امروز بعد چند وقت اون دفتر خاطرات قدیمیم رو پیدا کردم. روش پر خاک شده بود و اون شادابی و رنگاورنگی قبل رو نداشت. به خودم قول داده بودم تا 16 سالگش بازش نکنم و نخونمش ولی وسوسه مرور خاطرات نذاشت به قولم پایبند بشم.
به همون پناه گاه همیشگیم کنج کمد پناه بردم و شروع کردم به ورق زدن صفحات خاطراتم. از بچگی عادتم بود همه خاطراتم رو مینوشتم ولی 2 سال بود که مداوم همه اتفاقات زندگیم رو یادداشت میکردم. بدون کم و کسر. از دوسال پیش تقریبا 3 تا دفتر خاطرات تموم کردم.
اینی که پیدا کرده بودم مال پارسال بود. یادمه وقتی رفته بودیم شهر کتاب عاشق طرح روش شدم و خریدمش ... از همون شب هر روز همه اتفاقات زندگیم رو توش مینوشتم. خاطره نبودن. بیشتر شبیه به نامه هایی بودن برای ایندم. همشونم با این شروع میشد :
سلام اینده جونم خوبی؟
یا
اونجا خوش میگذره؟ الان اونجا چه خبره؟
نا خوداگاه خندم میگیرفت ... اینا فقط مال یک سال پیش بودند اما چرا اینقدر برام دور و غریبه بودند؟
هرچی صفحات بیشتری رو ورق میزدم بیشتر لبخند به روی لبم میومد. با هر کلمه ای که میخوندم خاطرات جلوی چشمم روح میگرفت و مثل یک فیلم رد میشد. چقدر دل خوش بودم. نصف بیشتر خاطرات رو داشتم غر میزدم. به همیارای کلاس ، به پاچه خوارای کلاس ، به امتحانات ، به مرگ شخصیت اصلی داستانم ... چند وقت بود اینجوری غر نزده بودم؟ فکر کنم اخرین بار برمیگشت به همون موقع ها. نهایت مشکلم این بود که چجوری درس نخونم ولی نمره 20 بگیرم.
فقط مشکلات من نه. هممون ...
توی یکی از صفحه ها نوشته بودم امروز با اناهیتا (خواهرم) دعوا کردم چون بهم گفت خیلی خنگی ... خندم میگیره. چه دنیای باحالی داشتم. برای یه خنگ تلقی شدن دعوا راه انداخته بودم و کلی عصبانی شدم.
جالبه که بعدش نوشته بودم چند دقیقه بعد اناهیتا اومد و بی دلیل سفت بغلم کرد و گفت بیا اشتی کنیم ... وقتی باهام حرف نمیزنی دلم میگیره. منم سفت بغلش کرده بودم و گفتم : اتش بس :)
این واقعا من بودم؟ این خاطرات متعلق به همین هلیاییه که اینجا نشسته؟ باور نکردنیه!...
الان بی اهیمت ترین چیز توی زندگیم اینه یکی بهم بگه زشت ، خنگ ...
چرا؟ دنیا داره هر لحظه تاریک تر میشه یا این روح منه که توی سیاهی فرو میره؟ اونموقع با یه خنگول عصبی و ناراحت میشدم اما حالا حتی جدایی خانوادمم ناراحتم نمیکنه ...
متنفرم از این بی حسی که پیدا کردم. همه چی برام بی اهمیت شده. دیگه سخت ناراحت یا عصبی میشم ... نکنه کم کم دارم تبدیل به سنگ میشم :)؟
احساس میکنم فقط من نیستم که اینجوری شدم. انگار مشکلات اونقدر بزرگ شدن که کاملا بیحسمون کردن. دقیقا مثل وقتی که یخ میزاری روی دستت. اول میسوزه ، بعد سردت میکنه. اما کم کم رو به بیحسی میبرتت. دیگه برات مهم نیست اون یخ روی دستت باشه. اونقدر بیحس شدی که ساعت ها میتونی تحملش کنی. کاملا خنثی میشی. بعد از اون حتی انگشتتم قطع کنند متوجه نمیشه. سرما تا عمق وجودت نفوذ کرده و از عصب بی حست کرده ...
میدونید عجیب دلم برای اون دنیایی که بزرگ ترین مشکلمون صبح زود پاشدن و مدرسه رفتن بود ، تنگ شده :) ...



