•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

۵ مطلب با موضوع «روز نوشت✒» ثبت شده است

زیر این آسمون سیاه

عام ... احساس میکنم امروز همون روز رویایی بود که از اواسط تابستون هوس کرده بودم. یه روز با آسمون سیاه ، بوی خاک خیس خورده و صدای بارونی که خیال قطع شدن نداشت.

یادم نمیاد دیشب چجوری خوابم برد. فکر کنم اونقدر خسته بودم که وسط دزیره خوندن بیهوش شدم ... با اینکه دیشب خیلی دیر خوابیده بودم اما صبح در کمال تعجب ساعت ۶ صبح پاشدم. همیشه عادت دارم وقتی بیدار میشم از تختم بیرون نیام و تا نیم ساعت بعدش رو باز هم توی رخت خواب گرم و نرمم بگذرونم ولی خب این دفعه فرق داشت ... اون منظره ای که جلوم میدیدم اجازه نمی‌داد بخوام بیشتر از این توی رخت خوابم بمونم ... از صمیم قلبم خوشحال بودم که شب قبلش پرده های اتاق رو نکشیده بودم و حالا میتونستم اولین تصویری که چشای پف کرده و خواب الودم میبینه، آسمونی باشه که از سیاهی به شب میزنه.

شابد همین منظره با صدای تق تق خوردن قطره های بارون به کولر که صداشو تا وسط خونه می‌آورد کافی بود تا با سرعت از جام پاشم و کاپشن قهوه ایم رو بردارم و از خونه بیرون بزنم.

هنوز به اون سنی نرسیدم که بتونم آزادانه هرجا که بخوام برم ، اما احساس میکردم اگر با وجود این هوا توی خونه بمونم بزرگترین ظلم رو در حق خودم کردم.

سو تنها جایی که به ذهنم رسید پشت بوم بود. تبلتم رو به زور زیر کاپشنم جا دادم و در پشت بومو باز کردم.

اونقدر بارون با شدت میومد که کل زمین پر از آب شده بود و باعث میشد هر قدمی که برمی‌داشتم آبا روی کفشام بپاشه. واقعا دیدن منظره رو به روم کاری کرد جوری بخندم که دوباره یه ترک دیگه به کلکسیون ترک ها و زخمای روی لبم اضافه بشه. ولی خب مطمئنم قطعا اون خنده ارزشش رو داشت.

بلوار اصلی دقیقا بقل خونه ماست و جمعه بازار دقیقا اون طرف بلوار ... یه زمین خیلی بزرگ که یکشنبه ها ، جمعه ها و چهارشنبه ها مهمون کلی غرفه بود که از صبح باز میشدن و بازار محلی خودشون رو راه مینداختن ... و حالا اون زمین از هر موقع دیگه ای خالی تر بود و تنها خیلی که توش دیده میشه درخشش آبی بود که سر تاسرش رو فرا گرفته بود.

کل اون فضا یکطرف ، دود سفید رنگی که از دودکش پشت بومای خونه های دیگه بیرون میومد یکطرف دیگه ... انگار بارون اونقدر پاک بود که سفیدی اون دودا و بخارا رو بیشتراز هر موقع دیگه ای به نمایش بزاره... و واقعا تنها چیزی که اون لحظه نیاز داشتم اهنگ بود ، کلی با خودم کلنجار رفتم تا سراغ همون پلی لیست قدیمی و تکراریم نرم ولی واقعا غیر ممکن بود. 

دوباره همون اهنگای تکراری ای که پشت سر هم پلی میشدن اما برای من هربار تازگی خودشون رو داشتن.

نمیدونم چقدر زیر اون آسمون سیاه موندم ولی وقتی به خودم اومدم که پلی لیستم به آخرش رسیده بود و موها و کاپشنم اونقدری خیس شده بودند که به سرما خوردن نزدیکم کنن

بی میل دل از دید زدن درختای زردی که کل بلوار رو گرفته بودن کندم و با سر و صورت خیس و لبی که بخاطر اون خنده از ته دل یکم خونی شده بود برگشتم خونه. 

توقع داشتم مامان بزرگم سرزنشم کنه که چرا اینقدر اون بالا موندم و اینقدر خیس شدم ... اما در کمال تعجب فقط بهم یه لبخند دل گرم کننده زد و کاپشنم رو انداخت روی شوفاژ تا خشک بشه.

نمیدونم تاحالا گفتم یا نه ... ولی من معتاد هوای ابری ام ، معتاد بوی نم خاک و سوز توی هوام. سو واقعا وقتی اینا باشه نمیتونم خودم رو کنترل کنم. اینبار به تراس پناه بردم. درسته دیگه نمیتونستم خوردن قطره های بارون روی سرم رو حس کنم ولی هنوز که میتونستم تا میتونم از بو و صداش لذت ببرم؟

دروغ چرا سردم شده بود ، خیلیم سردم شده بود. یه تیشرت نازک واقعا لباس کمی بود ولی خب گفتم که ، من معتاد سوزی ام که وقتی بارون میاد شروع میشه.

صرفا جهت اینکه بعدا مجبور نشم برم دکتر و تا دو روز بخوام آب بینیم رو بالا بکشم یه پتو دور خودم پیچیدم و چایی و خرمام رو برداشتم و اساس کشی کردم توی تراس. 

جالب بود ... هنوز تازه ساعت ۷ صبح بود و من این همه کار کرده بودم. از حق نگذریم سحر خیزیم چیز بدی نبود. 

روی نیمکت چوبی توی تراس نشستم و تمام تلاشم رو میکردم سینه ام رو پر از هوای خنک و لطیفی که بارون با خودش آورده بود بکنم. هندزفریم رو توی گوشم گذاشتم و دوباره همون پلی لیست تکراری رو پلی کردم. لعنتی یهو یاد دزیره ای افتادم که دیشب وسط خوندنش بیهوش شده بودم. واقعا چی بهتر از خوندن دزیره اونم توی یه صبح خاکستری میتونست حالم رو خوب کنه؟

بازم نفهمیدم زمان چقدر گذاشت ... اره خیلی چیز مزخرفیه اینکه هر وقت غرق کاری میشم انگار عقربه های ساعت برام بی معنی میشه و این گاهی اوقات می تونه به ضررم تموم بشه ... مثل همین امروزی که باعث شد یک ساعت از کلاسم رو از دست بدم و غیبت بخورم

ولی با تمام وجود این غیبت رو دوست دارم ، واقعا گوش دادن به صدای بارون خیلی لذت بخش تر از پیدا کردن فرمولای مسخره بود.

فکر کنم کل روز تا وقتی که کلاسام تموم شد رو کنار پنجره نشستم و اینبار از قاب پنجره به قطره هایی نگاه کردم که قصد نداشتن دست از کوبیدن خودشون به زمین و پنجره ها دست بکشند. چیزی که بیشتر خوشحالم میکرد عادتی بود که هر روز مامان بزرگ ، بابا بزرگ و خواهرم رو به بیرون از خونه میکشوند و تا ظهر پیداشون نمیشد.

اره فکر کنم این یه نعمت بود ... اینکه در حالی که هیچکس نیست تا حواسم رو پرت کنه بتونم تا لحظه ای که بارون قطع بشه بهش زل بزنم ...

 

+ ولی امروز واقعا میخواستم توی اون خیابون خالی تا وقتی که بارون قطع نشده بدوعم :)

++ میشه فردا هم خورشید خیال پیدا شدن نکنه؟

+++ اولین متنی بود که اینقدر طولانی شد :"

۱۳ آبان ۰۰ ، ۲۳:۱۵ ۱۶ نظر موافقین ۲۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

دنیا تاریک میشه یا روح من؟

امروز بعد چند وقت اون دفتر خاطرات قدیمیم رو پیدا کردم. روش پر خاک شده بود و اون شادابی و رنگاورنگی قبل رو نداشت. به خودم قول داده بودم تا 16 سالگش بازش نکنم و نخونمش ولی وسوسه مرور خاطرات نذاشت به قولم پایبند بشم.

به همون پناه گاه همیشگیم کنج کمد پناه بردم و شروع کردم به ورق زدن صفحات خاطراتم. از بچگی عادتم بود همه خاطراتم رو مینوشتم ولی 2 سال بود که مداوم همه اتفاقات زندگیم رو یادداشت میکردم. بدون کم و کسر. از دوسال پیش تقریبا 3 تا دفتر خاطرات تموم کردم.

اینی که پیدا کرده بودم مال پارسال بود. یادمه وقتی رفته بودیم شهر کتاب عاشق طرح روش شدم و خریدمش ... از همون شب هر روز همه اتفاقات زندگیم رو توش مینوشتم. خاطره نبودن. بیشتر شبیه به نامه هایی بودن برای ایندم. همشونم با این شروع میشد :

سلام اینده جونم خوبی؟

یا

اونجا خوش میگذره؟ الان اونجا چه خبره؟

نا خوداگاه خندم میگیرفت ... اینا فقط مال یک سال پیش بودند اما چرا اینقدر برام دور و غریبه بودند؟

هرچی صفحات بیشتری رو ورق میزدم بیشتر لبخند به روی لبم میومد. با هر کلمه ای که میخوندم خاطرات جلوی چشمم روح میگرفت و مثل یک فیلم رد میشد. چقدر دل خوش بودم. نصف بیشتر خاطرات رو داشتم غر میزدم. به همیارای کلاس ، به پاچه خوارای کلاس ، به امتحانات ، به مرگ شخصیت اصلی داستانم ... چند وقت بود اینجوری غر نزده بودم؟ فکر کنم اخرین بار برمیگشت به همون موقع ها. نهایت مشکلم این بود که چجوری درس نخونم ولی نمره 20 بگیرم.

فقط مشکلات من نه. هممون ...

توی یکی از صفحه ها نوشته بودم امروز با اناهیتا (خواهرم) دعوا کردم چون بهم گفت خیلی خنگی ... خندم میگیره. چه دنیای باحالی داشتم. برای یه خنگ تلقی شدن دعوا راه انداخته بودم و کلی عصبانی شدم.

جالبه که بعدش نوشته بودم چند دقیقه بعد اناهیتا اومد و بی دلیل سفت بغلم کرد و گفت بیا اشتی کنیم ... وقتی باهام حرف نمیزنی دلم میگیره. منم سفت بغلش کرده بودم و گفتم : اتش بس :)

این واقعا من بودم؟ این خاطرات متعلق به همین هلیاییه که اینجا نشسته؟ باور نکردنیه!...

الان بی اهیمت ترین چیز توی زندگیم اینه یکی بهم بگه زشت ، خنگ ...

چرا؟ دنیا داره هر لحظه تاریک تر میشه یا این روح منه که توی سیاهی فرو میره؟ اونموقع با یه خنگول عصبی و ناراحت میشدم اما حالا حتی جدایی خانوادمم ناراحتم نمیکنه ...

متنفرم از این بی حسی که پیدا کردم. همه چی برام بی اهمیت شده. دیگه سخت ناراحت یا عصبی میشم ... نکنه کم کم دارم تبدیل به سنگ میشم :)؟

احساس میکنم فقط من نیستم که اینجوری شدم. انگار مشکلات اونقدر بزرگ شدن که کاملا بیحسمون کردن. دقیقا مثل وقتی که یخ میزاری روی دستت. اول میسوزه ، بعد سردت میکنه. اما کم کم رو به بیحسی میبرتت. دیگه برات مهم نیست اون یخ روی دستت باشه. اونقدر بیحس شدی که ساعت ها میتونی تحملش کنی. کاملا خنثی میشی. بعد از اون حتی انگشتتم قطع کنند متوجه نمیشه. سرما تا عمق وجودت نفوذ کرده و از عصب بی حست کرده ...

میدونید عجیب دلم برای اون دنیایی که بزرگ ترین مشکلمون صبح زود پاشدن و مدرسه رفتن بود ، تنگ شده :) ...

۱۶ شهریور ۰۰ ، ۱۶:۱۳ ۱۰ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

وی هنوز زنده است و نفس میکشد

عملا همین الان از مطب دکتر در اومدم. خداراشکر هنوز زندم و نفس میکشم ولی دست و پام میلرزید.

اعتراف میکنم زیاد بزرگش کرده بودم و واقعا درد نداشت💔 البته بخاطر این بود که دندونم زیاد خراب نبود ( هنوز هم از جبهه خود پایین نمیاید)

از صمیم قلب ( ارواح عمم ) از خواهر گرامی عذر میخوام که فحش های عجیب غریبی نسارش کردم. چون قرار بود اول دندون اون رو درست کنند ولی خودشو زد به مظلوم بازی و برای اینکه از من کوچیک تر بود گفتن از قد و هیکلت خجالت بکش این بچه باید از تو زود تر بره؟

خلاصه که با بدبختی منو اول بردن. همون اول که جلوی همشون زارت زدم زیر گریه. دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم داشتم از بغض خفه میشدم. از نگاهای تاسف بار مامانم که بگذریم هی دکتره میگفت هیچی نیست بخدا هنوز حتی رو تختم دراز نکشیدی چته.  مامانمم نه گذاشت و نه برداشت گفت : خانم دکتر ازتون میترسه:/

در اون لحظه فقط میخواستم توی افق محو شم. ولی ندا امد افق پره و باید راه خود را به سمت عمود کج کنم. 

خانم دکتره یه نگاه بهم انداخت گفت : نترس دختر من هیولا نیستم

راست میگفت ولی خب گریم بند نمی اومد. دیدم مامانم از اتاق رفت بیرون گوشی و هندزفریم رو آورد گفت اینو بدین بش دهنش بسته میشه:/ مثل این بچه ها که شیشه شیرشون رو گرفته باشن هندزفری رو گرفتم و اهنگ گذاشتم توی گوشم گرفتم رو تخت خوابیدم.

توقع داشتم با این آمپول گاویا بیاد بالا سرم ولی یهو گفت از رو تخت پاشو. یه چی داد تو دهنم و گفت یه دقیقه دور دهنت بگردون. مثل این بود نوشابه پر گاز رو ببری تو دهنت و دور دهنت بگردونیش.  گفتم حتما میخواسته دهنم رو استریلیزه کنه که بعد که مایعه رو تف کردم بیرون دیدم هیچی حس نمیکنم حتی نمیتونم حرف بزنم💔 اونموقع بیشتر از هرچیزی خوشحال بودم چون بیشتر ترس من مال همون امپولای بی حسیه.

تقریبا کل مدتی که داشت با دک و دهن من ور میرفت هندزفری تو گوشم بود و خوابیده بودم ... خودم توقع این همه بیخیالی از خودم رو نداشتم. حتی وقتی که اون چیز فلزی برقیا رو کرد تو دهنم صداشونم نشنیدم. 

وقتی از اتاق اومدم بیرون مامانم و خواهرم هر هر به ریشم میخندیدن و میگفت از درد مردی نه؟ چرا خودت اومدی جنازت نیومد ( وی همکنون به دنبال خانواده واقعی خود است و مطمئن گشته این همه سال او را از توی جوب پیدا کرده اند )

 

نتیجه اخلاقی : مثل من کلی بازی درنیارید تا بعد ضایع نگردید😔💔

هر وقت به دندان پزشکی رفتید فقط هندزفری تو گوشتون بزارید ، هیچی دیگه نمی فهمید از صدتا بی حسی بهتره

 

با تشکر که تا اینجا خواندید

تا پند های اخلاقی دیگر ، بدورد

۱۵ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۲۷ ۵ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

شاید دارم دیوونه میشم

تازگیا یه اتفاقات عجیب غریبی برام میوفته که عملا نمیدونم چین. 

همچی از روزی شروع شد که من از روی تختم بلند شدم تا برم توی آشپزخونه و یه چیزی بخورم. من یکم کم خونی دارم و چون قدیم بلده طول میکشه تا خون به مغزم برسه برای همین هر وقت که از جام بلند میشم معمولا یکم سرم گیج میره. اوایل باید دستمو به یه جایی میگرفتم ولی کم کم عادت کردم. هیچ توجهی به سر گیجم نکردم و از اتاق اومدم بیرون. به وسطای حال که رسیدم توقع داشتم که سرگیجم تموم بشه ( معمولا بین 5 تا 10ثانیس) ولی یکهو احساس کردم چشم هام سیاهی رفت و زانو هام میلرزید. بازم گفتم الان خوب میشم اما همین دو کلمه کافی بود تا روی زمین بیوفتم. 

صدا ها رو میشنیدم ولی انگار اونجا نبودم. انگار یه مکان دیگه بودم. و میدیدم ، میدیدم که اونجا چه خبره. یه اتفاقاتی داشت می افتاد. فکر کنم یه زن بود. ایستاده بود و داشت یک کاری میکرد. نمیشناختمش ولی به طرز عجیبی برام اشنا بود.

فک کنم فقط چند ثانیه بود. چون بعدش بابام بالا سرم بود که میگفت:« تو دیگه رو زمین صافم میخوری زمین؟» ( لازم به ذکره بگم بنده همیشه شصت پام تو چشممه از بس به در و دیوار یا زمین میخورم :")

جالب بود ولی هیچی از اون چیزایی که دیده بودم یادم نمیومد ... فقط تصورای گنگی بود که نمیدونستم چین فقط میدونستم هرچی که هست هیچ وقت قبلا ندیدمش.

دیگه دیدم دارم فیوز میسوزونم و هیچیم یادم نمیاد بیخیالش شدم. گفتم یه توهمی چیزی بود دیگه.

ولی خب فقط تا شب دووم اوردم. مثل همیشه دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم تا خوابم ببره. یهو احساس کردم کل بدنم سر شد. نمیتونستم پاهام رو تکون بدم و هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم. دوباره احساس کردم یه جای دیگم. انگار از بالا داشتم میدیدم. به وضوح.

یه تخت سنگی بود. انگار یک نفر روش دراز کشیده بود. فک کنم دختر بود. دوباره یه زن بالاسرش بود. صورتش رو نمیدیدم ولی مطمئن بودم همونیه که صبح دیدم. هیچجوره نمیتونستم حرکت کنم . برم جلو تر ببینم کیه. بازم همون چند ثانیه لعنتی. دوباره میتونستم دست و پام رو حس کنم و خبری از اون چیزای غجیب نبود.

از اون روز بود که شبا صداهای عجیب غریب میشنیدم و مامانم هر روز بهم میگفت تو خواب هزیون میگی ... اما من اصلا یادم نمیومد خوابی دیده باشم که بخوام حرف بزنم.

تقریبا چند هفته ادامه داشت و بعد تموم شد. شاید یکم زیاد تئوریای ترسناک خونده بودم ... گذشت و دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاد. فقط از اون روز بود که هر وقت میخوام بلند بشم چشمام سیاهی میره ولی دیگه نمی افتم.

این تابستون عملا با مادربزرگم تنها زندگی کردم. تقریبا اون خاطرات داشت محو میشد و خبری ازشون نبود.

دوباره خواستم برم بیرون از اتاق که دوباره همون اتفاق افتاد. اینبار گوش هام هم سوت میکشید. خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم نیوفتم اما زانو هام مثل چی میلرزید. دوباره همون اتفاق محکم افتادم زمین. میدونم بازم یه چیزایی دیدم. طولانی ترم بود. 10 ثانیه ، 15 ثانیه.

ولی بازم صدای خواهرم که داشت تکونم میداد به خودم اوردم. اینبار هیچی یادم نمیومد. هیچی. یه درد عجیبی رو توی سرم  احساس میکردم ... هر لحظه بیشتر میشد. تازه متوجه شدم سرم خورده به لبه سنگ جلوی حمام. سریع بلند شدم و دوباره رفتم تو اتاق تا مامان بزرگم نبینتم. هنوزم که هنوزه هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد چی دیدم.

اینقدر اون زمان ذهنم درگیر بود که دوباره بیخیالش شدم.

تا دیشب.

طبق معمول هندزفری رو گذاشتم تو گوشم تا با اهنگ بخوابم. mikrokosmos اهنگیه که عجیب حالم رو خوب میکنه و بهم ارامش میده. مخصوصا وقتی به کورس میرسه انگار تمام خاطرات خوبم رو مثل فیلم میاره جلوی چشمم. صداشو بلند کردم و هندزفری رو گذاشتم توی گوشم. منتظر بودم به کورسش برسه تا دوباره تمام خاطرات خوبم رو ببینم ... اما اینبار فرق کرد. دوباره دست و پام بی حس شد. حس فلج بودن داشتم. داشتم تو سیاهی فرو میرفتم. مثل افتادن از یه ارتفاع توی سیاهی مطلق بود. نمیتونستم حرکت کنم و همین جوری بیشتر فرو میرفتم.

دقیقا یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاد. نمیدونم چند دقیقه اینجوری بودم. انگار هر وقت که این اتفاق برام می افته تمام خاطرات مربوط به اون لحظه از ذهنم پاک میشه.

شاید واقعا دارم دیوونه میشم. ولی واقعا می خوام بفهمم اون زن کیه که منو توی تاریکی داره غرق میکنه ...


خب تا جایی که من یادم میاد دیشب بعد از اینکه mikrokosmos تموم شد یه اهنگی اومد که دوستش نداشتم و بلند شدم تا بزنم اهنگ بعدی که مامانم اومد و گفت خیلی وقته بیدارم و گوشی رو بزارم کنار و بخوابم. ولی منکه تازه شروع کرده بودم اهنگ گوش کردن ...

من از دیشب دیگه هیچ اهنگی گوش ندادم و به هیچ وجه توی موسیقی هام نرفتم پس یعنی همونجا که بوده دست نخورده گذاشتمش. تا الان. الان رفتم توی موسیقی هام و با یه پدیده عجیب مواجه شدم. بین mikrokosmos و اون اهنگی که یکی زدم بعدش دقیقا ۲۶ تا اهنگ فاصلس ... 

این در صورتیه که من مطمئنم بعد از mikrokosmos اون اهنگ اومد و منم بلند شدم عوضش کنم. با خودم گفتم شاید خوابم برده ولی وقتی اهنگای بین اینا رو نگاه کردم دیدم همه اهنگای شاد و پر انرژیه، من ادمیم که حتی با اهنگ ملایم هم از خواب بلند میشم چه برسه به این اهنگای دیش دیری دیدیدنی 

باز یه احتمال دیگه اومد توی ذهنم که شاید روی حالت شافل بوده اهنگام ولی نگاه کردم و دیدیم نه از اون حالت هم درش اورده بودم ... 

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۴۷ ۱۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

بلا شناسی (شایدم هلیا شناسی)

خب سلام !

اسمم هلیاست .. ولی خب تو بیان به بلا منو میشناسن. تقریبا ۱ سالی میشه به بیان اساس کشی کردم ولی خب توی همین مدت ۳ تا وب عوضیدم ( البته وب شخصی ) 

 ۱۴ سالمه ...  قد نسبتا بلندی دارم (173🥲) ... ۵ ساله که موهام رو کوتاه نکردم و الان به روی رون هام رسیده ، به هیچ وجه موهام حالت نمیگیرن و کاملا صاف صافن ( ولی من میخواستم مو فرفری باشم:") گونه هام پر کک مکه و عاشقشونممم ( حس انشرلی بهم دست میده) 

از اول عمرم موهام چتری بوده و فقط دوبار چتر هامو برداشتم که اونم بعد ۲ ماه منصرف شدم. همه میگن عجیب شبیه بابامم ولی خودم هیچ شباهتی احساس نمیکنم ( من کورم یا بقیه دارن خیلی بزرگش میکنن:/) 

یه خانواده کوچیک 3 نفری دارم .. خودم و خواهر و مامانم. چون یه زندگی زنونه داریم و قاعدتا راحت حرفمونو میزنیم ، چندبار نزدیک بود جلو مردا ابرو کل زنای فامیلو ببرم ( امیدوارم فهمیده باشید منظورو)

تا به حال مانتو نپوشیدم چون احساس میکنم وقتی مانتو میپوشم مثل یک بزرگ سال میشم و از این احساس تا سر حد مرگ متنفرم. کل لباسام یا هودی ان،  یا بلوز مردونه ان ، یا هم سارافونن (ولی به خاطر قدم مجبورم بازم حجاب کنم :")

به هلیکس معروفم ( هنوزم نمیدونم چرا:/) 

به شدت از قهوه ، نسکافه ، اسپرسو و هر چیز تلخ متنفرم ( ولی جالبه بدونید اسم وب قهوه تلخه :/ تکلیفم با خودم مشخص نیست) 

اگر به خودم باشه صبح تا شب رو بستنی و شکلات میخورم تا جایی که از مرض قند بمیرم ( پی نوشت: این جانب معتاد شیرینی جات است و اگر یک روز شکلات نخورده بخوابد فردا افسردگی میگیرد)

تایپ شخصیتیم enfp عه و عاشقشمممم. سعی میکنم زندگی رو سخت نگیرم و زیاد خودمو عذاب ندم. نسبتا به همه چیز خوشبینم . از قضاوت کردن به هر نحوی متنفرم ( مگه از همه چیز خبر داریم که بخوایم قضاوت کنیم؟)  

شاید نزدیک ترین دوستم در حال حاضر مامانم ، سانا ، ثنا ، ساغر و مهلا باشن. 

تازگیا به شدت مامانم باهام همزاد پنداری میکنه و پایمه جوری که با خواهرم سر جانگکوک و تهیونگ دعوا میکنن (دلم برای بابام میسوزه :") 

عاشق فرانسه و انگلستانم. اگر کتابام ، هندزفری و فیلمام رو ازم دور کنن صد در صد میمیرم:' 

از اینکه روزی بدون اینکه هیچ اتفاق هیجان انگیزی ( مثل مثلا گروگان گرفته شدن یا گم شدن) رو تجربه نکنم و بمیرم میترسم. 

توی کار های خونه به شدت افتضاحم و مامانم هیچ وقت ازم نخواسته انجامشون بدم چون هر وقت که خواسته معمولا یا یه چیزی رو شکوندم یا سوزوندم. 

از اینکه بهم میگن به عنوان یک زن یک کاری رو انجام بدم یا چون زنم باید این کار رو انجام بدم متنفرم و بدتر لج میکنم. به شدت کم صحبتم و همیشه با هر حرفی خندم میگیره و لبخند میزنم. خیلی زود با هر چیز کوچیکی ذوق میکنم :"

دوست دارم همه چی رو امتحان کنم ( حتی اگه میتونستم بعد مردن زنده شم ، میخواستم مرگم امتحان کنم :")

 

عاح چقدر حرف زدم. حقیقتا برای منتشر کردن این پست یکم شک و تردید داشتم ولی دیگه دلمو زدم به دریا و پستش کردم

و راستی ممنون که متنو خوندی :)

۰۹ شهریور ۰۰ ، ۱۸:۱۲ ۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ