Those who talk less have more pain in their hearts
خب دیگه زیادی این چالش بولد شد
گفتم زشته من نزارم🥲
خب بریم سراغ آیدل مود علاقه من جیوووووووووووو وینسنس.سپ،ث
من، اوه، من، میمیرم برات، برات میمیرم
𝑰, 𝒐𝒉, 𝑰, 𝒂𝒎 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖, 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖
من، اوه، من، میمیرم برات، برات میمیرم
𝑰, 𝒐𝒉, 𝑰, 𝒂𝒎 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖, 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖
من، اوه، من، میمیرم برات، برات میمیرم
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑰 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒚
نمیدونم چرا
دیروز بالاخره بعد ۶،۷ سال دوباره توی همون اتاق قدیمی قدم گذاشتم. درحالت عادی یه اتاق سادس اما برای من حکم یجور کتاب داستان بزرگ داره که هر یکی از سرامیک هاش یک داستانی رو بیان میکنه.
یادمه وقتی بچه بودیم و به اونجا میرفتیم ، ترس های عجیب غریبی داشتم. فکر میکردم هر لحظه یکنفر از اون کمد میپره بیرون و قراره منو توی تاریکی حبس کنه. جالبه اون اتاق انگار یه چیزی داشت که با وجود ترسم نمیتونستم ازش بیرون برم. هر وقت به یاد اون هیولای داخل کمد می افتادم ، به سرامیک ها خیره میشدم و به خط ها و رگه هایی که کل سرامیک رو گرفته بود زل میزدم. اولش برام چندتا خط بود اما همین که بیشتر دقت کردم ، چیز هایی دیدم که فراتر از چند تا رگه بود ... اونقدر بهشون فکر میکردم که براشون داستان هم میساختم
مثلا یکیشون اینجوری بود : روزی بود و روزگاری ... پرنسسی زیبا در قلعه ای بزرگ زندگی میکرد. او آنقدر زیبا بود که تمامی دختر ها به او حسودی میکردند و تمامی پسر ها دنبال این بودند که او را به دست بیارند. در همان حوالی ، جادوگر زشتی زندگی میکرد ( البته روی سرامیک بیشتر شبیه میمون بود ) که در زشتی همتا نداشت. وقتی دید پرنسس چقدر زیبا و خوشبخته اونقدر عصبانی شد که یک شب یواشکی وارد قصر و اتاق پرنسس خانم شد و پرنسس رو هم مثل خودش زشت کرد ( کاملا پرنسس شبیه میمون شد) ... وقتی پرنسس صبح بیدار شد و دید که چقدر زشت و شبیه میمون شده وحشت کرد و روزها از اتاقش بیرون نیامد.
جادوگر به دختر هشدار داد که فقط در صورتی زیبایی اش را به دست می آورد که عشق واقعی را تجربه کند. اما هیچکس حاضر نبود با یک انسان که شبیه میمون بود ازدواج کند و یا حتی عاشقش شود.
خبر شهر به شهر توی کشور گشت و همه فهمیده بودند که چه بلایی به سر پرنسس آمده.
عاقبت خبر به یک پسر روستایی رسید ... پسرک از وقتی که به یاد میآورد عاشق پرنسس بود و ساعت ها با عکسش صحبت میکرد.
با هر زور و زحمتی که بود خودش رو به قصر رسوند تا به پرنسس بگه که واقعا عاشقشه و با اولین بوسه طلسم شکسته بشه.
پسرک تا پرنسس را دید دلش لرزید ، پرنسس هم وقتی پسرک ژنده پوش را دید دلش هوری ریخت. انها واقعا عاشق هم شده بودند ... اما پرنسس هیچ تغییری نکرد. پسرک به سیاهچال افتاد اما پرنسس هنوز قلبش برای او میتپید و دستور داد که او را آزاد کنند ، پسرک با اینکه پرنسس انقدر زشت بود اما باز هم عاشقش بود،
چیزی نگذشت که جشنی در کشور بر پا شد و خبر رسید که پرنسس میخواهد ازدواج کنند. همه تعجب کرده بودند که چه کسی حاضر شده با آن میمون ازدواج کند.
پسرک و پرنسس با یکدیگر ازدواج کردند و همین که همدیگر را بوسیدند ناگهان دختر به شکوه اسما از آن پوست کرخت و زمخت میمون مانند بیرون خزید. بله طلسم شکسته شده بود و پرنسس و پسرک تا ابد به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند
واقعا حس عجیبی بود. اینکه بعد از این همه سال باز هم با دیدن اون سرامیک ها این قصه ها تو ذهنم شکل گرفت ... با تک تک جزئیات اونموقع که ساعت ها به سرامیک ها خیره میشدم و با تک تک اشکالی که میدیدم برای خودم قصه میساختم.
پ+ن: گذاشتمش رو انتشار در اینده ... فک کنم وقتی این منتشر بشه بازم توی جاده ها سرگردونم و معلوم نیست فردا قراره کجا باشم :)
پ+ن ۲ : واقعا دلم برای اون سرامیک ها تنگ شده و لحظه شماری میکنم دوباره به اون اتاق برگردم و ساعت ها بشینم برای خودم داستان بگم. راستی حتما بعدا عکس سرامیک ها رو میزارم ببینید
از فردا همه چیز توی زندگی من عوض میشه. فقط منم و یه کوله پشتی قدیمی که معلوم نیست فرداش کجا باشیم. کلی برنامه برای تابستونم ریخته بودم اما همشون به باد فنا رفت :')
از فردا من مطلقا یک عدد تنها هستم ... تنهایی که هیچ دوستی نداره و تو جاده ها سرگردانه....
خیلی سخته ، اینکه دیگه هیچ کدوم از دوستات کنارت نباشن و دیگه نبینیشون ... دوستایی که بیشتر از ۸،۹ سال باهاشون دوستی :' ... عالیه 🚶♀️🚶♀️
خیلی حسرت میخورم که امسال کرونا بود. هیچ وقت نتونستم اون مدرسه بزرگمونو ببینم و با دوستام درست حسابی وقت بگذرونم ... حتی خیلی هاشون رو از نزدیک هم نتونستم ببینم ... عجیب همه چیز دست به دست هم دادن تا من بیشتر احساس تنهایی کنم ...
اساس کشی از یه شهر به یه شهر دیگه وحشتناکه... وحشتناک تر از یه مار سیاه که خیز برداشته و میخواد مستقیم بپره تو صورتتون. کاملا هرچی که جمع کرده بودید نیست و نابود میشه و در این مورد بهتون پیشنهاد میکنم هیچ وقت ، به هیچ وجه با فردی که توی یه شهر دیگه زندگی میکنه ازدواج نکنید ، نه تنها خودتون ... بلکه بچه هاتونم از این حرکت نابود میشن. شاید اگه الان مامان بابای منم از دو نقطه جغرافیایی مختلف نبودن ، هیچ وقت مجبور به نوشتن این پست نبودم
چقدر اه و ناله کردم 🥲 ولی خب واقعا نیاز داشتم یجا خودم رو خالی کنم. خیلی دوست دارم این پست به دست دوستام برسه و بفهمن چقدر دوستشون دارم و اینکه دیگه نمیبینمشون برام مثل عذابه ولی فک نکنم همچین اتفاقی بیوفته
پ+ن: وی به همین دلیل کل دیشب را به زار زدن پرداخت تا خوابش برد
In my shoes, just to see, what it’s like to be me, I’ll be you, let’s trade shoes
با کفشای من بیا تا فقط ببینی . . چه جوریه که مثل من باشی . . من تو میشم،. .بیا کفشامونو عوض کنیمJust to see what it’d be like to feel your pain,
تا فقط ببینیم چه جوریه که . . من درد تو رو احساس کنمyou feel mine, go inside each others minds
تو درد من و احساس کنی . . ما توی ذهن همدیگه جلو میریمJust to see what we’d find, look at shit through each others eyes
تا ببینیم که چی پیدا می کنیم . . به حقیقت از دید همدیگه نگا می کنیم
شکوفه های رنگ و رنگ گیلاس سرتاسر باغ را احاطه کرده بود. نسیم خنک تابستانی میان شاخه های کهنسال درختان میپیچید و هو هویی ایجاد میکرد.
کار هر روزش بود. اینکه بیاید و زیر سایه درختان گیلاس که حالا از قرمزی گیلاس هایشان ، انگار خودشان هم قرمز بودند ، بنشیند و ساعت ها نقش آن بانوی مهربانی را بازی کند که در چنگ دیو خشمگین کوهستان گیر افتاده و دیو او را در باغ گیلاس زندانی کرده تا هیچکس نتواند او را پیدا کند ... و در آخر شاهزاده ای دلیر سوار بر اسبی سپید سر دیو را