•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

اتاق داستان

دیروز بالاخره بعد ۶،۷ سال دوباره توی همون اتاق قدیمی قدم گذاشتم. درحالت عادی یه اتاق سادس اما برای من حکم یجور کتاب داستان بزرگ داره که هر یکی از سرامیک هاش یک داستانی رو بیان میکنه. 

یادمه وقتی بچه بودیم و به اونجا میرفتیم ، ترس های عجیب غریبی داشتم. فکر میکردم هر لحظه یکنفر از اون کمد میپره بیرون و قراره منو توی تاریکی حبس کنه. جالبه اون اتاق انگار یه چیزی داشت که با وجود ترسم نمیتونستم ازش بیرون برم. هر وقت به یاد اون هیولای داخل کمد می افتادم ، به سرامیک ها خیره میشدم و به خط ها و رگه هایی که کل سرامیک رو گرفته بود زل میزدم. اولش برام چندتا خط بود اما همین که بیشتر دقت کردم ، چیز هایی دیدم که فراتر از چند تا رگه بود ... اونقدر بهشون فکر میکردم که براشون داستان هم می‌ساختم 

مثلا یکیشون اینجوری بود : روزی بود و روزگاری ... پرنسسی زیبا در قلعه ای بزرگ زندگی میکرد. او آنقدر زیبا بود که تمامی دختر ها به او حسودی میکردند و تمامی پسر ها دنبال این بودند که او را به دست بیارند. در همان حوالی ، جادوگر زشتی زندگی میکرد ( البته روی سرامیک بیشتر شبیه میمون بود ) که در زشتی همتا نداشت. وقتی دید پرنسس چقدر زیبا و خوشبخته اونقدر عصبانی شد که یک شب یواشکی وارد قصر و اتاق پرنسس خانم شد و پرنسس رو هم مثل خودش زشت کرد ( کاملا پرنسس شبیه میمون شد) ... وقتی پرنسس صبح بیدار شد و دید که چقدر زشت و شبیه میمون شده وحشت کرد و روزها از اتاقش بیرون نیامد.

جادوگر به دختر هشدار داد که فقط در صورتی زیبایی اش را به دست می آورد که عشق واقعی را تجربه کند. اما هیچکس حاضر نبود با یک انسان که شبیه میمون بود ازدواج کند و یا حتی عاشقش شود. 

خبر شهر به شهر توی کشور گشت و همه فهمیده بودند که چه بلایی به سر پرنسس آمده. 

عاقبت خبر به یک پسر روستایی رسید ... پسرک از وقتی که به یاد می‌آورد عاشق پرنسس بود و ساعت ها با عکسش صحبت میکرد. 

با هر زور و زحمتی که بود خودش رو به قصر رسوند تا به پرنسس بگه که واقعا عاشقشه و با اولین بوسه طلسم شکسته بشه. 

پسرک تا پرنسس را دید دلش لرزید ، پرنسس هم وقتی پسرک ژنده پوش را دید دلش هوری ریخت. انها واقعا عاشق هم شده بودند ... اما پرنسس هیچ تغییری نکرد. پسرک به سیاهچال افتاد اما پرنسس هنوز قلبش برای او میتپید و دستور داد که او را آزاد کنند ، پسرک با اینکه پرنسس انقدر زشت بود اما باز هم عاشقش بود، 

چیزی نگذشت که جشنی در کشور بر پا شد و خبر رسید که پرنسس میخواهد ازدواج کنند. همه تعجب کرده بودند که چه کسی حاضر شده با آن میمون ازدواج کند. 

پسرک و پرنسس با یکدیگر ازدواج کردند و همین که همدیگر را بوسیدند ناگهان دختر به شکوه اسما از آن پوست کرخت و زمخت میمون مانند بیرون خزید. بله طلسم شکسته شده بود و پرنسس و پسرک تا ابد به خوبی و خوشی باهم زندگی کردند

واقعا حس عجیبی بود. اینکه بعد از این همه سال باز هم با دیدن اون سرامیک ها این قصه ها تو ذهنم شکل گرفت ... با تک تک جزئیات اونموقع که ساعت ها به سرامیک ها خیره میشدم و با تک تک اشکالی که میدیدم برای خودم قصه می‌ساختم. 

 

پ+ن: گذاشتمش رو انتشار در اینده ... فک کنم وقتی این منتشر بشه بازم توی جاده ها سرگردونم و معلوم نیست فردا قراره کجا باشم :) 

پ+ن ۲ : واقعا دلم برای اون سرامیک ها تنگ شده و لحظه شماری میکنم دوباره به اون اتاق برگردم و ساعت ها بشینم برای خودم داستان بگم. راستی حتما بعدا عکس سرامیک ها رو میزارم ببینید 

۰۳ تیر ۰۰ ، ۱۷:۱۷ ۷ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

از فردا

از فردا همه چیز توی زندگی من عوض میشه. فقط منم و یه کوله پشتی قدیمی که معلوم نیست فرداش کجا باشیم. کلی برنامه برای تابستونم ریخته بودم اما همشون به باد فنا رفت :')

از فردا من مطلقا یک عدد تنها هستم ... تنهایی که هیچ دوستی نداره و تو جاده ها سرگردانه....

خیلی سخته ، اینکه دیگه هیچ کدوم از دوستات کنارت نباشن و دیگه نبینیشون ... دوستایی که بیشتر از ۸،۹ سال باهاشون دوستی :' ... عالیه 🚶‍♀️🚶‍♀️

خیلی حسرت میخورم که امسال کرونا بود. هیچ وقت نتونستم اون مدرسه بزرگمونو ببینم و با دوستام درست حسابی وقت بگذرونم ... حتی خیلی هاشون رو از نزدیک هم نتونستم ببینم ... عجیب همه چیز دست به دست هم دادن تا من بیشتر احساس تنهایی کنم ...

اساس کشی از یه شهر به یه شهر دیگه وحشتناکه... وحشتناک تر از یه مار سیاه که خیز برداشته و میخواد مستقیم بپره تو صورتتون. کاملا هرچی که جمع کرده بودید نیست و نابود میشه و در این مورد بهتون پیشنهاد میکنم هیچ وقت ، به هیچ وجه با فردی که توی یه شهر دیگه زندگی میکنه ازدواج نکنید ، نه تنها خودتون ... بلکه بچه هاتونم از این حرکت نابود میشن. شاید اگه الان مامان بابای منم از دو نقطه جغرافیایی مختلف نبودن ، هیچ وقت مجبور به نوشتن این پست نبودم

چقدر اه و ناله کردم 🥲 ولی خب واقعا نیاز داشتم یجا خودم رو خالی کنم. خیلی دوست دارم این پست به دست دوستام برسه و بفهمن چقدر دوستشون دارم و اینکه دیگه نمیبینمشون برام مثل عذابه ولی فک نکنم همچین اتفاقی بیوفته

 

پ+ن: وی به همین دلیل کل دیشب را به زار زدن پرداخت تا خوابش برد 

۰۲ تیر ۰۰ ، ۰۹:۴۱ ۱۳ نظر موافقین ۱۲ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

In my shoes ...

 

 

In my shoes, just to see, what it’s like to be me, I’ll be you, let’s trade shoes
با کفشای من بیا تا فقط ببینی . . چه جوریه که مثل من باشی . . من تو میشم،. .بیا کفشامونو عوض کنیم

Just to see what it’d be like to feel your pain,
تا فقط ببینیم چه جوریه که . . من درد تو رو احساس کنم

you feel mine, go inside each others minds
تو درد من و احساس کنی . . ما توی ذهن همدیگه جلو میریم

Just to see what we’d find, look at shit through each others eyes
تا ببینیم که چی پیدا می کنیم . . به حقیقت از دید همدیگه نگا می کنیم

۰۱ تیر ۰۰ ، ۱۵:۴۴ ۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

عروسک او

 

با سرعت میان قفسه های فروشگاه می دویدم .
چیزی به کریسمس نمانده بود و در فروشگاه جای سوزن انداختن نبود. 
در قفسه عروسک ها توقف کردم ... می خواستم بهترین و گران ترین عروسک را برای برادر زاده عزیزم بخرم‌.
در انتهای بخش عروسک ها پسر کوچکی ایستاده بود و مو های طلایی رنگ عروسکی زیبا را نوازش می کرد.
نا خود آگاه به سمت پسرک مجذوب شدم. کمتر پسرانی با چنین عروسک های دخترانه ای بازی می کردند.
رو به پسرک گفتم:« چه عروسک زیبایی .. آن را برای چه کسی می خواهی؟»
پسرک با غمی مشهود در صدایش گفت:« آن را برای خواهرم می خواهم ... اون همیشه آرزو داشت که این عروسک را کنار خود داشته باشد ... پدرم می‌گوید مادرم هم تا چند وقت دیگر به پیش او می رود ... می خواهم عروسک را بخرم و به مادرم بدهم تا آن را برایش ببرد. »
« چرا خودت نمیبری؟»
« پدرم می گوید من نمی توانم به جایی که خواهرم رفته بروم ... آخر او در کنار خداست.»

ناگهان قلبم به درد آمد. پسرک بیچاره
با غم به پول هایش نگاه کرد و گفت:« عمه جانم می گوید این پول ها برای خریدن این عروسک کم است»
بدون جلب توجه پسرک مقداری پول را از جیبم در آوردم و بدون اینکه پسرک بفهمد به او گفتم:« می خواهی من برایت پول هایت را بشمارم؟»
« چند بار شمرده ام .. فایده ای ندارد.»
و سپس با بی میلی پول هایش را به دست هایم داد. یواشکی پول هایی را که از جیبم در آورده بودم را میان پول هایش جا دادم و با خوشحالی رو به پسرک گفتم:« پسر جون این خیلی هم زیاد است.»
پسرک فریادی از خوشحالی کشید و گفت:« یعنی می توانم برایش یک شاخه رز سفید هم بگیرم؟؟»
سرم را به نشانه مثبت تکان دادم 
پسرک جیغ بلندی کشید و به سمت عمه اش که آن طرف قفسه ها بود دوید.
صدای جیغ و فریادش را می شنیدم که آنچنان با هیجان برای عمه اش تعریف میکرد و عروسک را با عشق به آغوش می کشید.
دو روز بعدش در خیابان یک روزنامه خریدم. در تیتر سومش خبری دردناک را نوشته بود : 

راننده ای ناشی مادر و دختری را زیر گرفت
دخترک در جا جان داد و حال مادر وخیم اعلام شده بود ... طبق گفته پزشکی قانونی مادر دخترک نیز جان باخته

سپس آدرسی را در زیر خبر درج کرده بودند 
از روی کنجکاوی فردای همان روز به کلیسایی که در آن تشیع جنازه برگزار میشد رفتم.
با دیدن صحنه پیش رویم قلبم ناگهان انگار صد تکه شد
عروسکی با موهای بور با یک شاخه رز سفید بر روی تابوت بود :)

 

 

 

برگرفته از نشان لیاقت عشق 

با کمی تغییر :)

 

 

۳۱ خرداد ۰۰ ، ۲۰:۰۵ ۲ نظر موافقین ۱۱ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

remedy for a broken heart :)

remedy for a broken heart

 

𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑰 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒚
نمیدونم چرا
𝑺𝒕𝒆𝒂𝒅𝒚 𝒕𝒓𝒚𝒊𝒏’ 𝒕𝒐 𝒎𝒂𝒊𝒏𝒕𝒂𝒊𝒏
یه سره تلاش می کنم نگهت دارم
𝑺𝒂𝒎𝒆 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒈𝒔 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒂 𝒃𝒍𝒐𝒐𝒅 𝒃𝒊𝒕𝒄𝒉 𝒎𝒂𝒚 𝒇𝒓𝒂𝒎𝒆
همون چیزایی که ممکنه یه زن خراب به زبون بیاره
𝑴𝒚 𝒃𝒓𝒂𝒊𝒏 𝒄𝒂𝒏’𝒕 𝒇𝒂𝒕𝒉𝒐𝒎 𝒘𝒉𝒂𝒕 𝒕𝒉𝒆 𝒉𝒂𝒕𝒆 𝒔𝒂𝒚
ذهنم نمیتونه درک کنه که تنفر چی میگه
𝑯𝒆 𝒔𝒂𝒚, 𝒔𝒉𝒆 𝒔𝒂𝒚, 𝒉𝒐𝒘 ’𝒃𝒐𝒖𝒕 𝒎𝒆 𝒔𝒂𝒚?
پسر میگه، دختر میگه، درباره من چی میگه؟
𝑮𝒆𝒕 𝒕𝒉𝒆 𝑽𝒊𝒔𝒂
ویزا رو بگیر
𝑯𝒆𝒂𝒅𝒆𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝒊𝒔𝒍𝒂𝒏𝒅𝒔 𝑨𝑺𝑨𝑷
در اسرع وقت مستقیم برم جزیره
𝑾𝒉𝒂𝒕’𝒔 𝒕𝒉𝒂𝒕 𝒐𝒏 𝒎𝒚 𝒔𝒉𝒂𝒘𝒕𝒚 𝒘𝒓𝒊𝒔𝒕? 𝑻𝒉𝒂𝒕’𝒔 𝒂 𝑨𝑷
اون چیه دست دوست دخترم؟ اون یه جواهر سویسیه
𝑰’𝒎 𝒕𝒉𝒆 𝒕𝒚𝒑𝒆 𝒕𝒐 𝒔𝒂𝒗𝒆 𝒂 𝒃𝒊𝒕𝒄𝒉, 𝑪𝑨𝑷𝑬
من اون مدلی ام که مردمو نجات بدم ، شنل
𝑭𝒆𝒆𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝑬𝑻, 𝒇𝒍𝒚𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒖𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒆 𝑨𝒅𝒅𝒚
احساس ای.تی رو دوست دارم، مثل پرواز کردن از ادی
𝑭𝒖𝒄𝒌𝒊𝒏𝒈 𝒐𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒘𝒕𝒚, 𝒔𝒉𝒆 𝒃𝒂𝒅𝒅𝒊𝒆
دوست دخترمو می کنم، خیلی جذابه
𝑪𝒂𝒔𝒖𝒂𝒍 𝒄𝒐𝒏𝒗𝒐 𝒕𝒉𝒆𝒏 𝒂𝒕 𝒊𝒕
کاروان گاه به گاه گاه در آن
𝑰 𝒎𝒆𝒂𝒏 𝑰’𝒎 𝒃𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒂𝒏 𝒃𝒆𝒕𝒕𝒆𝒓, 𝒎𝒂𝒚𝒃𝒆 𝑰’𝒎 𝒍𝒚𝒊𝒏𝒈
منظورم اینه که از خوبم خوبترم، حتی وقتی که دراز کشیده باشم
𝑰’𝒎 𝒔𝒂𝒅𝒅𝒆𝒓 𝒕𝒉𝒂𝒏 𝒎𝒐𝒔𝒕 𝒐𝒇 𝒚’𝒂𝒍𝒍 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒏𝒆𝒚 𝒂𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝒇𝒓𝒆𝒆𝒅𝒐𝒎, 𝒏𝒊𝒈𝒈𝒂
کاکا سیا، با وجود پول و آزادی از همتون غمگین ترم
𝑾𝒉𝒂𝒕 𝒊𝒔 𝒎𝒐𝒏𝒆𝒚 𝒓𝒆𝒂𝒍𝒍𝒚 𝒘𝒐𝒓𝒕𝒉 𝒊𝒇 𝒊𝒕 𝒂𝒊𝒏’𝒕 𝒍𝒐𝒗𝒆?
واقعا پول به چه دردی میخوره اگه عشق نباشه؟
𝑰’𝒎𝒂 𝒇𝒊𝒏𝒅 𝒂 𝒑𝒆𝒓𝒇𝒆𝒄𝒕 𝒃𝒂𝒍𝒂𝒏𝒄𝒆, 𝒊𝒕’𝒔 𝒈𝒐𝒏’ 𝒕𝒂𝒌𝒆 𝒕𝒊𝒎𝒆
به یه تعادل کامل میرسم، این فقط یه خورده زمان میبره
𝑰 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒘𝒕𝒚 𝒔𝒕𝒊𝒍𝒍 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒕𝒉𝒓𝒐𝒖𝒈𝒉 𝒕𝒉𝒆 𝒈𝒓𝒂𝒑𝒆 𝒗𝒊𝒏𝒆
شنیدم که خنده دار هنوز در عشق از طریق انگور انگور است
𝑯𝒆𝒂𝒓𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒘𝒕𝒚 𝒔𝒕𝒊𝒍𝒍 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒕𝒉𝒓𝒐𝒖𝒈𝒉 𝒕𝒉𝒆 𝒈𝒓𝒂𝒑𝒆 𝒗𝒊𝒏𝒆
خوشگله شنیدم هنوزم با خوردن شراب انگور عاشق میشی
𝑯𝒆𝒂𝒓𝒅 𝒔𝒉𝒂𝒘𝒕𝒚 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆 𝒕𝒉𝒓𝒐𝒖𝒈𝒉 𝒕𝒉𝒆 𝒈𝒓𝒂𝒑𝒆 𝒗𝒊𝒏𝒆
شنیدن و ماسه یافت عاشقانه
𝑴𝒊𝒙 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒘𝒆𝒆𝒅 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒄𝒂𝒔𝒉
یه خورده وید با یه کم کش
𝑾𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒊𝒔, 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒂𝒕
یه خورده از این و یه خورده از اون
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍-, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍میشه خوب حالمون
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍-, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍میشه خوب حالمون
𝑴𝒊𝒙 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒘𝒆𝒆𝒅 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒄𝒂𝒔𝒉
یه خورده وید با یه کم کش
𝑾𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒊𝒔, 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒂𝒕
یه خورده از این و یه خورده از اون
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍-, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍𝒓𝒊𝒈𝒉𝒕
حالمون خوب میشه، حالمون خوب میشه
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍-, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍میشه خوب حالمون
𝑴𝒊𝒙 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒘𝒆𝒆𝒅 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒄𝒂𝒔𝒉
یه خورده وید با یه کم کش
𝑾𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒊𝒔, 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒂𝒕
یه خورده از این و یه خورده از اون
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍-, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍میشه خوب حالمون
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍𝒓𝒊𝒈𝒉𝒕, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍میشیم روبراه بازم، میشیم روبراه دوباره
𝑴𝒊𝒙 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒘𝒆𝒆𝒅 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒄𝒂𝒔𝒉
یه خورده وید با یه کم کش
𝑾𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒊𝒔, 𝒘𝒊𝒕𝒉 𝒂 𝒍𝒊𝒕𝒕𝒍𝒆 𝒃𝒊𝒕 𝒐𝒇 𝒕𝒉𝒂𝒕
یه خورده از این و یه خورده از اون
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍-, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍میشه خوب حالمون
𝑾𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍-, 𝒘𝒆 𝒈𝒐𝒏’ 𝒃𝒆 𝒂𝒍میشه خوب حالمون
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑰 𝒅𝒐𝒏𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒚
من نمیدونم چرا
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑰 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒚
نمیدونم چرا
𝑺𝒉𝒆 𝒔𝒂𝒊𝒅 𝑰, 𝒐𝒉, 𝑰, 𝒂𝒎 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖, 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖
اون گفت من، اوه، من، برات میمیرم، میمیرم برات
𝑰, 𝒐𝒉, 𝑰, 𝒂𝒎 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖, 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖
من، اوه، من، میمیرم برات، برات میمیرم
𝑰, 𝒐𝒉, 𝑰, 𝒂𝒎 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖, 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖
من، اوه، من، میمیرم برات، برات میمیرم
𝑰, 𝒐𝒉, 𝑰, 𝒂𝒎 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖, 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒚𝒐𝒖
من، اوه، من، میمیرم برات، برات میمیرم
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑰 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒚
نمیدونم چرا
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑾𝒉𝒚 𝒂𝒎 𝑰 𝒔𝒐 𝒊𝒏 𝒍𝒐𝒗𝒆?
چرا اینقدر عاشقم؟
𝑰 𝒅𝒐𝒏’𝒕 𝒌𝒏𝒐𝒘 𝒘𝒉𝒚
نمیدونم چرا

۳۰ خرداد ۰۰ ، ۱۷:۲۴ ۰ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

مثل یک ...

مثل یک دختر بجنگ :)

۲۹ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۲۸ موافقین ۲۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

𝑭𝒐𝒓 𝒔𝒐𝒎𝒆𝒐𝒏𝒆 𝒘𝒉𝒐 𝒊𝒔 𝒏𝒐 𝒎𝒐𝒓𝒆 3

دیگر کم کم دارد باورم میشود که ترکم کرده ای و قرار نیست برگردی. امروز همه چیز تموم شد. همه ان خاطرات زیر خروار ها خاک دفن شد و تو واقعا منو ترک کردی

اما قول داده بودی *تا ابد باهم* گفتی همیشه هر کاری که میکنیم باهم انجام میدهیم. اما تو اینبار تقلب کردی و تنهایی رفتی ، بدون من ... 

اما من نمی‌خواهم زیر قولمان بزنم ، وسایلم را جمع کرده ام. چیز خاصی همراهم نمیاروم به جز تمام نامه هایی که برایت نوشته بودم ... بقیه وسایلم برای خواهر کوچولو باشد. مطمئنم وقتی بزرگ شود عاشقشان میشود.

مامان خیلی غمگینه ، از لحظه تدفین تا الان حتی یکبار هم از اتاق بیرون نیومده. نمیدانم وقتی من هم بیایم پیش تو چه حالی میشود ... 

احساس میکنم خیلی خودخواهانه بود که ترکمان کردی ... 

۲۹ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۲۶ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

 

پاورچین پاورچین از در پشتی بیرون خزید ، چکمه های گلی و کهنه اش را به پا کرد و آرام به سمت ساختمان کوچکی که شده بود دخمه آرامشش پناه برد ...

نمیدانست چه چیزی او را هر شب به آنجا میکشاند ، چی میشد که هر روز به ساعت می‌نگرید و لحظه ها را میشماررد تا ستاره ها خودشان را نمایان کنند و او دوباره بتواند به آن دخمه پر از کاغذ نگاهی بیندازد.

نگاهی به فانوس کوچکی که ارام ارام میسوخت و ذوب میشد ، انداخت. 

 

 

۲۹ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۱۲ ۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

قبلا پرداخت شده :)

شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت ویک برگ کاغذ را به او داد.

همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.

پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:

صورتحساب

کوتاه کردن چمن باغچه                              5 دلار

مرتب کردن اتاق خوابم                              1 دلار

مراقبت از برادر کوچکم                             3 دلار

بیرون بردن سطل زباله                              2 دلار

نمره ی ریاضی خوبی که امروز گرفتم           6 دلار

 


جمع بدهی شما به من                                ۱۷ دلار

 

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورتحساب پسرمان این عبارت را نوشت:

بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی                          هیچ

بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم                      هیچ

بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی              هیچ

بابت غذا نظافت تو و اسباب بازیهایت                                             هیچ


 

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه ی عشق واقعی من به تو هیچ است.

وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد ودر حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد گفت:مامان.....دوستت دارم.

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورتحساب نوشت:قبلآ به طور کامل پرداخت شده!

 

 

برگرفته از : کتاب نشان لیاقت عشق

 

۲۸ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۵۲ ۴ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

•نقل قول•


"اما از هر دیواری نمی شه با نردبان رد شد. بعضی از دیوارها رو فقط باید خراب کرد."
 

 

شادی رو میشه تو تاریک ترین لحظات پیدا کرد، فقط اگه یه نفر یادش باشه که چراغو روشن کنه

 

عظیمی، حسادت را متجلی می نماید. حسادت، کینه می آفریند و کینه دروغ می زاید.

 

مردم همیشه بهم میخندن چون از کلمات گنده تو حرف زدنم استفاده میکنم. ولی وقتی عقاید بزرگ باشن مجبوری از کلمات بزرگ استفاده کنی. مگه نه؟

 

دوستای واقعی همیشه با روح هاشون باهمن

 

این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی بدونی که هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

 

پ+ن: واقعا عاشقشونممممم🥲🥲

۲۶ خرداد ۰۰ ، ۲۱:۴۱ ۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ