+ چرا رعد و برق میزنه ولی بارون نمیاد ?:)
*این پست صرفا جهت درد و دل نوشته شده ، سو اگر حوصله ندارید نرید ادامه*
*Click*
یادتونه گفتم اون یکی وبم که اولین وبم بود و میخوام برای تئوری و اینا کنم؟ خب کردم و دیدم که کلا اون وب نابود شده و همه فالووراش فیکن... سو با ویولت تصمیم گرفتیم یه وب جدید بزنیم براش حداقل فالووراش واقعی باشن
اره دیگه اینم لینکشه اگه دوست داشتین فالو کنید :"
عاح سلام خوبید؟ ( احساس میکنم سلام کردن خیلی مسخرس در عین حالم سلام نکنم زشته * خود درگیری *)
1. تازگیا خیلی خوددرگیری پیدا کردم. قلبم و مغزم همش باهم درحال جنگن و نمیدونم باید طرف کدومو بگیرم. کم کم دارم روانی میشم چون حتی روی کارای عادیم هم با مغز و قلبم به توافق نمیرسم. مثلا برای مدارس.
از یه طرف به خودم میگم وای قراره بمیرم ... میترسمممم
از طرفی بازم به خودم میگم خب که چی بالاخره باید با ترسام رو به رو بشم. تهش تجدید میشم دیگه
فقط امیدوارم هرچه زودتر با خودم به یه توافق برسم وگرنه روانی میشم.
2. بعد 14 سال تازه فهمیدم مامانم وقتی میخنده جفت لپاش فرو میره و چال داره و خودمم روی پام یه ماه گرفتگی گنده دارم* اصن توجه و اهمیت از سر رو روی من میچکه *
3. یه زخم خیلی گنده روی صورتم به جا گذاشتم. خواستم ماسکمو در بیارم که فلز بالای ماسک از ماسک بیرون زد و از دماغم تا لبمو جر داد. * گنگم رفت بالا *
4. تو کلاس زبان داشتیم بازی میکردیم که یهو یکی از سوالا اومد داستان هری پاتر چجوری بود؟ در اون لحظه اینقدر خر ذوق بودم که نفهیمدم چجوری کل داستانو تو 2 دقیقه گفتم * اثرات پاترهد بودنه *
5. توی این یک هفته 8 تا کتاب رو تموم کردم و چشمام داره از جا در میاد. به معنای واقعی دارم تمام استفادم رو از اخرین هفته تابستون میکنم.
6. یک خواهر / برادر کوچیک داشتن بعضی اوقات مثل عذاب میمونه. دیشب ساعت 2 نصفه شب مبپرسه اسکول با کدوم س نوشته میشه:/
7. دلم برای اینکه ساعت ها برم تو پینترست بچرخم یذره شده * وی فاقد اینترنت کافی میباشد *
8. دارم جوجوتسو کایسن و دفترچه مرگ رو میبینم ... خدایی خیلی قشنگن ، روی شخصیت ال کراش زدم ولی خب یه بزرگواری خیلی شیک گفت میمیره :"
9. نیاز شدیدی به رفتن به شمال دارم. باورم نمیشه تابستون داره تموم میشه و هنوز شمال نرفتیم
10. دیروز که معاونمون پیام داد و نوشت سال تحصیلی 1400-1401 جا خوردم. وای خدایا واقعا نصف هزار و چهارصد گذشت؟ قبول نیست من درخواست ویدیو چک دارم نباید اینقدر زود میگذشت :"
11. خیلی کمتر از قبل میترسیدم. قبلا وقتی توی خونه تنها بودم کل برقای خونه رو روشن میکردم و تلویزیونم تا ته زیاد میکردم تا نترسم اما دیشب به خودم اومدم و دیدم تنها توی خونه تاریک نشستم و دارم کتابمو میخونم * علائم سنگ شدن *
12. اینقدر کل مدت تو اتاقمم که امروز رفتم تو هال بشینم حس غریبی میکردم
13. لبام مثل کویر لوت شده تا میام حرف بزنم یه جاش جر میخوره ... مامانم هرچی میگه خب وازلین بزن گوش نمیکنم. از اینکه کرم یا یه جیز مصنوعی به پوستم بزنم متنفرم * وی سر همین ضد افتاب نزده و الان گونه هایش پر کک مک است *
14. با اینکه از اومدن مهر متنفرم اما عاشق اینم که پاییز داره میاد ... دلم برای بوی بارون و هودی پوشیدن لک زده * از دیگر خوددرگیری های اینجانب *
15. یاد پستای قاطی پاتی استلا افتادم. دلم براش خیلییی تنگ شده ، این دختر نمیخواد بعد 6 ماه یه سری به اینجا بزنه؟ :"
16. اگه تا اینجا خوندی واقعا ازت ممنونم
_ عاشق طبیعت باش تا طبیعت توی زندگیت جریان پیدا کنه ...
+ ولی من عاشق هر چیزی شدم تنها از دست دادنش نصیبم شد :)
دیگه کم کم تابستونم داره نفسای اخرش رو میکشه. همون تابستونی که ۹ ماه براش صبر کردیم و درس خوندیم حالا مثل برق و باد گذشت ... یکم بیرحمیه نه:)؟ اینکه ۹ ماه ازگار مثل چی جون کندم تا بهترین نمره رو بگیرم و با خیال راحت یه تابستون عالی داشته باشم در حالی که الان که به اینجا رسیدم با خودم برمیگردم میگم :
~ واقعا چه تغییری کرد تابستون و زمستونم؟~
بالاخره تابستونم داره تموم میشه. به قول بابام برای تو چه فرقی میکنه مدرسه ها که حضوری نیست. اولا باهاش مخالفت میکردم، میگفتم همین که هر روز مجبوریم ساعت هفت صبح بلند بشیم و هر وقت سر گوشی میریم استرس اینو داشته باشیم که کلی درس دارم و حتما بقیه الان دارن درس میخونن و من نشستم به گوشی بازی کردن خودش کلی عذابه.
ولی خب الان که یکم بیشتر بهش فکر میکنم میبینم زیادم ناحق نمیگه. نشستم تابستون امسال رو با خودم مرور کردم.
__ دقیقا بیستم خرداد ساعت دوازده سال تحصیلی 99-1400 تموم شد و اون تابستونی که نه ماه انتظارش رو میکشیدیم رسید. عصر همون پنجشنبه تولدم بود. همه دوستایی که توی کل اون یک سال تحصیلی فقط دو بار دیده بودمشون رو دعوت کردم. قرار بود بریم باغ بانوان و هم برای خلاص شدن از امتحانات هم تولد من کلی خوش بگذرونیم. روز عجیب غریبی بود. با اینکه از ته دلم میخندیدم و خوشحال بودم اما انگار اون کنج قلبم یه تاریکی و سیاهی بود که نمیدونستم چیه ... فقط میدونستم یروز همچی به پایان میرسه حتی این خنده ها که باعث میشد از خوشحالی اشک بریزم. درست مثل همون روز. غروب خورشید که به دنبال خودش سیاهی شب رو میاورد خبر میداد وقت خداحافظیه. میدونستم که قراره یه روزی این شهر و ادماش رو ترک کنم ... اما فکر نمیکردم این اخرین باری باشه که میتونم آغوش گرم و مهربون تک تکشون رو داشته باشم. شاید اگه میدونستم اون روز هم یک پایان بود هیچ وقت شروعش نمیکردم.
اون شب با کلی خنده و خاطره تموم شد. سر خوش از اینکه بالاخره اون ازادی که نه ماه بخاطرش تلاش کردم رو به دست اوردم خونه رفتم و دفترچه نقره پولک داری رو که بهترین دوستم بهم داده بود رو باز کردم. میخواستم هیچ وقت فراموش نکنم کی این رو بهم داده و چه جایگاهی توی زندگیم داره. پس صفحه اول رو اختصاص دادم به خودش و براش یه نامه نوشتم (سانا امیدوارم هیچ وقت نامه رو نخونی چون بعدش معلوم نیست قراره چجوری توی زمین آب بشم) به صفحه دوم که رسیدم شروع کردم به برنامه ریزی کل تابستونم. وای پسر من کلی کار داشتم که انجام بدم. سه ماه برای همه اینا کافی بود؟
به خودم که اومدم دیدم دو صفحه کار لیست کردم. چجوری میتونستم این همه رو انجام بدم؟ هفت ، هشت بار دیگه دوستامو ببینم ، کلی رقص یاد بگیرم ، کل مجموعه های خیابان جیغ و دشت پارسوا و کلی دیگه از رمانام رو تموم کنم ، همه اون دوازده تا سریالی که میخواستم ببینم رو شروع کنم و تمومش کنم ... این دیگه واقعا زیاده روی بود اما منکه قرار بود کل تابستون رو بیکار باشم مگه نه :)؟
با رویا پردازی هایی که از تابستونم داشتم اروم خوابیدم ، غافل از اینکه اون تاریکی داشت به نقطه شروع خودش نزدیک میشد ...
ده روز اخر خرداد رو فقط گذاشتم برای جبران بی خوابی هام و کتاب خوندن. لیستم داشت درست پیش میرفت و این باعث میشد به خودم افتخار کنم که بالاخره برای اولین بار دارم طبق برنامه ای که درست کردم پیش میرم ... سال قبلش بخاطر تیزهوشان عملا کل تابستونم رو از دست دادم و میخواستم تا میتونستم با امسال جبرانش کنم.
همه چیز خوب بود تا بعد اون مسافرت. میدونستم قراره بریم مشهد تا کارای خونمون رو بکنیم. بالاخره بعد سیزده سال میخواستیم بیایم پیش خانوادمون زندگی کنیم. از طرفی خوشحال بودم که بالاخره مثل بقیه میتونم هر وقت خواستم برم خونه مادربزرگم و باهاش وقت بگذرونم. از طرفی هم دلم نمیخواست از اونجا دل بکنم ... تقریبا کل عمرم رو اونجا بودم تمام خاطراتم ، دوستام و همبازی هام اونجا بودن. ولی با اینکه باز برمیگیردم و تا قبل از اساس کشی دوباره میبینمشون خودم رو اروم میکردم ... البته تا قبل اون تصمیم : تو و خواهرت بمونید ما برمیگردیم و تا یک ماه دیگه وسایل رو جمع و جور میکنیم و اسا کشی میکنیم
قبلا حرفش شده بود که من و خواهرم مشهد پیش مادربزرگم بمونیم و اونا برن وسایل خونه رو جمع کنند و با ماشین حمل بار برگردند ولی همیشه خدا خدا میکردم تا عملیش نکنن تا فقط یک بار ، یکبار دیگه بتونم دوستامو ببینم و با تمام وجودم بغلشون کنم.
اما اینبار خودمو توی بغل مامان و بابام انداختم. شاید اگه بازم میدونستم این اخرین باریه که میتونم اینجوری بغلشون کنم سفت تر به خودم میچسبوندمشون و نمیذاشتم برن.
از همون لحظه اون لیست لعنتی که تازه داشت خوب پیش میرفت خراب شد و کل رویا پردازی هام به یکباره نابود شد.
حالا من مونده بودم و یک ماه ازگاری که باید تنها با مامانبزرگم زندگی میکردم. اونقدر که فکر میکردم بد نگذشت ... البته تا حدودی. شب ها تا ضبح بیدار میموندم و توی اینترنت میگشتم بدون اینکه کسی بهم کار داشته باشه. صبحا تا ظهر میخوابیدم بدون استرس اینکه یکی بیاد بهم بگه باز دیشب تا صبح بیدار بودی که اینقدر میخوابی؟
عملا زندگیم شده بود یک ظهر تا هشت صبح و از هشت صبح دوباره میخوابیدم تا یک ظهر. خوش میگذشت ولی عملا پوچ گذشت. اون تابستونی نبود که میخواستم جبرانش کنم. یه تابستون عادی بود نه اون تابستون خاصی که میخواستم.
شاید نباید اونشب ارزو میکردم که یه اتفاق عجیب توی زندگیم بیوفته و منو از این یه روندی در بیاره.
خدای من خدا واقعا حرفم رو شنیده بود؟ واو بالاخره.
بعد کلی انتظار اون یک ماه هم سر شد و کم کم مرداد رسید. فقط یک روز مونده بود تا بالاخره بعد از یکماه انتظار بالاخره بتونم مامان بابام رو ببینن.
هیم بالاخره تولد ایشونم رسید. لازمه بگم چقدر عر زدم تا الان؟
کلا سه نفر باعث شدن من ارمی بشم ( غیر از لشگر ارمیون اطرافم )
جیمین ، شوگا و استاد ار ام کبیر.
تو پینترست که میگشتم پوکر فیسی و بی تفاوتی شوگا رو میدیدم ( از اونجایی که سنسور احساسات منم سوخته خیلی باهاش همزاد پنداری میکردم ) و در عین حال کیوت بازی ها و خنده لثه ای هاشو میدیم ( جاست سکوت )
بعد یه آقایی رو دیدم که دستاش اندازه دست بچه بود ، صداش ارامش خالص بود و مومنتاش یه چیزی فراتر از کیوت بود. بل جیمین شی دومین نفری بود که منو به سمت بی تی اس هدایت کرد.
اما نامجون. فک کنم نامجون اولین عضوی بود که شناختمش و میتونستم تشخیصش بدم ( کور مادرزاد تشریف دارم) ، از همون دوسال پیش که تو مدرسه مون پر ارمی بود اولین نفر نامجون به چشمم اومد. عملا یه همزاد پنداری خاصی باهاش داشتم ولی نمیدونستم چیه. امسال که بازم در پینترست میگشتم ( لازمه یاد آوری کنم از هر ۲۴ ساعت ۲۵ ساعت توی پینترستم :") دوباره به ایشون برخوردم ( بازگشت همگان به سوی اوست )
تازه فهمیدم ایشونم عشق کتابه و دست به هر چیزی میزنه نابود میشه و شصت پاش همش تو چشمشه و تا یچیزی نشکونه آروم نمیگیگیره ( گفتم یه همزاد پنداری باهاش دارما😔) اینچنین بود که ما ارمی گشتیم. سپس به دنبال آباد کردن گالری خود توسط عکس ها و مومنت های این بشر پینترست را شخم زده و به نتایج جالبی دست یافتم. حالا بیاید یکم متنو احساسی کنیم.
هیم حرفاش. هیچ چیزی جز حقیقت و امید نیست. انگار اون به دنیا اومده که بگه باید ادامه بدی. حق نداری جا بزنی ، حق نداری از خودت متنفر باشی ... هر رنگی هستی ، هر دینی که داری ، هر نژادی که داری باید خودت رو دوست داشته باشی. موظفی عاشق خودت باشی. واقعا اون موقع ها من نیاز داشتم این حرفا رو بشنوم. واقعا نیاز داشتم یکی بهم بگه : هی دختر چرا داری بیخیال همه چی میشی تاریکی بدون نور معنی نداره پس چرا داری جا میزنی؟
وقتی زندگی نامشو خوندم از خودم خجالت کشیدم. زندگی من ۱/۳ سختی های زندگی اون رو نداشت و من اینقدر راحت داشتم جا میزدم؟ اون با تموم اون سختیا عقب نکشید و ادامه داد. خودشو مجبور کرد که دوم بیاره اونوقت من داشتم بیخیال همچی میشدم؟
اره نامجون شی همین خود شما باعث شدی یک شب تا صبح گریه کنم و به خودم قول بدم هیچ وقت تسلیم نشم و هیچ وقت دست از دوست داشتن خودم نکشم و فردا صبحش اونقدر قوی باشم که همه سختی ها رو تحمل کنم که ادامه بدم.
بعد از اون روز انقلاب عجیبی تو زندگی من به وجود اومد. واقعا میگم بدون هیچ اقراقی ... هر وقت جلو اینه میرفتم دیگه نمیگفتم چرا صورتم پر کک مکه ، چرا اینجام خال داره ، چرا اینقدر درازم ... عاشق همشون شده بودم. عاشق کک مکایی که روزی ازشون تا سر حد مرگ متنفر بودم. عاشق این شده بودم که قدم بلند بود. میدونی کلا طرز فکر و دیدم عوض شد. اعتماد به نفس پیدا کردم. هنوز اونقدر نبود که عاشق زندگیم بشم اما کم کم داشت جوونه میزد و رشد میکرد.
کل دور و اطرافی هام تعجب میکردن ... هی بهم میگفتن هلیا خودتی؟ چیزی خورده تو سرت؟ ولی نه واقعا خودم بودم فقط بهم کمک شده بود تا خود واقعیم رو پیدا کنم. تا بفهمم من از اول عاشق خودم بودم ولی نمیخواستم قبول کنم.
یه دختر خاله دارم اندازه مورچه اعتماد به نفس نداره. همیشه میومد پیشم و هی میگفت چرا اینجام کجه چرا اونجام صافه ، چرا چاقم ، چرا لاغرم. همیشه وقتی اینا رو بهم میگفت منم میگفتم اره منم از این خودم متنفرم منم اینجام کجه
ولی وقتی دوباره اومد پیشم و شروع کرد به غر زدن دیگه نمیتونستم بگم منم اینجوری ام ، انگار خود به خود زبونم شروع میکرد به حرف زدن و بهش میگفت تو هر جوری هم که باشی خودتی ، نمیتونی خودتو دوست نداشته باشی ، میخوای زیبا ترین آدم جهان باش میخوای زشت ترینش. تو تا آخر عمرت باید با خودت سر کنی پس چرا بجای متنفر بودن از خودت سعی نمیکنی خودت رو دوست داشته باشی؟
میتونستم بفهمم که چقدر تعجب کرده ولی اره این واقعا من بودم. همیشه همین بودم ولی فراموش کرده بودم. فراموش کرده بودم که وقتی بچه بودم چقدر خودم رو دوست داشتم و وقتی وارد جامعه شدم خودمو گم کردم ... میون انبوهی از سرکوفت ها و زخم زبون ها. چقدر برام مهم بود بهم بگن زشت ، خنگ ، دست و پا چوبی.
اما واقعا کی اهمیت میده. حتی الان عاشق اینم یکی بهم بگه دست و پا چلفتی یا تنبل ... ایناهم یه خصلتن چرا باید ازشون بدمون بیاد؟
من فقط نیاز داشتم یکی دستم رو بگیره و من گمشده رو نجات بده که فکر میکنم نامجون این کار رو انجام داد. و حالا تولدشه... تولد قوی ترین و صبور تریم آدمی که توی عمرم میشناسم. فکر کنم باید متشکر باشم که کمکم کرد تا نجات پیدا کنم و عاشق خودم باشم.
~ سو تولدت کلی مبارک نامجون شی ~
امیدوارم همیشه همینجوری قوی ادامه بدی و هیچ وقت تسلیم نشی :)