•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

۱۹ مطلب با موضوع «چند کلمه خاص📜» ثبت شده است

پلی لیست آرامش

دیروز رفتم تو واتساپ دیدم دوستم پیام داده " هلیا میخوام یه لطفی بهت بکنم "

از اونجا که خیلی کرم می‌ریخت گفتم الان میخواد اذیتم کنه منم برداشتم گفتم " تو لطف نکنی بزرگ ترین لطف رو در حق من کردی "

همون لحظه ویس داد و من قبل گوش کردن ویس این پیامو فرستادم * درس زندگی : اگه دیدین طرف ایز تایپینگ یا ایز ریکوردینگه اول ببینید چی میگه بعد پیامتونو سند کنید *

بعد که ویسشو باز کردم فهمیدم این دفعه واقعا میخواسته لطف کنه و من با جفت دستای خودم ردش کردم ... بعد هزار تا خواهش که وقتی جواب نداد به تهدید متوصل شدم بالاخره از ما گذشت و قبول کرد لطفشو بکنه. 

و بعد ۱۷ تا اهنگ فرستاد با این اسم : پلی لیست دزیره

ادامه مطلب...
۱۴ آبان ۰۰ ، ۱۸:۴۸ ۵۸ نظر موافقین ۲۷ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

کارما

یکی از قانونای کارما میگه :

برای هرچی از قبلش ذوق کنی

دیگه اتفاق نمی افته ...

۰۸ آبان ۰۰ ، ۰۸:۰۹ موافقین ۲۱ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

#2

 

هیچ وقت فکر نمی‌کردم 

دلتنگ چشم هایی بشم که تاحالا از نزدیک ندیدمشون :)

 

۲۹ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۳۳ موافقین ۲۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

عاشقش باش

 

_ عاشق طبیعت باش تا طبیعت توی زندگیت جریان پیدا کنه ...

+ ولی من عاشق هر چیزی شدم تنها از دست دادنش نصیبم شد :)

 

۲۶ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۰۳ موافقین ۲۵ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

هنوزم دلتنگتم

 

هر وقت دلت برای کسی تنگ شد یه ستاره تو آسمون بهش بده ،اونوقت اون به یادش نگاهت میکنه 

من یه کهکشان پر ستاره بهت دادم ولی هنوزم دلم برات تنگ میشه:)))))

 

۱۴ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۲۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

Its been a log time

𝐼𝑡'𝑠 𝑏𝑒𝑒𝑛 𝑎 𝑙𝑜𝑛𝑔 𝑡𝑖𝑚𝑒 𝑠𝑖𝑛𝑐𝑒 𝐼 𝑘𝑖𝑙𝑙𝑒𝑑 𝑚𝑦𝑠𝑒𝑙𝑓

۱۲ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۴۰ ۲ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

New standard

𝙸𝚏 𝙸 𝚍𝚘 𝚗𝚘𝚝 𝚖𝚎𝚎𝚝 𝚝𝚑𝚎 𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍𝚊𝚛𝚍𝚜 𝚝𝚑𝚎𝚗 𝙸 𝚠𝚒𝚕𝚕 𝚌𝚛𝚎𝚊𝚝𝚎 𝚊 𝚗𝚎𝚠 𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍𝚊𝚛𝚍

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۰۶ ۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

Sad people

𝚂𝚊𝚍 𝚙𝚎𝚘𝚙𝚕𝚎 𝚕𝚘𝚟𝚎 𝚝𝚑𝚎 𝚛𝚊𝚒𝚗 𝚋𝚎𝚌𝚊𝚞𝚜𝚎 𝚝𝚑𝚎𝚢 𝚗𝚘 𝚕𝚘𝚗𝚐𝚎𝚛 𝚌𝚛𝚢 𝚊𝚕𝚘𝚗𝚎 :)

 

۰۹ شهریور ۰۰ ، ۲۱:۰۷ ۳ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝑃𝑟𝑖𝑛𝑐𝑒𝑠𝑠𝑒 𝑑𝑒𝑠 𝑜𝑚𝑏𝑟𝑒𝑠

شاید هیچ وقت نمی فهمید. نمفهمید که وقتی به چشم هایم زل میزند دنیا برایم متوقف میشود. نمیفهمید وقتی که آن موهای کوتاه و سیاه رنگش را باز میکند قلبم میخواهد از سینه ام دربیاید. هیچ وقت نمی فهمید وقت هایی که کنارم می نشست و میخندید دیگر از زندگی هیچ چیزی نمیخواستم. او قرار بود فقط ناجی من باشد چه شد که قلبم اینچنین اسیرش شد؟

اما چه اهمیتی داشت. او که هیچ وقت نمیفهمید حاضرم برایش بمیرم. 

بالاخره ما که رومئو و ژولیتی بیش نبودیم

۰۴ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۴۱ موافقین ۳۸ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

اون شاهزاده بود و من گدا

 

 

باز هم محو تماشای آن صورت اروپایی اش شده بود. چشم های تیله ای و سیاه رنگش دریای عمیقی برای خودش داشت. میتوانست ساعت ها را در دریای چشمهای او شنا کند یا حتی درونش غرق شود.
_ چیشد که نجاتم دادی؟
نیم رخ فرشته گونش را رو به او برگرداند. قلبش امان نمیداد و محکم به سینه اش میکوبید ، چه مرگش شده بود ... این همان پسرک قاتلی بود که از خودش به یاد داشت؟
+ نباید میدادم؟
صدایش. ان صدای ارامش بخشش که انگار نسیمی بود که دریای دل او را متلاطم میکرد.
_ اما تو شاهزاده ای و من گدا
+ شاید ... اما میدونی شاهزاده و گدا هم جای خودشون رو عوض کردن. شاهزاده به گدا کمک کرد ، گدا شاهزاده شد و شاهزاده گدا. شاهزاده به گدا اعتماد کرد اما گدا اخرش نتونست ذات خودش رو تغییر بده. حداقل شاهزاده چیزی برای از دست دادن داشت که گدا بخواد ازش بگیره. اما میدونی داستان من و تو فرق داره. هیچ کدوممون چیزی برای از دست دادن نداریم. فرق ما اینه که جفتمون گدا بودیم اما من گدایی بودم که بخاطر یک اشتباه مجبور بودم شاهزاده باشم:) من تنها چیزی که برای از دست دادن دارم تنهاییه :)
چشم های درخشانش زیر پرده ای از اشک هایش ناپدید شد. میخواست سر او را بر روی شانه هایش بگذارد و بگوید * اما تو گدایی داری که هیچ وقت قصد نداره ترکت کنه* اما فقط توانست به صدای هق هق خفه او میان هوهوی باد گوش کند. زیر لب گفت:
_ شاهزاده و گدا هیچ وقت نتونستن با هم دوست باشن چون شاهزاده همه چیز داشت و گدا هیچ چیز نداشت. شاید ما بتونیم دوست هم باشیم چون هم تو هیچی نداری هم من. میتونیم برای هم باشیم. اینجوری حداقل اگر گیر هم افتادیم ، دلیلی برای جنگیدن و زنده موندن داریم.
+ چیشد که تو گدای داستان من شدی؟
_ فقط یک شب این گدا راهش رو گم کرد و سر از قصر شاهزاده در اورد ...

آنی ویندزور - آپریل 1952

شاهدخت سایه ها

۰۲ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۱۸ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ