
تازگیا یه اتفاقات عجیب غریبی برام میوفته که عملا نمیدونم چین.
همچی از روزی شروع شد که من از روی تختم بلند شدم تا برم توی آشپزخونه و یه چیزی بخورم. من یکم کم خونی دارم و چون قدیم بلده طول میکشه تا خون به مغزم برسه برای همین هر وقت که از جام بلند میشم معمولا یکم سرم گیج میره. اوایل باید دستمو به یه جایی میگرفتم ولی کم کم عادت کردم. هیچ توجهی به سر گیجم نکردم و از اتاق اومدم بیرون. به وسطای حال که رسیدم توقع داشتم که سرگیجم تموم بشه ( معمولا بین 5 تا 10ثانیس) ولی یکهو احساس کردم چشم هام سیاهی رفت و زانو هام میلرزید. بازم گفتم الان خوب میشم اما همین دو کلمه کافی بود تا روی زمین بیوفتم.
صدا ها رو میشنیدم ولی انگار اونجا نبودم. انگار یه مکان دیگه بودم. و میدیدم ، میدیدم که اونجا چه خبره. یه اتفاقاتی داشت می افتاد. فکر کنم یه زن بود. ایستاده بود و داشت یک کاری میکرد. نمیشناختمش ولی به طرز عجیبی برام اشنا بود.
فک کنم فقط چند ثانیه بود. چون بعدش بابام بالا سرم بود که میگفت:« تو دیگه رو زمین صافم میخوری زمین؟» ( لازم به ذکره بگم بنده همیشه شصت پام تو چشممه از بس به در و دیوار یا زمین میخورم :")
جالب بود ولی هیچی از اون چیزایی که دیده بودم یادم نمیومد ... فقط تصورای گنگی بود که نمیدونستم چین فقط میدونستم هرچی که هست هیچ وقت قبلا ندیدمش.
دیگه دیدم دارم فیوز میسوزونم و هیچیم یادم نمیاد بیخیالش شدم. گفتم یه توهمی چیزی بود دیگه.
ولی خب فقط تا شب دووم اوردم. مثل همیشه دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم تا خوابم ببره. یهو احساس کردم کل بدنم سر شد. نمیتونستم پاهام رو تکون بدم و هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم. دوباره احساس کردم یه جای دیگم. انگار از بالا داشتم میدیدم. به وضوح.
یه تخت سنگی بود. انگار یک نفر روش دراز کشیده بود. فک کنم دختر بود. دوباره یه زن بالاسرش بود. صورتش رو نمیدیدم ولی مطمئن بودم همونیه که صبح دیدم. هیچجوره نمیتونستم حرکت کنم . برم جلو تر ببینم کیه. بازم همون چند ثانیه لعنتی. دوباره میتونستم دست و پام رو حس کنم و خبری از اون چیزای غجیب نبود.
از اون روز بود که شبا صداهای عجیب غریب میشنیدم و مامانم هر روز بهم میگفت تو خواب هزیون میگی ... اما من اصلا یادم نمیومد خوابی دیده باشم که بخوام حرف بزنم.
تقریبا چند هفته ادامه داشت و بعد تموم شد. شاید یکم زیاد تئوریای ترسناک خونده بودم ... گذشت و دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاد. فقط از اون روز بود که هر وقت میخوام بلند بشم چشمام سیاهی میره ولی دیگه نمی افتم.
این تابستون عملا با مادربزرگم تنها زندگی کردم. تقریبا اون خاطرات داشت محو میشد و خبری ازشون نبود.
دوباره خواستم برم بیرون از اتاق که دوباره همون اتفاق افتاد. اینبار گوش هام هم سوت میکشید. خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم نیوفتم اما زانو هام مثل چی میلرزید. دوباره همون اتفاق محکم افتادم زمین. میدونم بازم یه چیزایی دیدم. طولانی ترم بود. 10 ثانیه ، 15 ثانیه.
ولی بازم صدای خواهرم که داشت تکونم میداد به خودم اوردم. اینبار هیچی یادم نمیومد. هیچی. یه درد عجیبی رو توی سرم احساس میکردم ... هر لحظه بیشتر میشد. تازه متوجه شدم سرم خورده به لبه سنگ جلوی حمام. سریع بلند شدم و دوباره رفتم تو اتاق تا مامان بزرگم نبینتم. هنوزم که هنوزه هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد چی دیدم.
اینقدر اون زمان ذهنم درگیر بود که دوباره بیخیالش شدم.
تا دیشب.
طبق معمول هندزفری رو گذاشتم تو گوشم تا با اهنگ بخوابم. mikrokosmos اهنگیه که عجیب حالم رو خوب میکنه و بهم ارامش میده. مخصوصا وقتی به کورس میرسه انگار تمام خاطرات خوبم رو مثل فیلم میاره جلوی چشمم. صداشو بلند کردم و هندزفری رو گذاشتم توی گوشم. منتظر بودم به کورسش برسه تا دوباره تمام خاطرات خوبم رو ببینم ... اما اینبار فرق کرد. دوباره دست و پام بی حس شد. حس فلج بودن داشتم. داشتم تو سیاهی فرو میرفتم. مثل افتادن از یه ارتفاع توی سیاهی مطلق بود. نمیتونستم حرکت کنم و همین جوری بیشتر فرو میرفتم.
دقیقا یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاد. نمیدونم چند دقیقه اینجوری بودم. انگار هر وقت که این اتفاق برام می افته تمام خاطرات مربوط به اون لحظه از ذهنم پاک میشه.
شاید واقعا دارم دیوونه میشم. ولی واقعا می خوام بفهمم اون زن کیه که منو توی تاریکی داره غرق میکنه ...
خب تا جایی که من یادم میاد دیشب بعد از اینکه mikrokosmos تموم شد یه اهنگی اومد که دوستش نداشتم و بلند شدم تا بزنم اهنگ بعدی که مامانم اومد و گفت خیلی وقته بیدارم و گوشی رو بزارم کنار و بخوابم. ولی منکه تازه شروع کرده بودم اهنگ گوش کردن ...
من از دیشب دیگه هیچ اهنگی گوش ندادم و به هیچ وجه توی موسیقی هام نرفتم پس یعنی همونجا که بوده دست نخورده گذاشتمش. تا الان. الان رفتم توی موسیقی هام و با یه پدیده عجیب مواجه شدم. بین mikrokosmos و اون اهنگی که یکی زدم بعدش دقیقا ۲۶ تا اهنگ فاصلس ...
این در صورتیه که من مطمئنم بعد از mikrokosmos اون اهنگ اومد و منم بلند شدم عوضش کنم. با خودم گفتم شاید خوابم برده ولی وقتی اهنگای بین اینا رو نگاه کردم دیدم همه اهنگای شاد و پر انرژیه، من ادمیم که حتی با اهنگ ملایم هم از خواب بلند میشم چه برسه به این اهنگای دیش دیری دیدیدنی
باز یه احتمال دیگه اومد توی ذهنم که شاید روی حالت شافل بوده اهنگام ولی نگاه کردم و دیدیم نه از اون حالت هم درش اورده بودم ...