هوراشیو! در زمین و آسمان بسا چیزها هست که فلسفه تان به خواب ندیده
پی نوشت: از کتاب تیکه پاره شده ی روی طاقچه ماشین کاروان مدل وینه باگویمان
وقتی که نگاه مهربان و مظلوم سَم را میدید لحظه ای به این فکر میکرد که اگر واقعا آن دنیا وجود داشته باشد سَم نجات پیدا میکند؟ زندگیشان دستخوش تغییرات میشود؟ اصلا ان دنیا وجود دارد؟ دروازه ای در انهای جهان که به جهانی دیگر متصل میشود ... جهانی بدون هیچ اژدهایی در آسمان هایش ، بدون هیچ پاگنده ای در جنگل هایش یا حتی هیچ جادوگری در اطرافش؟
همچین چیزی ممکن است یا فقط خرافاتی است که پدرش از خود در آورده؟ هرچه که بود الان توی کاروان قدیمی خود نشسته بودند و از شر ابر سیاه به انتهای دنیا پناه میبردند... سفری به انتهای دنیا ♡
