•𝐥𝐚 𝐜𝐢𝐭𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐮𝐞•

𝐈𝐥 𝐞𝐭𝐚𝐢𝐭 𝐮𝐧𝐞 𝐟𝐨𝐢𝐬 𝐮𝐧𝐞 𝐯𝐢𝐥𝐥𝐞 𝐪𝐮𝐢 𝐬𝐞 𝐩𝐞𝐫𝐝𝐚𝐢𝐭 𝐝𝐚𝐧𝐬 𝐭𝐞𝐬 𝐲𝐞𝐮𝐱 ...

دنیا تاریک میشه یا روح من؟

امروز بعد چند وقت اون دفتر خاطرات قدیمیم رو پیدا کردم. روش پر خاک شده بود و اون شادابی و رنگاورنگی قبل رو نداشت. به خودم قول داده بودم تا 16 سالگش بازش نکنم و نخونمش ولی وسوسه مرور خاطرات نذاشت به قولم پایبند بشم.

به همون پناه گاه همیشگیم کنج کمد پناه بردم و شروع کردم به ورق زدن صفحات خاطراتم. از بچگی عادتم بود همه خاطراتم رو مینوشتم ولی 2 سال بود که مداوم همه اتفاقات زندگیم رو یادداشت میکردم. بدون کم و کسر. از دوسال پیش تقریبا 3 تا دفتر خاطرات تموم کردم.

اینی که پیدا کرده بودم مال پارسال بود. یادمه وقتی رفته بودیم شهر کتاب عاشق طرح روش شدم و خریدمش ... از همون شب هر روز همه اتفاقات زندگیم رو توش مینوشتم. خاطره نبودن. بیشتر شبیه به نامه هایی بودن برای ایندم. همشونم با این شروع میشد :

سلام اینده جونم خوبی؟

یا

اونجا خوش میگذره؟ الان اونجا چه خبره؟

نا خوداگاه خندم میگیرفت ... اینا فقط مال یک سال پیش بودند اما چرا اینقدر برام دور و غریبه بودند؟

هرچی صفحات بیشتری رو ورق میزدم بیشتر لبخند به روی لبم میومد. با هر کلمه ای که میخوندم خاطرات جلوی چشمم روح میگرفت و مثل یک فیلم رد میشد. چقدر دل خوش بودم. نصف بیشتر خاطرات رو داشتم غر میزدم. به همیارای کلاس ، به پاچه خوارای کلاس ، به امتحانات ، به مرگ شخصیت اصلی داستانم ... چند وقت بود اینجوری غر نزده بودم؟ فکر کنم اخرین بار برمیگشت به همون موقع ها. نهایت مشکلم این بود که چجوری درس نخونم ولی نمره 20 بگیرم.

فقط مشکلات من نه. هممون ...

توی یکی از صفحه ها نوشته بودم امروز با اناهیتا (خواهرم) دعوا کردم چون بهم گفت خیلی خنگی ... خندم میگیره. چه دنیای باحالی داشتم. برای یه خنگ تلقی شدن دعوا راه انداخته بودم و کلی عصبانی شدم.

جالبه که بعدش نوشته بودم چند دقیقه بعد اناهیتا اومد و بی دلیل سفت بغلم کرد و گفت بیا اشتی کنیم ... وقتی باهام حرف نمیزنی دلم میگیره. منم سفت بغلش کرده بودم و گفتم : اتش بس :)

این واقعا من بودم؟ این خاطرات متعلق به همین هلیاییه که اینجا نشسته؟ باور نکردنیه!...

الان بی اهیمت ترین چیز توی زندگیم اینه یکی بهم بگه زشت ، خنگ ...

چرا؟ دنیا داره هر لحظه تاریک تر میشه یا این روح منه که توی سیاهی فرو میره؟ اونموقع با یه خنگول عصبی و ناراحت میشدم اما حالا حتی جدایی خانوادمم ناراحتم نمیکنه ...

متنفرم از این بی حسی که پیدا کردم. همه چی برام بی اهمیت شده. دیگه سخت ناراحت یا عصبی میشم ... نکنه کم کم دارم تبدیل به سنگ میشم :)؟

احساس میکنم فقط من نیستم که اینجوری شدم. انگار مشکلات اونقدر بزرگ شدن که کاملا بیحسمون کردن. دقیقا مثل وقتی که یخ میزاری روی دستت. اول میسوزه ، بعد سردت میکنه. اما کم کم رو به بیحسی میبرتت. دیگه برات مهم نیست اون یخ روی دستت باشه. اونقدر بیحس شدی که ساعت ها میتونی تحملش کنی. کاملا خنثی میشی. بعد از اون حتی انگشتتم قطع کنند متوجه نمیشه. سرما تا عمق وجودت نفوذ کرده و از عصب بی حست کرده ...

میدونید عجیب دلم برای اون دنیایی که بزرگ ترین مشکلمون صبح زود پاشدن و مدرسه رفتن بود ، تنگ شده :) ...

۱۶ شهریور ۰۰ ، ۱۶:۱۳ ۱۰ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

Blue side :)

 

𝑩𝒍𝒖𝒆 𝒔𝒊𝒅𝒆

𝑩𝒂𝒄𝒌 𝒕𝒐 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒔𝒊𝒅𝒆 

𝑰 𝒘𝒂𝒏𝒕 𝒚𝒐𝒖 𝒃𝒓𝒊𝒏𝒈 𝒚𝒐𝒖 𝒕𝒐 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎

𝑬𝒗𝒆𝒏 𝒊𝒇 𝒚𝒐𝒖 𝒔𝒆𝒚 𝒏𝒐

𝑰𝒏 𝒎𝒚 𝒆𝒚𝒆𝒔 

𝑰𝒏 𝒎𝒚 𝒃𝒍𝒖𝒆 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎𝒔 

𝑰 𝒉𝒖𝒈 𝒚𝒐𝒖 :)

پ+ن : چرا این آهنگ اینقدر خوبه🥲

۱۶ شهریور ۰۰ ، ۱۲:۰۲ ۴ نظر موافقین ۱۶ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

وی هنوز زنده است و نفس میکشد

عملا همین الان از مطب دکتر در اومدم. خداراشکر هنوز زندم و نفس میکشم ولی دست و پام میلرزید.

اعتراف میکنم زیاد بزرگش کرده بودم و واقعا درد نداشت💔 البته بخاطر این بود که دندونم زیاد خراب نبود ( هنوز هم از جبهه خود پایین نمیاید)

از صمیم قلب ( ارواح عمم ) از خواهر گرامی عذر میخوام که فحش های عجیب غریبی نسارش کردم. چون قرار بود اول دندون اون رو درست کنند ولی خودشو زد به مظلوم بازی و برای اینکه از من کوچیک تر بود گفتن از قد و هیکلت خجالت بکش این بچه باید از تو زود تر بره؟

خلاصه که با بدبختی منو اول بردن. همون اول که جلوی همشون زارت زدم زیر گریه. دیگه نمیتونستم خودمو نگه دارم داشتم از بغض خفه میشدم. از نگاهای تاسف بار مامانم که بگذریم هی دکتره میگفت هیچی نیست بخدا هنوز حتی رو تختم دراز نکشیدی چته.  مامانمم نه گذاشت و نه برداشت گفت : خانم دکتر ازتون میترسه:/

در اون لحظه فقط میخواستم توی افق محو شم. ولی ندا امد افق پره و باید راه خود را به سمت عمود کج کنم. 

خانم دکتره یه نگاه بهم انداخت گفت : نترس دختر من هیولا نیستم

راست میگفت ولی خب گریم بند نمی اومد. دیدم مامانم از اتاق رفت بیرون گوشی و هندزفریم رو آورد گفت اینو بدین بش دهنش بسته میشه:/ مثل این بچه ها که شیشه شیرشون رو گرفته باشن هندزفری رو گرفتم و اهنگ گذاشتم توی گوشم گرفتم رو تخت خوابیدم.

توقع داشتم با این آمپول گاویا بیاد بالا سرم ولی یهو گفت از رو تخت پاشو. یه چی داد تو دهنم و گفت یه دقیقه دور دهنت بگردون. مثل این بود نوشابه پر گاز رو ببری تو دهنت و دور دهنت بگردونیش.  گفتم حتما میخواسته دهنم رو استریلیزه کنه که بعد که مایعه رو تف کردم بیرون دیدم هیچی حس نمیکنم حتی نمیتونم حرف بزنم💔 اونموقع بیشتر از هرچیزی خوشحال بودم چون بیشتر ترس من مال همون امپولای بی حسیه.

تقریبا کل مدتی که داشت با دک و دهن من ور میرفت هندزفری تو گوشم بود و خوابیده بودم ... خودم توقع این همه بیخیالی از خودم رو نداشتم. حتی وقتی که اون چیز فلزی برقیا رو کرد تو دهنم صداشونم نشنیدم. 

وقتی از اتاق اومدم بیرون مامانم و خواهرم هر هر به ریشم میخندیدن و میگفت از درد مردی نه؟ چرا خودت اومدی جنازت نیومد ( وی همکنون به دنبال خانواده واقعی خود است و مطمئن گشته این همه سال او را از توی جوب پیدا کرده اند )

 

نتیجه اخلاقی : مثل من کلی بازی درنیارید تا بعد ضایع نگردید😔💔

هر وقت به دندان پزشکی رفتید فقط هندزفری تو گوشتون بزارید ، هیچی دیگه نمی فهمید از صدتا بی حسی بهتره

 

با تشکر که تا اینجا خواندید

تا پند های اخلاقی دیگر ، بدورد

۱۵ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۲۷ ۵ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

هنوزم دلتنگتم

 

هر وقت دلت برای کسی تنگ شد یه ستاره تو آسمون بهش بده ،اونوقت اون به یادش نگاهت میکنه 

من یه کهکشان پر ستاره بهت دادم ولی هنوزم دلم برات تنگ میشه:)))))

 

۱۴ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۱۰ موافقین ۲۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

#1

 

 
bayan tools Bts,black pink Truth untold ' hope not

میتونم برای این مشاپ ساعت ها گریه کنم. خیلی خوبههه🥲😭

این اهنگا به تنهاییم اشک ادمو در میارن دیگه ترکیبشون باهم ....

پ+ن: از این به بعد اهنگای قشنگو با اسم # و عدد میزارم چون واقعا دیگه مغزم برای اسما نمیکشه :"

۱۴ شهریور ۰۰ ، ۱۵:۲۱ ۱۰ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

وی به لحظات ملکوتی مرگ نزدیک میشود

بنده به طرز عجیبی از دندون پزشکی میترسم. جوری که وقتی از جلوی دندون پزشکی رد میشیم میزنم زیر گریه. با اینا حال بازم زیاد به سلامت دهان و دندانم اهمیت نمیدم ( تکلیفم با خودم معلوم نیست)

چند روز پیش یه افت وحشتناک روی لثه ام زد و باعث شد بعد چندین و چند سال پام به دندون پزشکی باز بشه. اول از همه که ایشالا من لال بشم درد ومرضام رو به کسی نگم بعدش اینجوری بدبخت نشم:"

رفتیم تو دندون پزشکی و اون بوی حال بهم زن اومد ، خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم بالا نیارم. حتی بوی دندون پزشکی هم باعث میشه حالم بد بشه. بنده یه عادت بدی که دارم وقتی که عصبی میشم شروع میکنم به خاروندن و خنج کشیدن پشت دستم. فک کنم یه ۱۰ دقیقه ای همینجوری داشتم ناخن میکشیدم دستمو که نوبتمون شد. 

چشام پر اشک شده بود و دست و پام میلرزید ( دیگه خودتون درک کنید چقدر از دندون پزشکی میترسم) داشتم از بغض خفه میشدم و با زحمت اشکامو بدون اینکه کسی ببینه دادم کنار و نشستم رو صندلی.

دکتره اون ماسماسک فلزی هاشو اورد و شروع کرد به معاینه کردن دهن صاحب مرده من. اون فلز سرد که به دهنم میخورد باعث میشد باز حالت تهوع بگیرم و بخوام بالا میارم. حالا تو همین وضعیت که سعی میکردم آب دهنم رو قورت ندم تا مزه فلز بیشتر تو حلقم نره که همون موقع گفت دخترم لطفا آب دهنتو قورت بده :///

یعنی در اون لحظه میخواستم داد بزنم زنیکه من دختر تو نیستم ، بمیرمم دختر یه دندون پزشک نمیشم ( کلا با دندون پزشکا پدر کشتگی دارم.)

به زور آب دهنم رو قورت دادم و اون مزه لعنتی فلز رفت تو گلوم. مطمئن بودم الان رو صورتش بالا میارم ، البته بیشتر امیدوار بودم ولی خب نمیتونستم.

لثه مو معاینه کرد و گفت هیچی نیست فقط یک چند بار باید دهنم رو با دهان شویه بشورم. خیالم داشت راحت میشد که یهو مادر گرامی گفت خانم دکتر اگه میشه دندوناشم یه نگاه بندازید.  و اونجا بود که قشنگ اشهدمو خوندم. میدونستم دوتا دندون خراب دارم ولی هی به همه میگفتم هیچی نیست که کارم به دندون پزشکی نرسه.  خانم دکتره ام نشست به دیدن دندونای من . و بله بالاخره دندون خراب من کشف شد. 

عملا وقتی داشتم از روی تخت بلند میشدم میخواستم پس بیوفتم. اخرم منشیه فهمید گریم گرفته اومد پیشم دلداریم بده که اره خانم دکتر خیلی خوبه ، اصلا دردو نمیفهمی. از حق نگذریم منشیه خیلی مهربون بود ، دکتره هم همین طور ولی من حتی از دیدن دندون پزشکی هم حالم بهم میخوره.

 و بله نگاهی به دست مبارکم انداختم که از بس خارونده بودم و خنج کشیده بودم به لقاع الله پیوسته و رنگ گوجه شده. هرکی دستمو میدید فک میکرد ادم کشتم از بس قرمز بود. 

خلاصه که تو ماشین فقط عر زدم و نذر کل امامزاده ها کردم که مامانم بیخیال قضیه بشه. تا امشب :) 

خیلی شیک و مجلسی گفت پس فردا وقت گرفتم برات بریم دندونتو درست کنیم. یجوری میگفت انگار توقع داشت بعدش بپرم هوا و بگم اخجون دندونم خوب میشه:/ تلپ زدم زیر گریه... قشنگ تو نگاه مامانم یه از قدت خجالت بکش خاصی بود. 

و حالا که من نیم ساعته افسردگی گرفتم و دارم به این فکر میکنم چه غلطی کنم. شیطونه میگه از فردا صبح بزنم زیر سرفه بگم کرونا گرفته ( وی به این فکر می افتد که یکماه است از خانه بیرون نرفته ، مگر اینکه از تختش کرونا گرفته باشد ) 

عملا دارم سکته میکنم و اگه دیدید بعد دوشنبه دیگه خبری ازم نشد بدونید همونجا جان به جان آفرین تسلیم کردم و به سوی پروردگار شتافتم

 

پ+ن: به شدت روی این اهنگ کراش زدم. صدای هالزی خداسسس یعنی ارامش مطلقههه

 

عا راستی مرسی که تا اینجا رو خوندی

۱۳ شهریور ۰۰ ، ۲۲:۳۰ ۱۳ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

Its been a log time

𝐼𝑡'𝑠 𝑏𝑒𝑒𝑛 𝑎 𝑙𝑜𝑛𝑔 𝑡𝑖𝑚𝑒 𝑠𝑖𝑛𝑐𝑒 𝐼 𝑘𝑖𝑙𝑙𝑒𝑑 𝑚𝑦𝑠𝑒𝑙𝑓

۱۲ شهریور ۰۰ ، ۲۰:۴۰ ۲ نظر موافقین ۱۴ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

شاید دارم دیوونه میشم

تازگیا یه اتفاقات عجیب غریبی برام میوفته که عملا نمیدونم چین. 

همچی از روزی شروع شد که من از روی تختم بلند شدم تا برم توی آشپزخونه و یه چیزی بخورم. من یکم کم خونی دارم و چون قدیم بلده طول میکشه تا خون به مغزم برسه برای همین هر وقت که از جام بلند میشم معمولا یکم سرم گیج میره. اوایل باید دستمو به یه جایی میگرفتم ولی کم کم عادت کردم. هیچ توجهی به سر گیجم نکردم و از اتاق اومدم بیرون. به وسطای حال که رسیدم توقع داشتم که سرگیجم تموم بشه ( معمولا بین 5 تا 10ثانیس) ولی یکهو احساس کردم چشم هام سیاهی رفت و زانو هام میلرزید. بازم گفتم الان خوب میشم اما همین دو کلمه کافی بود تا روی زمین بیوفتم. 

صدا ها رو میشنیدم ولی انگار اونجا نبودم. انگار یه مکان دیگه بودم. و میدیدم ، میدیدم که اونجا چه خبره. یه اتفاقاتی داشت می افتاد. فکر کنم یه زن بود. ایستاده بود و داشت یک کاری میکرد. نمیشناختمش ولی به طرز عجیبی برام اشنا بود.

فک کنم فقط چند ثانیه بود. چون بعدش بابام بالا سرم بود که میگفت:« تو دیگه رو زمین صافم میخوری زمین؟» ( لازم به ذکره بگم بنده همیشه شصت پام تو چشممه از بس به در و دیوار یا زمین میخورم :")

جالب بود ولی هیچی از اون چیزایی که دیده بودم یادم نمیومد ... فقط تصورای گنگی بود که نمیدونستم چین فقط میدونستم هرچی که هست هیچ وقت قبلا ندیدمش.

دیگه دیدم دارم فیوز میسوزونم و هیچیم یادم نمیاد بیخیالش شدم. گفتم یه توهمی چیزی بود دیگه.

ولی خب فقط تا شب دووم اوردم. مثل همیشه دراز کشیده بودم و داشتم فکر میکردم تا خوابم ببره. یهو احساس کردم کل بدنم سر شد. نمیتونستم پاهام رو تکون بدم و هیچ حرکتی نمیتونستم بکنم. دوباره احساس کردم یه جای دیگم. انگار از بالا داشتم میدیدم. به وضوح.

یه تخت سنگی بود. انگار یک نفر روش دراز کشیده بود. فک کنم دختر بود. دوباره یه زن بالاسرش بود. صورتش رو نمیدیدم ولی مطمئن بودم همونیه که صبح دیدم. هیچجوره نمیتونستم حرکت کنم . برم جلو تر ببینم کیه. بازم همون چند ثانیه لعنتی. دوباره میتونستم دست و پام رو حس کنم و خبری از اون چیزای غجیب نبود.

از اون روز بود که شبا صداهای عجیب غریب میشنیدم و مامانم هر روز بهم میگفت تو خواب هزیون میگی ... اما من اصلا یادم نمیومد خوابی دیده باشم که بخوام حرف بزنم.

تقریبا چند هفته ادامه داشت و بعد تموم شد. شاید یکم زیاد تئوریای ترسناک خونده بودم ... گذشت و دیگه هیچ اتفاقی نیوفتاد. فقط از اون روز بود که هر وقت میخوام بلند بشم چشمام سیاهی میره ولی دیگه نمی افتم.

این تابستون عملا با مادربزرگم تنها زندگی کردم. تقریبا اون خاطرات داشت محو میشد و خبری ازشون نبود.

دوباره خواستم برم بیرون از اتاق که دوباره همون اتفاق افتاد. اینبار گوش هام هم سوت میکشید. خیلی داشتم خودم رو کنترل میکردم نیوفتم اما زانو هام مثل چی میلرزید. دوباره همون اتفاق محکم افتادم زمین. میدونم بازم یه چیزایی دیدم. طولانی ترم بود. 10 ثانیه ، 15 ثانیه.

ولی بازم صدای خواهرم که داشت تکونم میداد به خودم اوردم. اینبار هیچی یادم نمیومد. هیچی. یه درد عجیبی رو توی سرم  احساس میکردم ... هر لحظه بیشتر میشد. تازه متوجه شدم سرم خورده به لبه سنگ جلوی حمام. سریع بلند شدم و دوباره رفتم تو اتاق تا مامان بزرگم نبینتم. هنوزم که هنوزه هرچی به مغزم فشار میارم یادم نمیاد چی دیدم.

اینقدر اون زمان ذهنم درگیر بود که دوباره بیخیالش شدم.

تا دیشب.

طبق معمول هندزفری رو گذاشتم تو گوشم تا با اهنگ بخوابم. mikrokosmos اهنگیه که عجیب حالم رو خوب میکنه و بهم ارامش میده. مخصوصا وقتی به کورس میرسه انگار تمام خاطرات خوبم رو مثل فیلم میاره جلوی چشمم. صداشو بلند کردم و هندزفری رو گذاشتم توی گوشم. منتظر بودم به کورسش برسه تا دوباره تمام خاطرات خوبم رو ببینم ... اما اینبار فرق کرد. دوباره دست و پام بی حس شد. حس فلج بودن داشتم. داشتم تو سیاهی فرو میرفتم. مثل افتادن از یه ارتفاع توی سیاهی مطلق بود. نمیتونستم حرکت کنم و همین جوری بیشتر فرو میرفتم.

دقیقا یادم نمیاد دیشب چه اتفاقی افتاد. نمیدونم چند دقیقه اینجوری بودم. انگار هر وقت که این اتفاق برام می افته تمام خاطرات مربوط به اون لحظه از ذهنم پاک میشه.

شاید واقعا دارم دیوونه میشم. ولی واقعا می خوام بفهمم اون زن کیه که منو توی تاریکی داره غرق میکنه ...


خب تا جایی که من یادم میاد دیشب بعد از اینکه mikrokosmos تموم شد یه اهنگی اومد که دوستش نداشتم و بلند شدم تا بزنم اهنگ بعدی که مامانم اومد و گفت خیلی وقته بیدارم و گوشی رو بزارم کنار و بخوابم. ولی منکه تازه شروع کرده بودم اهنگ گوش کردن ...

من از دیشب دیگه هیچ اهنگی گوش ندادم و به هیچ وجه توی موسیقی هام نرفتم پس یعنی همونجا که بوده دست نخورده گذاشتمش. تا الان. الان رفتم توی موسیقی هام و با یه پدیده عجیب مواجه شدم. بین mikrokosmos و اون اهنگی که یکی زدم بعدش دقیقا ۲۶ تا اهنگ فاصلس ... 

این در صورتیه که من مطمئنم بعد از mikrokosmos اون اهنگ اومد و منم بلند شدم عوضش کنم. با خودم گفتم شاید خوابم برده ولی وقتی اهنگای بین اینا رو نگاه کردم دیدم همه اهنگای شاد و پر انرژیه، من ادمیم که حتی با اهنگ ملایم هم از خواب بلند میشم چه برسه به این اهنگای دیش دیری دیدیدنی 

باز یه احتمال دیگه اومد توی ذهنم که شاید روی حالت شافل بوده اهنگام ولی نگاه کردم و دیدیم نه از اون حالت هم درش اورده بودم ... 

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۹:۴۷ ۱۱ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

New standard

𝙸𝚏 𝙸 𝚍𝚘 𝚗𝚘𝚝 𝚖𝚎𝚎𝚝 𝚝𝚑𝚎 𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍𝚊𝚛𝚍𝚜 𝚝𝚑𝚎𝚗 𝙸 𝚠𝚒𝚕𝚕 𝚌𝚛𝚎𝚊𝚝𝚎 𝚊 𝚗𝚎𝚠 𝚜𝚝𝚊𝚗𝚍𝚊𝚛𝚍

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۱۷:۰۶ ۲ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ

HBD

 

خب من از اون متنای بلند بالایی که بقیه مینویسن بلد نیستم :"

فقط میتونم بگم تولدش مبارککککککککککککککککککک 

 

پی نوشت : " این ادیته رو خیلی یهویی همین الان زدم . ببخشید اگه بد شد:"

۱۰ شهریور ۰۰ ، ۰۰:۲۲ ۴ نظر موافقین ۱۳ مخالفین ۰
𝑩𝒆𝒍𝒍𝒂 ॐ