•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

۳۱ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

وی هنوز زنده است و نفس میکشد

عملا همین الان از مطب دکتر در اومدم. خداراشکر هنوز زندم و نفس میکشم ولی دست و پام میلرزید.

اعتراف میکنم زیاد بزرگش کرده بودم و واقعا درد نداشت💔 البته بخاطر این بود که دندونم زیاد خراب نبود ( هنوز هم از جبهه خود پایین نمیاید)

از صمیم قلب ( ارواح عمم ) از خواهر گرامی عذر میخوام که فحش های عجیب غریبی نسارش کردم. چون قرار بود اول دندون اون رو درست کنند ولی خودشو زد به مظلوم بازی و برای اینکه از من کوچیک تر بود گفتن از قد و هیکلت خجالت بکش این بچه باید از تو زود تر بره؟

خلاصه که با بدبختی منو اول بردن. همون اول که جلوی همشون زارت زدم زیر گریه. دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم داشتم از بغض خفه میشدم. از نگاهای تاسف بار مامانم که بگذریم هی دکتره میگفت هیچی نیست بخدا هنوز حتی رو تختم دراز نکشیدی چته.  مامانمم نه گذاشت و نه برداشت گفت : خانم دکتر ازتون میترسه:/

در اون لحظه فقط میخواستم توی افق محو شم. ولی ندا امد افق پره و باید راه خود را به سمت عمود کج کنم. 

خانم دکتره یه نگاه بهم انداخت گفت : نترس دختر من هیولا نیستم

راست میگفت ولی خب گریم بند نمی اومد. دیدم مامانم از اتاق رفت بیرون گوشی و هندزفریم رو آورد گفت اینو بدین بش دهنش بسته میشه:/ مثل این بچه ها که شیشه شیرشون رو گرفته باشن هندزفری رو گرفتم و اهنگ گذاشتم توی گوشم گرفتم رو تخت خوابیدم.

توقع داشتم با این آمپول گاویا بیاد بالا سرم ولی یهو گفت از رو تخت پاشو. یه چی داد تو دهنم و گفت یه دقیقه دور دهنت بگردون. مثل این بود نوشابه پر گاز رو ببری تو دهنت و دور دهنت بگردونیش.  گفتم حتما میخواسته دهنم رو استریلیزه کنه که بعد که مایعه رو تف کردم بیرون دیدم هیچی حس نمیکنم حتی نمیتونم حرف بزنم💔 اونموقع بیشتر از هرچیزی خوشحال بودم چون بیشتر ترس من مال همون امپولای بی حسیه.

تقریبا کل مدتی که داشت با دک و دهن من ور میرفت هندزفری تو گوشم بود و خوابیده بودم ... خودم توقع این همه بیخیالی از خودم رو نداشتم. حتی وقتی که اون چیز فلزی برقیا رو کرد تو دهنم صداشونم نشنیدم. 

وقتی از اتاق اومدم بیرون مامانم و خواهرم هر هر به ریشم میخندیدن و میگفت از درد مردی نه؟ چرا خودت اومدی جنازت نیومد ( وی همکنون به دنبال خانواده واقعی خود است و مطمئن گشته این همه سال او را از توی جوب پیدا کرده اند )

 

نتیجه اخلاقی : مثل من کلی بازی درنیارید تا بعد ضایع نگردید😔💔

هر وقت به دندان پزشکی رفتید فقط هندزفری تو گوشتون بزارید ، هیچی دیگه نمی فهمید از صدتا بی حسی بهتره

 

با تشکر که تا اینجا خواندید

تا پند های اخلاقی دیگر ، بدورد

۱۵ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۲۷ ۵ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

هنوزم دلتنگتم

 

هر وقت دلت برای کسی تنگ شد یه ستاره تو آسمون بهش بده ،اونوقت اون به یادش نگاهت میکنه 

من یه کهکشان پر ستاره بهت دادم ولی هنوزم دلم برات تنگ میشه:)))))

 

۱۴ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۲۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

#1

 

 
bayan tools Bts,black pink Truth untold ' hope not

میتونم برای این مشاپ ساعت ها گریه کنم. خیلی خوبههه🥲😭

این اهنگا به تنهاییم اشک ادمو در میارن دیگه ترکیبشون باهم ....

پ+ن: از این به بعد اهنگای قشنگو با اسم # و عدد میزارم چون واقعا دیگه مغزم برای اسما نمیکشه :"

۱۴ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۲۱ ۱۰ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

وی به لحظات ملکوتی مرگ نزدیک میشود

بنده به طرز عجیبی از دندون پزشکی میترسم. جوری که وقتی از جلوی دندون پزشکی رد میشیم میزنم زیر گریه. با اینا حال بازم زیاد به سلامت دهان و دندانم اهمیت نمیدم ( تکلیفم با خودم معلوم نیست)

چند روز پیش یه افت وحشتناک روی لثه ام زد و باعث شد بعد چندین و چند سال پام به دندون پزشکی باز بشه. اول از همه که ایشالا من لال بشم درد ومرضام رو به کسی نگم بعدش اینجوری بدبخت نشم:"

رفتیم تو دندون پزشکی و اون بوی حال بهم زن اومد ، خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم بالا نیارم. حتی بوی دندون پزشکی هم باعث میشه حالم بد بشه. بنده یه عادت بدی که دارم وقتی که عصبی میشم شروع میکنم به خاروندن و خنج کشیدن پشت دستم. فک کنم یه ۱۰ دقیقه ای همینجوری داشتم ناخن میکشیدم دستمو که نوبتمون شد. 

چشام پر اشک شده بود و دست و پام میلرزید ( دیگه خودتون درک کنید چقدر از دندون پزشکی میترسم) داشتم از بغض خفه میشدم و با زحمت اشکامو بدون اینکه کسی ببینه دادم کنار و نشستم رو صندلی.

دکتره اون ماسماسک فلزی هاشو اورد و شروع کرد به معاینه کردن دهن صاحب مرده من. اون فلز سرد که به دهنم میخورد باعث میشد باز حالت تهوع بگیرم و بخوام بالا میارم. حالا تو همین وضعیت که سعی میکردم آب دهنم رو قورت ندم تا مزه فلز بیشتر تو حلقم نره که همون موقع گفت دخترم لطفا آب دهنتو قورت بده :///

یعنی در اون لحظه میخواستم داد بزنم زنیکه من دختر تو نیستم ، بمیرمم دختر یه دندون پزشک نمیشم ( کلا با دندون پزشکا پدر کشتگی دارم.)

به زور آب دهنم رو قورت دادم و اون مزه لعنتی فلز رفت تو گلوم. مطمئن بودم الان رو صورتش بالا میارم ، البته بیشتر امیدوار بودم ولی خب نمیتونستم.

لثه مو معاینه کرد و گفت هیچی نیست فقط یک چند بار باید دهنم رو با دهان شویه بشورم. خیالم داشت راحت میشد که یهو مادر گرامی گفت خانم دکتر اگه میشه دندوناشم یه نگاه بندازید.  و اونجا بود که قشنگ اشهدمو خوندم. میدونستم دوتا دندون خراب دارم ولی هی به همه میگفتم هیچی نیست که کارم به دندون پزشکی نرسه.  خانم دکتره ام نشست به دیدن دندونای من . و بله بالاخره دندون خراب من کشف شد. 

عملا وقتی داشتم از روی تخت بلند میشدم میخواستم پس بیوفتم. اخرم منشیه فهمید گریم گرفته اومد پیشم دلداریم بده که اره خانم دکتر خیلی خوبه ، اصلا دردو نمیفهمی. از حق نگذریم منشیه خیلی مهربون بود ، دکتره هم همین طور ولی من حتی از دیدن دندون پزشکی هم حالم بهم میخوره.

 و بله نگاهی به دست مبارکم انداختم که از بس خارونده بودم و خنج کشیده بودم به لقاع الله پیوسته و رنگ گوجه شده. هرکی دستمو میدید فک میکرد ادم کشتم از بس قرمز بود. 

خلاصه که تو ماشین فقط عر زدم و نذر کل امامزاده ها کردم که مامانم بیخیال قضیه بشه. تا امشب :) 

خیلی شیک و مجلسی گفت پس فردا وقت گرفتم برات بریم دندونتو درست کنیم. یجوری میگفت انگار توقع داشت بعدش بپرم هوا و بگم اخجون دندونم خوب میشه:/ تلپ زدم زیر گریه... قشنگ تو نگاه مامانم یه از قدت خجالت بکش خاصی بود. 

و حالا که من نیم ساعته افسردگی گرفتم و دارم به این فکر میکنم چه غلطی کنم. شیطونه میگه از فردا صبح بزنم زیر سرفه بگم کرونا گرفته ( وی به این فکر می افتد که یکماه است از خانه بیرون نرفته ، مگر اینکه از تختش کرونا گرفته باشد ) 

عملا دارم سکته میکنم و اگه دیدید بعد دوشنبه دیگه خبری ازم نشد بدونید همونجا جان به جان آفرین تسلیم کردم و به سوی پروردگار شتافتم

 

پ+ن: به شدت روی این اهنگ کراش زدم. صدای هالزی خداسسس یعنی ارامش مطلقههه

 

عا راستی مرسی که تا اینجا رو خوندی

۱۳ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۳۰ ۱۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

Its been a log time

𝐼𝑡'𝑠 𝑏𝑒𝑒𝑛 𝑎 𝑙𝑜𝑛𝑔 𝑡𝑖𝑚𝑒 𝑠𝑖𝑛𝑐𝑒 𝐼 𝑘𝑖𝑙𝑙𝑒𝑑 𝑚𝑦𝑠𝑒𝑙𝑓

۱۲ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۴۰ ۲ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

شاید دارم دیوونه میشم

تازگیا یه اتفاقات عجیب غریبی برام میوفته که عملا نمیدونم چین. 

همچی از روزی شروع شد که من از روی تختم بلند شدم تا برم توی آشپزخونه و یه چیزی بخورم. من یکم کم خونی دارم و چون قدیم بلده طول میکشه تا خون به مغزم برسه برای همین هر وقت که از جام بلند میشم معمولا یکم سرم گیج میره. اوایل باید دستمو به یه جایی میگرفتم ولی کم کم عادت کردم. هیچ توجهی به سر گیجم نکردم و از اتاق اومدم بیرون. به وسطای حال که رسیدم توقع داشتم که سرگیجم تموم بشه ( معمولا بین 5 تا 10ثانیس) ولی یکهو احساس کردم چشم هام سیاهی رفت و زانو هام میلرزید. بازم گفتم الان خوب میشم اما همین دو کلمه کافی بود تا روی زمین بیوفتم. 

صدا ها رو میشنیدم ولی انگار اونجا نبودم. انگار یه مکان دیگه بودم. و میدیدم ، میدیدم که اونجا چه خبره. یه اتفاقاتی داشت می افتاد. فکر کنم یه زن بود. ایستاده بود و داشت یک کاری میکرد. نمیشناختمش ولی به طرز عجیبی برام اشنا بود.

فک کنم فقط چند ثانیه بود. چون بعدش بابام بالا سرم بود که میگفت:« تو دیگه رو زمین صافم میخوری زمین؟» ( لازم به ذکره بگم بنده همیشه شصت پام تو چشممه از بس به در و دیوار یا زمین میخورم :")

جالب بود ولی هیچی از اون چیزایی که دیده بودم یادم نمیومد ... فقط تصورای گنگی بود که نمیدونستم چین فقط میدونستم هرچی که هست هیچ وقت قبلا ندیدمش.

دیگه دیدم دارم فیوز میسوزونم و هیچیم یادم نمیاد بیخیالش شدم. گفتم یه توهمی چیزی بود دیگه.

ولی خب فقط تا شب دووم اوردم. مثل همیشه دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم تا خوابم ببره. یهو احساس کردم کل بدنم سر شد. نمیتونستم پاهام رو تکون بدم و هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم. دوباره احساس کردم یه جای دیگم. انگار از بالا داشتم میدیدم. به وضوح.

یه تخت سنگی بود. انگار یک نفر روش دراز کشیده بود. فک کنم دختر بود. دوباره یه زن بالاسرش بود. صورتش رو نمیدیدم ولی مطمئن بودم همونیه که صبح دیدم. هیچجوره نمیتونستم حرکت کنم . برم جلو تر ببینم کیه. بازم همون چند ثانیه لعنتی. دوباره میتونستم دست و پام رو حس کنم و خبری از اون چیزای غجیب نبود.

از اون روز بود که شبا صداهای عجیب غریب میشنیدم و مامانم هر روز بهم میگفت تو خواب هزیون میگی ... اما من اصلا یادم نمیومد خوابی دیده باشم که بخوام حرف بزنم.

تقریبا چند هفته ادامه داشت و بعد تموم شد. شاید یکم زیاد تئوریای ترسناک خونده بودم ... گذشت و دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاد. فقط از اون روز بود که هر وقت میخوام بلند بشم چشمام سیاهی میره ولی دیگه نمی افتم.

این تابستون عملا با مادربزرگم تنها زندگی کردم. تقریبا اون خاطرات داشت محو میشد و خبری ازشون نبود.

دوباره خواستم برم بیرون از اتاق که دوباره همون اتفاق افتاد. اینبار گوش هام هم سوت میکشید. خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم نیوفتم اما زانو هام مثل چی میلرزید. دوباره همون اتفاق محکم افتادم زمین. میدونم بازم یه چیزایی دیدم. طولانی ترم بود. 10 ثانیه ، 15 ثانیه.

ولی بازم صدای خواهرم که داشت تکونم میداد به خودم اوردم. اینبار هیچی یادم نمیومد. هیچی. یه درد عجیبی رو توی سرم  احساس میکردم ... هر لحظه بیشتر میشد. تازه متوجه شدم سرم خورده به لبه سنگ جلوی حمام. سریع بلند شدم و دوباره رفتم تو اتاق تا مامان بزرگم نبینتم. هنوزم که هنوزه هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد چی دیدم.

اینقدر اون زمان ذهنم درگیر بود که دوباره بیخیالش شدم.

تا دیشب.

طبق معمول هندزفری رو گذاشتم تو گوشم تا با اهنگ بخوابم. mikrokosmos اهنگیه که عجیب حالم رو خوب میکنه و بهم ارامش میده. مخصوصا وقتی به کورس میرسه انگار تمام خاطرات خوبم رو مثل فیلم میاره جلوی چشمم. صداشو بلند کردم و هندزفری رو گذاشتم توی گوشم. منتظر بودم به کورسش برسه تا دوباره تمام خاطرات خوبم رو ببینم ... اما اینبار فرق کرد. دوباره دست و پام بی حس شد. حس فلج بودن داشتم. داشتم تو سیاهی فرو میرفتم. مثل افتادن از یه ارتفاع توی سیاهی مطلق بود. نمیتونستم حرکت کنم و همین جوری بیشتر فرو میرفتم.

دقیقا یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاد. نمیدونم چند دقیقه اینجوری بودم. انگار هر وقت که این اتفاق برام می افته تمام خاطرات مربوط به اون لحظه از ذهنم پاک میشه.

شاید واقعا دارم دیوونه میشم. ولی واقعا می خوام بفهمم اون زن کیه که منو توی تاریکی داره غرق میکنه ...


خب تا جایی که من یادم میاد دیشب بعد از اینکه mikrokosmos تموم شد یه اهنگی اومد که دوستش نداشتم و بلند شدم تا بزنم اهنگ بعدی که مامانم اومد و گفت خیلی وقته بیدارم و گوشی رو بزارم کنار و بخوابم. ولی منکه تازه شروع کرده بودم اهنگ گوش کردن ...

من از دیشب دیگه هیچ اهنگی گوش ندادم و به هیچ وجه توی موسیقی هام نرفتم پس یعنی همونجا که بوده دست نخورده گذاشتمش. تا الان. الان رفتم توی موسیقی هام و با یه پدیده عجیب مواجه شدم. بین mikrokosmos و اون اهنگی که یکی زدم بعدش دقیقا ۲۶ تا اهنگ فاصلس ... 

این در صورتیه که من مطمئنم بعد از mikrokosmos اون اهنگ اومد و منم بلند شدم عوضش کنم. با خودم گفتم شاید خوابم برده ولی وقتی اهنگای بین اینا رو نگاه کردم دیدم همه اهنگای شاد و پر انرژیه، من ادمیم که حتی با اهنگ ملایم هم از خواب بلند میشم چه برسه به این اهنگای دیش دیری دیدیدنی 

باز یه احتمال دیگه اومد توی ذهنم که شاید روی حالت شافل بوده اهنگام ولی نگاه کردم و دیدیم نه از اون حالت هم درش اورده بودم ... 

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۴۷ ۱۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

New standard

𝙸𝚏 𝙸 𝚍𝚘 𝚗𝚘𝚝 𝚖𝚎𝚎𝚝 𝚝𝚑𝚎 𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍𝚊𝚛𝚍𝚜 𝚝𝚑𝚎𝚗 𝙸 𝚠𝚒𝚕𝚕 𝚌𝚛𝚎𝚊𝚝𝚎 𝚊 𝚗𝚎𝚠 𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍𝚊𝚛𝚍

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۰۶ ۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

HBD

 

خب من از اون متنای بلند بالایی که بقیه مینویسن بلد نیستم :"

فقط میتونم بگم تولدش مبارککککککککککککککککککک 

 

پی نوشت : " این ادیته رو خیلی یهویی همین الان زدم . ببخشید اگه بد شد:"

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۲۲ ۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

Sad people

𝚂𝚊𝚍 𝚙𝚎𝚘𝚙𝚕𝚎 𝚕𝚘𝚟𝚎 𝚝𝚑𝚎 𝚛𝚊𝚒𝚗 𝚋𝚎𝚌𝚊𝚞𝚜𝚎 𝚝𝚑𝚎𝚢 𝚗𝚘 𝚕𝚘𝚗𝚐𝚎𝚛 𝚌𝚛𝚢 𝚊𝚕𝚘𝚗𝚎 :)

 

۰۹ شهریور ۰۰ ، ۲۱:۰۷ ۳ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

بلا شناسی (شایدم هلیا شناسی)

خب سلام !

اسمم هلیاست .. ولی خب تو بیان به بلا منو میشناسن. تقریبا ۱ سالی میشه به بیان اساس کشی کردم ولی خب توی همین مدت ۳ تا وب عوضیدم ( البته وب شخصی ) 

 ۱۴ سالمه ...  قد نسبتا بلندی دارم (173🥲) ... ۵ ساله که موهام رو کوتاه نکردم و الان به روی رون هام رسیده ، به هیچ وجه موهام حالت نمیگیرن و کاملا صاف صافن ( ولی من میخواستم مو فرفری باشم:") گونه هام پر کک مکه و عاشقشونممم ( حس انشرلی بهم دست میده) 

از اول عمرم موهام چتری بوده و فقط دوبار چتر هامو برداشتم که اونم بعد ۲ ماه منصرف شدم. همه میگن عجیب شبیه بابامم ولی خودم هیچ شباهتی احساس نمیکنم ( من کورم یا بقیه دارن خیلی بزرگش میکنن:/) 

یه خانواده کوچیک 3 نفری دارم .. خودم و خواهر و مامانم. چون یه زندگی زنونه داریم و قاعدتا راحت حرفمونو میزنیم ، چندبار نزدیک بود جلو مردا ابرو کل زنای فامیلو ببرم ( امیدوارم فهمیده باشید منظورو)

تا به حال مانتو نپوشیدم چون احساس میکنم وقتی مانتو میپوشم مثل یک بزرگ سال میشم و از این احساس تا سر حد مرگ متنفرم. کل لباسام یا هودی ان،  یا بلوز مردونه ان ، یا هم سارافونن (ولی به خاطر قدم مجبورم بازم حجاب کنم :")

به هلیکس معروفم ( هنوزم نمیدونم چرا:/) 

به شدت از قهوه ، نسکافه ، اسپرسو و هر چیز تلخ متنفرم ( ولی جالبه بدونید اسم وب قهوه تلخه :/ تکلیفم با خودم مشخص نیست) 

اگر به خودم باشه صبح تا شب رو بستنی و شکلات میخورم تا جایی که از مرض قند بمیرم ( پی نوشت: این جانب معتاد شیرینی جات است و اگر یک روز شکلات نخورده بخوابد فردا افسردگی میگیرد)

تایپ شخصیتیم enfp عه و عاشقشمممم. سعی میکنم زندگی رو سخت نگیرم و زیاد خودمو عذاب ندم. نسبتا به همه چیز خوشبینم . از قضاوت کردن به هر نحوی متنفرم ( مگه از همه چیز خبر داریم که بخوایم قضاوت کنیم؟)  

شاید نزدیک ترین دوستم در حال حاضر مامانم ، سانا ، ثنا ، ساغر و مهلا باشن. 

تازگیا به شدت مامانم باهام همزاد پنداری میکنه و پایمه جوری که با خواهرم سر جانگکوک و تهیونگ دعوا میکنن (دلم برای بابام میسوزه :") 

عاشق فرانسه و انگلستانم. اگر کتابام ، هندزفری و فیلمام رو ازم دور کنن صد در صد میمیرم:' 

از اینکه روزی بدون اینکه هیچ اتفاق هیجان انگیزی ( مثل مثلا گروگان گرفته شدن یا گم شدن) رو تجربه نکنم و بمیرم میترسم. 

توی کار های خونه به شدت افتضاحم و مامانم هیچ وقت ازم نخواسته انجامشون بدم چون هر وقت که خواسته معمولا یا یه چیزی رو شکوندم یا سوزوندم. 

از اینکه بهم میگن به عنوان یک زن یک کاری رو انجام بدم یا چون زنم باید این کار رو انجام بدم متنفرم و بدتر لج میکنم. به شدت کم صحبتم و همیشه با هر حرفی خندم میگیره و لبخند میزنم. خیلی زود با هر چیز کوچیکی ذوق میکنم :"

دوست دارم همه چی رو امتحان کنم ( حتی اگه میتونستم بعد مردن زنده شم ، میخواستم مرگم امتحان کنم :")

 

عاح چقدر حرف زدم. حقیقتا برای منتشر کردن این پست یکم شک و تردید داشتم ولی دیگه دلمو زدم به دریا و پستش کردم

و راستی ممنون که متنو خوندی :)

۰۹ شهریور ۰۰ ، ۱۸:۱۲ ۸ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ