•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

۲۳ مطلب در خرداد ۱۴۰۰ ثبت شده است

زیبای خطرناک

 

عشق به همون اندازه که قشنگه 

خطرناکه 

ه.ت 

۲۳ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۱۹ موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

دشت پارسوا

سایه‌ی روباه‌ صورت تیغ را از رگ نازک گلوی نوزاد دور کرد و با پشت دست پرمویش خونی که کاسه‌ی چشم راستش را پُر کرده بود پاک کرد، چند لحظه به چشمان سبز درخشان زن خیره ماند و بعد آهسته نوزاد را به طرف او دراز کرد: «خیلی خب، اجازه داری تا آخر عمر همراه فرزندت باشی.»

با یک دست نوزاد را در آغوش زن گذاشت و با دست دیگر تیغه‌ی داس را بر گلوی او سایید.


 

فک کنم اینو خیلی معرفی کردم. البته اون موقع که برای اولین بار پست معرفیش رو گذاشتم هنوز چند صفحه از جلد اولش رو خونده بودم ... 

این کتاب توی کتابخونه من رتبه ۲ کتاب های محشر رو گرفته. وقتی کتاب رو باز میکنید نیرویی جادویی شما رو وارد زمین های لیپراس،  میون کلی اناد، ویدان و پری میکنه. با هر کلمه ای که میخونید قدمی جدید رو توی پهنه دشت بر میدارید. سه قلعه فرمانروایی زیر آفتاب درخشان بهاری می‌درخشند و مدرسه جاودان مهر پر از سر و صدای نوجوانان تشنه به یادگیریه...

شاید میشه گفت دست کم دشت پارسوا اینجوری بود. تا قبل از اون یلدای کزایی که همه چیز بهم ریخت. یا بقول همه یلدای دگرگونی. شبی که چهارگانه تکمیل شد و تاریکی بر آسمان پرفروغ دشت طلوع کرد...

 

میشه گفت با خوندن این کتاب ، با مفهوم جدیدی از ادبیات رمانی اشنا شدم. دشت پارسوا در ۶ جلد به ترتیب : 

حومه سکوت

پیشگویی سپیده دم

نفرین دفراش

دو ریسمان جادویی

اژدهای چهار بال 

دره مردگان متحرک 

در انتشارات افق به چاپ رسیده ... داستانش به طرز موزونی آمیخته به وحشت، فانتزی ، جادوگری و ... است. وقتی اولین صفحه این کتاب رو باز میکنید ، دیگه نمیتونید زمین بزارید:)

 

پ.ن: من اصولا با کتابای ایرانی حال نمیکنم چون که حالا مثلا روی حجاب و اسلام و اینا تاکید دارند ... اما این کتاب بدون توجه به دین ، ادبیات پارسی رو خیلی قشنگ توی کتاب جا داده ... جوری که شما اصلا نمیفهمید کتاب ایرانیه. واقعا دم مریم عزیزی نویسنده این کتاب گرم

۲۱ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۲۹ ۶ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝒔𝒐𝒎𝒆 𝒗𝒊𝒆𝒘

 

 

همه دو تا چشم دارند

اما هیچ کدوم مثل هم نمیبینن

 

۲۰ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۰۱ موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

تبریککککک💃💃💃

اتمام سال تحصیلی ۹۹_۱۴۰۰ رو به تمامی بازماندگان عزیز تبریک میگمممم💃💃

امسال واقعا سال خیلی سختی بود

کلاس های آنلاین که نصفش تصویر معلم قطعه

ازمون های سخت با زمان کم که بچه ها تقلب نکنند

درس های رو هم انباشته شده

 

با هر سختی که بود گذشت ... یکسال بزرگتر از سال قبل شدیم

یکسال فهمیده تر

خلاصه که بازم شروع تابستون و تموم شدن مدرسه ها رو بهتون تبریک میگمممممم💃💃💃💃

 

 

پ+ن: جیییییییغ تازه فهمیدم وب ۱ ماهه شده💃💃💃

۲۰ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۲۵ ۰ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

یه همچین روزی

چندین سال پیش

یه همچین روزی ، یه همچین ساعتی 

یک نفر بود که ماه ها درد کشید

ساعت ها از خوابش زد 

تا موجودی به این دنیا اضافه کنه

به نام من 

 

با اینکه میدونم این رو نمیبینی ولی

بدون چقدر ازت متشکرم 

که منو بدنیا اوردی و

این همه سال برام جون کندی 

تا به این سن برسم :)

 


 

یه تشکر ویژه هم بکنم

از بدنم

که این همه سال 

اخ نگفت 

و بدون هیچ چشم داشتی

با تک تک سلول هاش برام جنگیدن 

تا یک ثانیه بیشتر زنده بمونم 

 

۱۹ خرداد ۰۰ ، ۰۸:۵۶
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝒍𝒎 𝒔𝒐 𝒍𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚 :)

 

Lonley

 

𝑬𝒗𝒆𝒓𝒚𝒃𝒐𝒅𝒚 𝒌𝒏𝒐𝒘𝒔 𝒎𝒚 𝒏𝒂𝒎𝒆 𝒏𝒐𝒘
حالا همه اسم منو میدونن
𝑩𝒖𝒕 𝒔𝒐𝒎𝒆𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒂𝒃𝒐𝒖𝒕 𝒊𝒕 𝒔𝒕𝒊𝒍𝒍 𝒇𝒆𝒆𝒍𝒔 𝒔𝒕𝒓𝒂𝒏𝒈𝒆
اما هنوزم یه چیزی در موردش احساس عجیبی داره
𝑳𝒊𝒌𝒆 𝒍𝒐𝒐𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒊𝒏 𝒂 𝒎𝒊𝒓𝒓𝒐𝒓, 𝒕𝒓𝒚𝒏𝒂 𝒔𝒕𝒆𝒂𝒅𝒚 𝒚𝒐𝒖𝒓𝒔𝒆𝒍𝒇
مثل نگاه کردن تو آینه ، سعی میکنم رو پای خودم بایستم
𝑨𝒏𝒅 𝒔𝒆𝒆𝒊𝒏𝒈 𝒔𝒐𝒎𝒆𝒃𝒐𝒅𝒚 𝒆𝒍𝒔𝒆
و کس دیگه ای رو ببینم
𝑨𝒏𝒅 𝒆𝒗𝒆𝒓𝒚𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈 𝒊𝒔 𝒏𝒐𝒕 𝒕𝒉𝒆 𝒔𝒂𝒎𝒆 𝒏𝒐𝒘
و حالا دیگه هیچ چیزی مثل قبل نیست
𝑰𝒕 𝒇𝒆𝒆𝒍𝒔 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒂𝒍𝒍 𝒐𝒖𝒓 𝒍𝒊𝒗𝒆𝒔 𝒉𝒂𝒗𝒆 𝒄𝒉𝒂𝒏𝒈𝒆𝒅
بنظر میرسه زندگی همه ما تغییر کرده
𝑴𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒘𝒉𝒆𝒏 𝑰’𝒎 𝒐𝒍𝒅𝒆𝒓, 𝒊𝒕’𝒍𝒍 𝒂𝒍𝒍 𝒄𝒂𝒍𝒎 𝒅𝒐𝒘𝒏
شاید وقتی سنم بیشتر بشه ، همه چیز آروم بشه
𝑩𝒖𝒕 𝒊𝒕’𝒔 𝒌𝒊𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒎𝒆 𝒏𝒐𝒘
اما حالا داره منو میکشه
𝑾𝒉𝒂𝒕 𝒊𝒇 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒅 𝒊𝒕 𝒂𝒍𝒍
اگه همه چی داشته باشی
𝑩𝒖𝒕 𝒏𝒐𝒃𝒐𝒅𝒚 𝒕𝒐 𝒄𝒂𝒍𝒍?
اما کسی نباشه باهاش تماس بگیری چطور؟
𝑴𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖’𝒅 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆
شاید بعدا منو بشناسی
𝑩𝒆𝒄𝒂𝒖𝒔𝒆 𝑰’𝒗𝒆 𝒉𝒂𝒅 𝒆𝒗𝒆𝒓𝒚𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈
چون من همه چیز داشتم
𝑩𝒖𝒕 𝒏𝒐 𝒐𝒏𝒆’𝒔 𝒍𝒊𝒔𝒕𝒆𝒏𝒊𝒏𝒈
اما هیچ کس گوش نمی کنه
𝑨𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒂𝒕’𝒔 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒇*𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
و این دقیقا همون تنهایی لعنتیه
𝑰’𝒎 𝒔𝒐 𝒍𝒐𝒐𝒐𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
خیلی تنهام
𝑳𝒐𝒐𝒐𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
تنها
𝑬𝒗𝒆𝒓𝒚𝒃𝒐𝒅𝒚 𝒌𝒏𝒐𝒘𝒔 𝒎𝒚 𝒑𝒂𝒔𝒕 𝒏𝒐𝒘
حالا دیگه همه گذشته منو میدونن
𝑳𝒊𝒌𝒆 𝒎𝒚 𝒉𝒐𝒖𝒔𝒆 𝒘𝒂𝒔 𝒂𝒍𝒘𝒂𝒚𝒔 𝒎𝒂𝒅𝒆 𝒐𝒇 𝒈𝒍𝒂𝒔𝒔
انگار که خونه من همیشه شیشه ای بوده
𝑨𝒏𝒅 𝒎𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒕𝒉𝒂𝒕’𝒔 𝒕𝒉𝒆 𝒑𝒓𝒊𝒄𝒆 𝒚𝒐𝒖 𝒑𝒂𝒚
و شایدم این بهایی باشه که تو میپردازی
𝑭𝒐𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒏𝒆𝒚 𝒂𝒏𝒅 𝒇𝒂𝒎𝒆 𝒂𝒕 𝒂𝒏 𝒆𝒂𝒓𝒍𝒚 𝒂𝒈𝒆
بابت پول و شهرت در سنین کم
𝑨𝒏𝒅 𝒆𝒗𝒆𝒓𝒚𝒃𝒐𝒅𝒚 𝒔𝒂𝒘 𝒎𝒆 𝒔𝒊𝒄𝒌
و همه من رو بیمار میدیدن
𝑨𝒏𝒅 𝒊𝒕 𝒇𝒆𝒍𝒕 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒏𝒐 𝒐𝒏𝒆 𝒈𝒂𝒗𝒆 𝒂 𝒔𝒉𝒊𝒕
و این مثل این میمونه که کسی اهمیتی نمیداد
𝑻𝒉𝒆𝒚 𝒄𝒓𝒊𝒕𝒊𝒄𝒊𝒛𝒆𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 𝑰 𝒅𝒊𝒅 𝒂𝒔 𝒂𝒏 𝒊𝒅𝒊𝒐𝒕 𝒌𝒊𝒅
آنها از کارایی که من به عنوان یک بچه احمق انجام میدادم انتقاد می کردن
𝑾𝒉𝒂𝒕 𝒊𝒇 𝒚𝒐𝒖 𝒉𝒂𝒅 𝒊𝒕 𝒂𝒍𝒍
اگه همه چی داشته باشی
𝑩𝒖𝒕 𝒏𝒐𝒃𝒐𝒅𝒚 𝒕𝒐 𝒄𝒂𝒍𝒍?
اما کسی نباشه باهاش تماس بگیری چطور؟
𝑴𝒂𝒚𝒃𝒆 𝒕𝒉𝒆𝒏 𝒚𝒐𝒖’𝒅 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒎𝒆
شاید بعدا منو بشناسی
𝑩𝒆𝒄𝒂𝒖𝒔𝒆 𝑰’𝒗𝒆 𝒉𝒂𝒅 𝒆𝒗𝒆𝒓𝒚𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈
چون من همه چیز داشتم
𝑩𝒖𝒕 𝒏𝒐 𝒐𝒏𝒆’𝒔 𝒍𝒊𝒔𝒕𝒆𝒏𝒊𝒏𝒈
اما هیچ کس گوش نمی کنه
𝑨𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒂𝒕’𝒔 𝒋𝒖𝒔𝒕 𝒇*𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
و این دقیقا همون تنهایی لعنتیه
𝑰’𝒎 𝒔𝒐 𝒍𝒐𝒐𝒐𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
خیلی تنهام
𝑳𝒐𝒐𝒐𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
تنها
𝑰’𝒎 𝒔𝒐 𝒍𝒐𝒐𝒐𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
خیلی تنهام
𝑳𝒐𝒐𝒐𝒐𝒏𝒆𝒍𝒚
تنها

 

۱۶ خرداد ۰۰ ، ۱۳:۲۵ ۳ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

بوی نفرت :)

معلم یک مدرسه به بچه های کلاس گفت که می خواهد با آنها بازی کند؛ او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آن به تعداد آدمهایی که از آنها بدشان می‏آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به مدرسه آمدند. در کیسه‌ی بعضی ها ۲، بعضی ها ۳ و بعضی ها ۵ سیب زمینی بود.
معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند.

روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آن هایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند.

پس از گذشت یک هفته بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند.
معلم از بچه ها پرسید: از اینکه یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید؟
بچه ها از اینکه مجبور بودند، سیب زمینی های بد بو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آنگاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی که دوستشان ندارید را در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید.
حالا که شما بوی بد سیب زمینی‌ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟

۱۵ خرداد ۰۰ ، ۱۸:۴۴ ۵ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

دنیای سوفی

در نهایت یک روز چیزی از هیچ به وجود آمده :)

نامه هایی ناشناس که با یک سوال شروع شدند :

 

تو کی هستی؟

از نظر سوفی این نامه مسخره ترین نامه ای بود که دریافت کرده بود. او کیست؟ خب معلومه سوفی اندرسون در استانه 15 ساگی. این رو روی پاکت نامه هم نوشته بودند. اما او واقعا کی بود؟ چگونه به وجود امده بود؟ ایا واقعا او همانی بود که فکرش را میکرد؟



به جرعت می تونم بگم جزو محشر ترین رمان هاییه که خوندم. این کتاب با دید عجیب و وسیع تری به جهان و وجود آمدن فکر میکنی. نویسنده به طرز وحشتناک موزونی فلسفه و علم رو در دل داستان جا داده. جوری که از خوندن داستان سیر نمیشی.

داستان درباره یه دختر به نام سوفیه (آه) که نامه های عجیب غریبی با سوالات ساده اما عجیب غریب تر به دستش میرسه که دید اون رو نسبت به دنیا عوض میکنه ... اقای فیلسوف که هویتی ناشناخته دارد هر روز بعد از ظهر نامه ای با سوال عجیب در صندوق پست اندرسون ها می اندازد و فردا عصرش با نامه ای بلند جواب آن را به سوفی میدهد. انگار اقای فیلسوف میخواهد سوفی مثل بقیه مردم وقتی بزرگ میشود در اعماق موهای خرگوش فرو نرود ( یه مثاله که توی خود کتاب زده شده. وقتی بخونید متوجش میشید)

کتابش چاپ ها و ترجه های زیادی از انتشارات مختلفی داره. من مال انتشارات هوپاش رو دارم که متن خیلی روونی داره

 

 پی نوشت : وی به حدی معتاد داستان شده که مادرش آن را از او گرفته و قایم کرده تا بعد از دوران چندش امتحانات کتاب را به او باز گرداند. (آه میکشد)

۱۰ خرداد ۰۰ ، ۱۸:۰۴ ۵ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
Sophie B.

اولین چالش بیان تی وی

نظرت راجع به اینا چیه :

  • نسبت های بیانی : درک نمیکنم:/
  • پست هایی با مخاطب خاص(از نوع بزن بزنش0-0) : بازم درک نمیکنم خو واتساپ و اینا رو برا چی ساختن :/
  • چالش های بیان: دوستشون دارم اما فقط تو یکی دوتا شرکت کردم چون زیاد مخاطب نداشتن تو وبم این چالش رو هم بخاطر اینکه یونیکو رو خیلی دوست دارم شرکتیدم
  • جرئت یا حقیقت به سبک بیان: تاحالا بازی نکردم ولی بعد از اتفاق انی من غلط بکنم توش شرکت کنم
  • کاوریست های بیان: جیییغ خیلی دوستشون دار، و پیگیرشونم
  • فن سایت های بیان: عاح بهترین قسمت بیانه هرچی بخوام پیدا میکنم
  • بلاگر های بیان: منظورت وب های شخصیه؟ من فقط بل عشق اونا اینجام ... مخصوصا وب استلا ، هق ولی اونم رفت🥲
  • بستن وب ها و مردن و جزغاله شدن : اشک و آه
  • حال و هوای این روزای بیان: امتحانا 🥲
  • قالب های دارک: با اینکه میگرخم دوستشون دارم
  • و در آخر بیان تی وی^^: خلاقانه ترین ایده بیان 
۰۸ خرداد ۰۰ ، ۰۹:۴۶ ۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

نیازمند کمکتانم

چیزه اییی من الان امتحان انشا دارم و این متنو براش نوشتم لطفا بخونید اگه خوبه بگید برای معلم بفرستم خیلی استرس دارمممم

 

موضوع: اگر یک معلم بودم

مقدمه:

خورشید کم کم از پهنای آسمان خود را در پشت کوه های سنگی و استوار جا میداد تا آسمان را برای ماه و ستاره هایش اماده کند. ضیافتی در شب بود، ماه و ستاره ها هر شب وقتی خورشید از پرده آسمان کنار میرفت مهمانی خودشان را آغاز میکردند و آسمان را مثل یک پرتره زیبا میکردند.

بدنه:


سوفی سرش را از پنجره بیرون آورد و نگاهی به آسمان انداخت. دلش پیچ میرفت. نگران بود که دیگر اون به سراغش نیامده باشد و بدون خداحافظی ترکش کرده باشد. اما همان لحظه ستاره اش در آسمان برقی زد و سوفی با لبخندی مهربان به او سلام کرد.
قلم و کاغذش را از روی میز کهنه اش برداشت و در دهانش گذاشت تا با دستانش بتواند از دیوار بالا برود و در بالاترین نقطه خانه بشیند. دست های استخوانی و ظریفش را به اجر های قدیمی قلاب کرد و خودش را از پنجره بالا کشید تا به شیروانی قرمز رنگ خانه برسد.
کمی سخت بود که روی آن شیروانی شیب دار بنشیند ، اما آنقدر برای دوباره نامه نوشتن برای او ذوق داشت که به راحتی روی شیروانی نشست.
سوفی کاغذش را روی پاهایش قرار داد و نامه اش را مثل همیشه شروع کرد :


《سلام ستاره جانم. سوفی ام از سیاره زمین. همان که ۳۴۵ تا نامه قبلی را برایت نوشت. نمیدونی هر وقت که خورشید از آسمون کنار میره چقدر ذوق دارم تا برای تو بنویسم اما همش میترسم که تنهام بزاری. اه امروز معلم ادبیات انقدر مهربان بود و در کلاس به من کمک کرد که همان لحظه تصمیم گرفتم بعدا که بزرگ شدم معلم شوم. میدونم خیلی زود تصمیم گرفتم اما او واقعا بهترین معلم دنیاست و من هم میخوام روزی مثل او شوم. به شاگردانم یاد بدم نه اینکه باز خواستشان کنم که چرا چند تا تکلیف مسخره رو ننوشته اند. من اگر یک معلم بشم ، قول میدم همیشه با شاگردانم دوست باشم و کار کنم احساس کنند من هم جزوی از انها هستم نه کسی که آمده از روی کتاب بخوانه و بره. قول میدم هیچ وقت به کتاب های سطحی و مسخره اکتفا نکنم و انها رو با علاقه به مطالبی فرا تر از کتاب و مدرسه بکشانم. میخواهم یک معلمی شوم که لحظه به لحظه حال شاگردش برای او مهم است. وقت هایی که غمگین بودند باهاشون صحبت کنم ، اونها هم جوری با من درد و دل کنند که انگار بهترین دوستشانم. میخواهم بهشان جوری یاد بدهم که حتی اگر نمره ۱۰ رو هم گرفتند با افتخار بگن درسته من ده گرفتم اما امسال انقدر چیزی یاد گرفتم که برایم مهم نیست.

نتیجه گیری:

اه ستاره جانم ، امیدوارم روزی دوباره بر بالای این پشت بام بنشینم و خاطرات روزانه ای را که با شاگردانم میگذرانم برایت تعریف کنم و تو به من افتخار کنی که تونستم به کلی بچه آموزش بدم. فقط امیدوارم تا اون موقع ترکم نکرده باشی.*
*با عشق فراوان، سوفی*》

۰۵ خرداد ۰۰ ، ۱۱:۵۸ ۷ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ