ارام خودش را روی تخت پوسیده و کهنه اش ولو کرد. بی اهمیت به صداهای ناحنجاری که از پایه های تخت بلند میشد غلتی زد و به پهلو خوابید. 

انقدر بی حوصله و خسته بود که حتی نای بلند شدن و بستن پنجره را نداشت پس تنها کاری که کرد زل زدن به آن پنجره باز و اسمان پر ستاره بود.