•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

۳۱ مطلب در شهریور ۱۴۰۰ ثبت شده است

قدیما توی قدیما موند :)

دلم عجیب برای گذشته تنگ شده:))

این متن عجیب حرف دلمو میزد 


لذتی که توی خوابیدن با لباس مدرسه توی رختخواب
بین ساعات ۷:۰۰ تا ۷:۱۵ وجود داشت توی هیچ چیزی دیگه وجود نداشت و ندارد و نخواهد داشت 
.


یادش بخیر؛ در به در دنبال یکی میگشتیم کتابامونو جلد کنه !😊

همیشه تو مدرسه عادت داشتم همکلاسی هامو بشمرم تا ببینم کدوم پاراگراف برای خوندن به من می فته 😄

یادش بخیر یکی از استرس های زمان مدرسه این بود که زنگ ورزشمون چه روزیه و چه ساعتی ؟!!😉

افتادن زنگ ورزش اونم دو زنگ آخر پنجشنبه از انتصاب به عنوان مدیر کل شرکت مایکروسافت هم بالاتر بود 😂

من مدرسه که میرفتم همیشه سر کلاس به این فک میکردم که اگه پنکه سقفی بیفته کله کیا قطع میشه !🤔😐


وقتی سر کلاس حوصله درس رو نداشتیم
الکی مداد رو بهانه میکردیم بلند میشدیم میرفتیم😅
گوشه کلاس دم سطل آشغال بتراشیم


تو مدرسه آرزومون این بود که وقتی از دوستمون می پرسیم درستون کجاست اونا یه درس از ما عقب تر باشن😆


یادتون میاد
اوج احتراممون به یه درس این بود که دفتر صد برگ واسش انتخاب می کردیم !!!!!!!!!!😎


یادش به خیر........ چه زود بزرگ شدیم و آرزوها و خاطرات زیبای کودکیمون رو فراموش کردیم . تقدیم به همه دوستان🤔
یادش بخیر، ﺑﭽﻪ که ﺑﻮﺩﯾﻢ ﭼﺎﺩﺭ ﻣﺎﺩﺭﻣﻮﻧﻮ ﻣﯿﮕﺮﻓﺘﯿﻢ تا ﮔﻢ .ﻧﺸﯿﻢ.😘


یادتون نیست 
عکس برگردون میخریدیم و با آب دهن میچسبوندیم تو دفترمون ☺️
یا عکس آدامس خرسی رو با آب دهن میچسبوندیم ساق دستمون
کلی هم کیف میکردیم
یادت میاد؟؟؟ 😃
وقتی کوچیک بودیم 

تلویزیون

با شام سبک

با پنکه شماره 5

مشقاتو مینوشتی خط خط از بالا به پایین////////😌

اون وقتا زندگی شیرین بود و طعم دیگه ای داشت😍

یادت میاد؟؟؟🤔

وقتی ک صدای هواپیما رو میشندیم

می پریدیم تو حیات براش دست تکون میدادیم✋️

می نشستیم به انتظارکلاس چهارم تا با خودکار بنویسیم ✍️

یادت میاد؟؟؟🤔

وقتی مامان می پرسید ساعت چنده میگفتیم بزرگه رو6 و کوچکه رو4😊

یادت میاد؟؟؟🤔

وقتی نقاشی میکردی خورشیدو رو زاویه برگه میکشیدی😄

یادت میاد؟؟؟🤔

فکرمیکردی قلب انسان این شکلیه♡❤️

یادت میاد؟؟؟🤔


در یخچالو کم کم میبستی تا ببینی لامپش چه جور خاموش میشه👀

یادت میاد؟؟؟🤔


اگه کسی بهت میگفت برو آب برام بیار اول خودت از سر لیوان میخوردی😅

و دهنتو با دستت پاک میکردی😋

این متن آرامش خوبی به آدم میده

ﺑﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗﻬﺮ ﻧﮑﻦ ﭼﻮﻥ ﺩﻧﯿﺎ ﻣﻨﺖ ﻫﯿﭻ ﮐﺴی رﻮ ﻧﻤﯽ ﮐﺸﻪ
قدیما شبا بالا پشت بوم میخوابیدیم و ستاره ها رو می شمردیم و دلمون به وسعت یه آسمون بود ...🤗
این روزها چشم میندازیم به سقف محقر اتاقمون و گرفتاری هامونو می شمریم ...🤕

قدیما یه تلویزیون سیاه و سفید داشتیم و یه دنیای رنگی ...😊
این روزا تلویزیونای رنگی و سه بعدی و یه دنیای خاکستری ...😞

قدیما اگه نون و تخم مرغ تموم میشد ، راحت می پریدیم و زنگ همسایه رو هر ساعتی از شبانه روز می زدیم و کلی باهاش می خندیدیم ...😄
این روز ها اگه همزمان ، درب واحد اونا باز شه بر میگردیم تا که مجبور نشیم باهاش سلام علیک کنیم ...😒

قدیما از هر فرصتی  استفاده می کردیم که با دوستا و فامیل ارتباط داشته باشیم چه با نامه چه کارت پستال و چه حضوری ...☺️
این روزها با "بهترین دستگاه های رسانه ای" هم ، ارتباط با هم نداریم ...😔

قدیما تو یه محله جدید هم که می رفتیم با دقت و اشتیاق به همه جا نگاه می کردیم ...🙄
این روزها دنیا را از پشت دوربینای عکاسی و فیلمبرداری می بینیم ...😒

قدیما یه پنجشنبه جمعه بود و یه خونه پدر بزرگه با فک و فامیل...😌
 این روزا پر از تعطیلی، ولی کو پدربزرگه؟😔
کو اون فامیل؟😔
کو اون خونه؟😔

قدیما توی قدیما موند ...

۰۷ شهریور ۰۰ ، ۲۳:۲۲ موافقین ۲۵ مخالفین ۰
𝙃𝙚𝙡𝙞𝙖

دژاوو

اهم خب به شخصه این کلمه رو زیاد شنیدم و مطمئنم شما هم شنیدید مثلا اهنگ دژاوو دریم کچر یا دژاوو الویا رودریگو 

یکم زیاد از حد داشتم این کلمه رو میشنیدم که کنجکاو شدم بفهمم واقعا یعنی چی. خب deja vu در اصل یه کلمه فرانسویه ( بازگشت همگان به سوی فرانسه است :') که به معنی قبلا دیده شده است. 

دیدید بعضی اوقات یک صحنه هایی توی زندگی تون هست که احساس می‌کنید قبلا یک جا دیدینش ولی در عین حال مطمئنید قبلا این اتفاق براتون نیوفتاده؟ خب دقیقا به این حالت میگن دژاوو. چیزی که قبلا دیده شده ولی کاملا در حال حاضر داره اتفاق می افته. 

و بله باید بهتون بگم این کاملا واقعیه. من خودم وقتی دژاوو برام اتفاق می افتاد فکر میکردم مثلا قبلا اتفاقی تقریبا مشابه رو مثل این تجربه کردم و این توی ضمیر ناخودآگاهم مونده و حالا دارم به یادش میارم. ولی خب این اشتباهی بیش نبود. 

میگن دژاوو بیشتر بین ۷ تا ۱۴ سال اتفاق میوفته و رفته رفته کمتر میشه... حالا چرا؟

بیاید اول ببینیم این دژاوو چه جادوییه که آینده روبهمون نشون میده !!

ادامه مطلب...
۰۷ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۲۹ ۲ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

تا الان فهمیدید دیگه؟

بنده به طرز عجیبی رو فرانسه و کلا دنیای کلاسیک کراش زدم. ( وجدان: نه بابا چشم بسته غیب گفتی :/)

واقعا دلم میخواد یک ماشین زمان پیدا کنم و برم 1930 وسط شانزه لیزه. از اون کلاهای قدیمی بزنم و یه کت قهوه ای بپوشم و یه چتر مشکی بگیرم دستم. زیر بارون کل خیابونای فرانسه رو متر کنم. بعد با دوچرهه فلزیم برم کنار رود سن بشینم و ساعت ها کتاب بخونم.

حالا همه اینا تقصیر کیه؟

این بشر ... کاری کرد که من دیوونه ادبیات کلاسیک ، کتابای قدیمی ، کاغذای کهنه و رنگ قهوه ای بشم. البته که ایشون  و ایشون هم کم بی تقصیر نبودن

ولی خب عامل اصلی عشق من به فرانسه نونا بود.

تقریبا میشه گفت برای من مثل یک ماکت متحرک از دهه های 40 و 50 عه. قشنگ بوی کاغذای قدیمی میده و خب از همین جا میگم خدا ازت نگذره دیوونم کردی.

 

ولی بازم تولدت مبارک ... ایشالا یک روز بری کنار برج ایفل منم با خودت ببری :"

 

۰۶ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۰۶ ۸ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

اخرین رقص :)

 

 
bayan tools IndilaDernière-danse

 

Oh ma douce souffrance

آه رنج شیرین من

Pourquoi s’acharner tu recommence

مقاومت برای چه، تو از نو آغاز می کنی

Je ne suis qu’un être sans importance

من چیزی جز یک موجود بی ارزش نیستم

Sans lui je suis un peu paro

بدون او من کمی دیوانه ام

Je déambule seule dans le métro

به تنهایی در مترو پرسه می زنم

Une dernière danse

یک رقص برای آخرین بار

Pour oublier ma peine immense

برای فراموش کردن درد بزرگم

Je veux m’enfuir que tout recommence

می خواهم فرار کنم، همه چیز از نو آغاز می شود

Oh ma douce souffrance

آه رنج شیرین من

Je remue le ciel le jour, la nuit

آسمان را، روز را، شب را به چرخش وا می دارم

Je danse avec le vent la pluie

با باد، با باران می رقصم

Un peu d’amour un brin de miel

کمی عشق، اندکی عسل

Et je danse, danse, danse, danse, danse, danse, danse

و می رقصم، رقص، رقص، رقص، رقص

Et dans le bruit, je cours et j’ai peur

و در سر و صدا می دوم و می ترسم

Est-ce mon tour?

آیا نوبت من رسیده؟

Vient la douleur

و درد شروع می شود

Dans tout Paris, je m’abandonne

در همه جای پاریس، خود را رها می کنم

Et je m’envole, vole, vole, vole, vole, vole

و پرواز می کنم، پرواز، پرواز، پرواز، پرواز

Que d’espérance

باکلی امید

Sur ce chemin en ton absence

در این راه، در نبود تو

J’ai beau trimer, sans toi ma vie n’est qu’un décor qui brille

Vide de sens

بیهوده تلاش می کنم، بدون تو زندگی من تنها دکوری است که می درخشد ولی خالی از معنا

۰۶ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۳۶ ۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝙉𝙤𝙣 𝙣𝙚 𝙡𝙚 𝙟𝙪𝙜𝙚𝙯 𝙥𝙖𝙨

 

𝙄𝙡 𝙚́𝙩𝙖𝙞𝙩 𝙗𝙧𝙪𝙣, 𝙡𝙚 𝙩𝙚𝙞𝙣𝙩 𝙗𝙖𝙨𝙖𝙣𝙚
اون سبزه بود و موهای قهوه ای رنگ داشت
𝙇𝙚 𝙧𝙚𝙜𝙖𝙧𝙙 𝙩𝙞𝙢𝙞𝙙𝙚, 𝙡𝙚𝙨 𝙢𝙖𝙞𝙣𝙨 𝙩𝙤𝙪𝙩𝙚𝙨 𝙖𝙗𝙞̂𝙢𝙚́𝙚𝙨
جای زخم روی دستاش بود و نگاهی خجالتی داشت

𝙄𝙡 𝙩𝙖𝙞𝙡𝙡𝙖𝙞𝙩 𝙡𝙖 𝙥𝙞𝙚𝙧𝙧𝙚 𝙛𝙞𝙡𝙨 𝙙’𝙤𝙪𝙫𝙧𝙞𝙚𝙧
اون سنگ تراش بود، پسر یک کارگر

? 𝙄𝙡 𝙚𝙣 𝙚́𝙩𝙖𝙞𝙩 𝙛𝙞𝙚𝙧, 𝙢𝙖𝙞𝙨 𝙥𝙤𝙪𝙧𝙦𝙪𝙤𝙞 𝙫𝙤𝙪𝙨 𝙧𝙞𝙚𝙯
به خودش افتخار می کرد، ولی چرا می خندید؟

𝙉𝙤𝙣 𝙣𝙚 𝙡𝙚 𝙟𝙪𝙜𝙚𝙯 𝙥𝙖𝙨
نه، قضاوتش نکنید

𝙑𝙤𝙪𝙨 𝙦𝙪𝙞 𝙣𝙚 𝙘𝙤𝙣𝙣𝙖𝙞𝙨𝙨𝙚𝙯 𝙥𝙖𝙨
شماها که اونو نمی شناسیدش

𝙇𝙚𝙨 𝙫𝙚𝙧𝙩𝙞𝙜𝙚𝙨 𝙚𝙩 𝙡𝙚 𝙡𝙖𝙗𝙚𝙪𝙧
سرگیجه و خستگی
𝙑𝙤𝙪𝙨 𝙚̂𝙩𝙚𝙨 𝙛𝙖𝙪𝙨𝙨𝙚𝙢𝙚𝙣𝙩 𝙝𝙚𝙪𝙧𝙚𝙪𝙭
شما به خیال خودتون خوشحال هستید

𝙫𝙤𝙪𝙨 𝙩𝙧𝙤𝙦𝙪𝙚𝙯 𝙫𝙤𝙨 𝙫𝙖𝙡𝙚𝙪𝙧𝙨
شما ارزش هاتون را به حراج میزارید


پ+ن : این اولین باره اهنگ ویدیو رو هم خودم میسازم🥲🥲

۰۴ شهریور ۰۰ ، ۲۱:۰۹ ۷ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝑃𝑟𝑖𝑛𝑐𝑒𝑠𝑠𝑒 𝑑𝑒𝑠 𝑜𝑚𝑏𝑟𝑒𝑠

شاید هیچ وقت نمی فهمید. نمفهمید که وقتی به چشم هایم زل میزند دنیا برایم متوقف میشود. نمیفهمید وقتی که آن موهای کوتاه و سیاه رنگش را باز میکند قلبم میخواهد از سینه ام دربیاید. هیچ وقت نمی فهمید وقت هایی که کنارم می نشست و میخندید دیگر از زندگی هیچ چیزی نمیخواستم. او قرار بود فقط ناجی من باشد چه شد که قلبم اینچنین اسیرش شد؟

اما چه اهمیتی داشت. او که هیچ وقت نمیفهمید حاضرم برایش بمیرم. 

بالاخره ما که رومئو و ژولیتی بیش نبودیم

۰۴ شهریور ۰۰ ، ۱۱:۴۱ موافقین ۳۸ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝙛𝙚𝙚𝙡𝙞𝙣’ 𝙢𝙚 𝙣𝙤𝙬

 

𝙁𝙚𝙚𝙡𝙞𝙣’ 𝙢𝙚 𝙣𝙤𝙬, 𝙛𝙚𝙚𝙡𝙞𝙣’ 𝙢𝙚 𝙣𝙤𝙬
همین الان منو درک کن ، همین الان

𝘿𝙤 𝙮𝙤𝙪 𝙝𝙚𝙖𝙧 𝙢𝙚? 𝙔𝙚𝙖𝙝
صدامو داری؟ (میشنوی چی میگم)

𝘿𝙤 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙩𝙝𝙖𝙣𝙜
کار خودتو بکن (به حرفهای دیگران اهمیت نده)

𝘿𝙤 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙩𝙝𝙖𝙣𝙜 𝙬𝙞𝙩𝙝 𝙢𝙚 𝙣𝙤𝙬
همین الان با من [شروع کن] ، کارتو انجام بده

𝘿𝙤 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙩𝙝𝙖𝙣𝙜
کار خودتو بکن (به حرفهای دیگران اهمیت نده)

𝘿𝙤 𝙮𝙤𝙪𝙧 𝙩𝙝𝙖𝙣𝙜 𝙬𝙞𝙩𝙝 𝙢𝙚 𝙣𝙤𝙬
همین الان با من شروع کن

𝙒𝙝𝙖𝙩’𝙨 𝙢𝙮 𝙩𝙝𝙖𝙣𝙜?
کار من چیه ؟

۰۳ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۵۹ ۶ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

اون شاهزاده بود و من گدا

 

 

باز هم محو تماشای آن صورت اروپایی اش شده بود. چشم های تیله ای و سیاه رنگش دریای عمیقی برای خودش داشت. میتوانست ساعت ها را در دریای چشمهای او شنا کند یا حتی درونش غرق شود.
_ چیشد که نجاتم دادی؟
نیم رخ فرشته گونش را رو به او برگرداند. قلبش امان نمیداد و محکم به سینه اش میکوبید ، چه مرگش شده بود ... این همان پسرک قاتلی بود که از خودش به یاد داشت؟
+ نباید میدادم؟
صدایش. ان صدای ارامش بخشش که انگار نسیمی بود که دریای دل او را متلاطم میکرد.
_ اما تو شاهزاده ای و من گدا
+ شاید ... اما میدونی شاهزاده و گدا هم جای خودشون رو عوض کردن. شاهزاده به گدا کمک کرد ، گدا شاهزاده شد و شاهزاده گدا. شاهزاده به گدا اعتماد کرد اما گدا اخرش نتونست ذات خودش رو تغییر بده. حداقل شاهزاده چیزی برای از دست دادن داشت که گدا بخواد ازش بگیره. اما میدونی داستان من و تو فرق داره. هیچ کدوممون چیزی برای از دست دادن نداریم. فرق ما اینه که جفتمون گدا بودیم اما من گدایی بودم که بخاطر یک اشتباه مجبور بودم شاهزاده باشم:) من تنها چیزی که برای از دست دادن دارم تنهاییه :)
چشم های درخشانش زیر پرده ای از اشک هایش ناپدید شد. میخواست سر او را بر روی شانه هایش بگذارد و بگوید * اما تو گدایی داری که هیچ وقت قصد نداره ترکت کنه* اما فقط توانست به صدای هق هق خفه او میان هوهوی باد گوش کند. زیر لب گفت:
_ شاهزاده و گدا هیچ وقت نتونستن با هم دوست باشن چون شاهزاده همه چیز داشت و گدا هیچ چیز نداشت. شاید ما بتونیم دوست هم باشیم چون هم تو هیچی نداری هم من. میتونیم برای هم باشیم. اینجوری حداقل اگر گیر هم افتادیم ، دلیلی برای جنگیدن و زنده موندن داریم.
+ چیشد که تو گدای داستان من شدی؟
_ فقط یک شب این گدا راهش رو گم کرد و سر از قصر شاهزاده در اورد ...

آنی ویندزور - آپریل 1952

شاهدخت سایه ها

۰۲ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۵۹ موافقین ۱۸ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

 

 

باز هم محو تماشای آن صورت اروپایی اش شده بود. چشم های تیله ای و سیاه رنگش دریای عمیقی برای خودش داشت.

_ چیشد که نجاتم دادی؟

نیم رخ فرشته گونش را رو به او برگرداند. قلبش امان نمیداد و محکم به سینه اش میکوبید ، چه مرگش شده بود ... این همان پسرک قاتلی بود که از خودش به یاد داشت؟

+ نباید میدادم؟

صدایش. ان صدای ارامش بخشش که انگار نسیمی بود که دریای دل او را متلاطم میکرد.

_ اما تو شاهزاده ای و من گدا

+ شاید ... اما میدونی شاهزاده و گدا هم جای خودشون رو عوض کردن. شاهزاده به گدا کمک کرد ، گدا شاهزاده شد و شاهزاده گدا. شاهزاده به گدا اعتماد کرد اما گدا اخرش نتونست ذات خودش رو تغییر بده. حداقل شاهزاده چیزی برای از دست دادن داشت که گدا بخواد ازش بگیره. اما میدونی داستان من و تو فرق داره. هیچ کدوممون چیزی برای از دست دادن نداریم. فرق ما اینه که جفتمون گدا بودیم اما من گدایی بودم که بخاطر یک اشتباه مجبور بودم شاهزاده باشم:) من تنها چیزی که برای از دست دادن دارم تنهاییه :)

چشم های درخشانش زیر پرده ای از اشک هایش ناپدید شد. میخواست سر او را بر روی شانه هایش بگذارد و بگوید * اما تو گدایی داری که هیچ وقت قصد نداره ترکت کنه* اما فقط توانست به صدای هق هق خفه او میان هوهوی باد گوش کند. زیر لب گفت:

_ شاهزاده و گدا هیچ وقت نتونستن با هم دوست باشن چون شاهزاده همه چیز داشت و گدا هیچ چیز نداشت. شاید ما بتونیم دوست هم باشیم چون هم تو هیچی نداری هم من. میتونیم برای هم باشیم. اینجوری حداقل اگر گیر هم افتادیم ، دلیلی برای جنگیدن و زنده موندن داریم.

+ چیشد که تو گدای داستان من شدی؟

_ فقط یک شب این گدا راهش رو گم کرد و سر از قصر شاهزاده در اورد ...

آنی ویندزور - آپریل 1952

شاهدخت سایه ها

 

۰۲ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۴۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

هر وقت نیاز داشتید 🤍

شاید اول قلب بوده و بعد انسان به وجود اومده

اشکالی نداره بعضی اوقات ناراحت باشی ... بخوای گریه کنی، بخوای تنها باشی ...

لازمه،  لازمه گاهی اوقات خود واقعی مون باشیم. بدون هیچ نقاب خوشحالی ای 

میدونی یک جا خونده بودم که اشک ها کلماتی هستن که زبون نمیتونه بیانشون کنه

و اونوقت قلب قطره هایی با انبوهی از احساسات رو از چشم هامون بیرون میفرسته 

تا اروممون کنه. تا چیز های بد رو با اشک از بدنمون خارج کنه.

ولی یکجایی میرسه که اونقدر سینت سنگین میشه که دیگه حتی اشک ها هم قادر به بیان اون نیستن

اینبار زبان باید بیاد کمک قلب. باید باهم همکاری کنند تا اروممون کنند. با حرف زدن ، با صحبت کردن درباره احساسات

 

میدونید فقط خواستم بگم اگر روزی فکر کردید هیچ کس رو ندارید

هیچکس نیست که بهتون گوش بده

بدونید یک نفر اینجا هست که دوستتون داره و براش مهمید 

حتی اگر هم رو نشناسیم.

من سراپا گوشم تا تک تک حرف هاتون رو بشنوم :)

( امروز دقیقا یکنفر همین حرف رو به من زد و واقعا همین حرفش باعث شد لبخند بزنم ... از عمق وجودم :)

۰۲ شهریور ۰۰ ، ۱۳:۲۴ ۹ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ