان ازم سو استفاده کنند؟

همون وسطای کلاس پنجم بود که سر یه قضیه ای همشون باهام قهر کردن ... چرا ؟ چون با کسی که ازشون خوششون نمیومد صحبت کرده بودم. خدایا چرا اینقدر تباه بودم که اجازه میدادم برام افراد دور و برم رو تایین کنن؟

تازه ببینید چقدر حقیر بودم که رفتم عذر خواهی هم کردم ولی خب فقط یه ابزار و وسیل براشون بیشتر نبودم نه؟ هر وقت میخواستن منو مینداختن دور. بالاخره اون اتفاقی که ازش میترسیدم افتاد. تنها شدم. مطلقا تنها.

هرچی سعی کرده بودم اون چند سال دورم رو با ادم هایی که ذره ای بهم اهمیت نمیدادن پر کنم و به خیال دوست کنارشون باشم پر کنم، همش نابود شد. این دفعه حتی یکنفر هم نبود که دوباره خیال کنم دوستمه.

اره اونقدر از تنهایی میترسم که مدرسه نرفتم ... خودمو زدم به مریضی. چون میترسیدم از اینکه وارد مدرسه بشم و هیچ کس نیاد بغلم کنه بگه منتظرت بودم.

دقیق یادمه یکشنبه بود. دیگه نمیتونستم به مریضی تظاهر کنم ، حالم از تموم اون قرص و دارو هایی که میخوردم بهم میخورد. انگار مامانمم فهمیده بود همه اینا تظاهره و مجبورم کرد برم مدرسه.

بغض داشت خفم میکرد. اونروز ورزش داشتیم و همه گروهی با دوستاشون بازی میکردن. زنگ تفریح خورده بود و همه رفته بودن تو حیاط. هه زیر میز نشسته بودم تا کسی منو نبینه. نبینه که چقدر تنهام. بغض کرده بودم ولی نمیتونستم گریه کنم.