+ میدونی ، اینقدر بی پروا میدویدم ، اینقدر برای رسیدن بهش طمع داشتم که یادم رفت به پشتم سرم نگاه کنم. وقتی که فکر میکردم بالاخره بهش رسیدم سرم رو بالا گرفتم تا خودم رو تو آغوشش رها کنم ولی جز تاریکی هیچی اونجا نبود.
میدونی اون هیچ وقت جلوی من نبود ... همیشه کنارم بود توی سایه ها... مواظبم بود. اما همون لحظه که از سایه ها بیرون اومد شروع به دویدن کردم. اونقدر میخواستم بهش برسم که دور و برم رو نگاه نکردم...
پا به پام ندوید. فکر میکرد برای یکی دیگه میدوم ... تقصیر اون نیست، این من احمق بودم که عشق کورم کرده بود.
فقط میدونی دلم شکسته ... اون حتی خداحافظیم نکرد :)